معرفی عباس کارگر


عباس کارگر
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 2 تير 1341
کشور: ايران شهر: میبد


آخرین داستان ها ارسالی

پرچمهای سیاه

یکروز مردی از کوچه ای میگذشت که پرچمهای سیاهی را دید که روی دیوار یکی از خانه ها زده اند وحجله ای را در آن خانه گذاشته ونوار قرانی روشن است تعدادی آنجا ایستاده اند ومردم از راه میرسند به آنها تسلیت می گویند وهرکسی دارد به یک نحوی ازآنکسی که مُرده تعریف وتمجید میکند واز کارهای نیک

درخت بی ثمر

دریک دشت سر سبز یک درختی دیدم روئیده که پراز میوه و برگ است من به نزدیک آن درخت رفتم تا از میوه های آن بخورم وقتی نزدیک درخت رسیدم وخواستم میوه ای بچینم ناگهان متوجه شدم که درخت دارد بمن نگاه میکند وبعد شنیدم آه سردی از درخت بلند شد گفتم این آه سرد از که بود ؟ که درخت گفت من بودم .من

یلدای ما

مردبا شور و شوق وسائل پذیرائی شب یلدا را خریداری کرد آجیل گرفت با انار وهندوانه آورد منزل وگوشه ای گذاشت به امید اینکه شب هنگام دو دختر ونوهایش با پسرش وهمسرش بیایند برای مراسم شب یلدا او فکرهائی در سر داشت وبرنامه ریزی هائی کرده بود میخواست به هر کدام یکحرفی بزند چون علاقه به

مرد خسته.انتقادی.

بنام خدا مردی که سنش از پنجاه گذشته بود خسته وکوفته موتور خود را کنار دیوار گذاشت وخودش روی سکوئی دم یک در نشست به دیوار تکیه کرد نگاهش را به ساعتش انداخت دید هنوز نیم ساعتی به وقت کارش که نانوائی بود مانده اوناگهان بادیدن بعضی کار مندهائی که سر کار میرفتند یاد گذشته خود افتاد با

دو همسایه

بنام خدا یکی بود یکی نبود در زمانهای نه چندان دور در شهری دیاری دو نفر همسایه بودند بنامهای اسماعیل واسحاق هردونفر هم فقیرو مستمند بودند وروز خودرا با انجام دادن کارهای سخت و برای گذراندن زندگی به شب میرساندندآنهاهروزصبح بیلهای خود برداشته ودر کنار محله خود می ایستادند تا اگر

بی معرفت

احمد دوان دوان نزد عموی خود آمدو گفت عموعمو اگرپارک میری مراهم ببر طاهرگفت ای بچشم پارکتم میبرم جون عمووبعد احمد را پشت سر خود روی موتور گازی سوارکردورفت به طرف بازارو به احمد گفت از مامانت اجازه گرفتی که با من بیای احمد اره خودش گفت همراه عمو بروبعدگفت عمو پارک نمیریم طاهرگفت

شادی نزدیک عید

نزدیکی های عید نوروز زن مرتب داشت توی خانه کار میکرد ظرفهارا میشست گردگیری و جارو میکرد وحسابی در فکر خانه تکانی وروفت رو بود اما مرد یک گوشه ای نشسته بی اعتناءبود.یکوقت زن بر سر مرد داد کشید چرا کاری نمیکنی نزدیک عیداست همین جور توی خانه نشسته ای یک کاری بکن مرد نالید وگفت من نوروز

دخالت بی جا

یک مرد.چوانی از کوچه ای عبور میکرد.زن مردی رادید که با هم دعوا میکنند ومرد.قصد کتک زدن زنرا دارد مرد جلو رفت ومانع شدوبه طرفداری از زن برخاست هرچه زن میگفت تاییدمیکرد میگفت بله این درسته یک مرتبه مرده گفت تو این وسط چکاره ای که دخالت میکنی ما زن شوهر هستیم دلمون میخاددعوا.کنیم بعد