معرفی هستی مهربان


هستی مهربان
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 1 فروردين 1364
کشور: ايران شهر: شیراز


آخرین داستان ها ارسالی

من روانی نیستم...

نمایش مشخصات هستی مهربان می نویسم:من روانی نیستم فقط تشنه ام...رژ لب که از دستم به زمین می افتد،آینه هم ترک می خورد... جیغ می کشم:مهدخت...مهدخت... صدای پاهای مهدخت را می شنوم که هراسان از پله ها به سمت اتاق می دود...در را باز می کندو نفس نفس زنان می گوید:چیه خانم؟!چی

دارد نگاهم می کند...

نمایش مشخصات هستی مهربان سرم را به طرفش چرخاندم وگفتم:بلاخره یکی از عموهامو دیدی...لبخند تلخی زد وبا بی تفاوتی به رو برویش نگاه کرد. انگار باز حرف نامربوطی زده باشم از وقتی خودم را شناختم عاشق این حرف های نامربوط بوده ام همان هایی که هیچ وقت سعید را خوش نیامده است...باد که می وزدموهایش به هم میریزدو چشمان اشک آلودم را می سوزاند

چهارخط...

نمایش مشخصات هستی مهربان جلو آینه شکسته می ایستم ،دستم را روی سمت راست صورتم می گذارم،همان جایی که چهار خط موازی از خراش از زیر چشم تا بالای چانه ام کشیده شده است ؛چشمانم را می بندم خودم را گریان در حال آشپزی می بینم همان روزی که عصبانی بودم وقطره اشکم داخل قابلمه افتاد از آن روز به بعد هرکس غذای آن قابلمه را خورد غمگین وعصبانی شد

یک تابلو یک داستان...

نمایش مشخصات هستی مهربان به سمت کتابخانه می روم به دنبال یک کاغذ وقلم تمام کتابها را به هم می ریزم؛ باید داستان مار وکبوتر را تمام کنم...بی فایده است چیزی پیدا نمی کنم اما ناگهان از بالاترین طبقه کتابخانه صدها کاغذ پر از دل نوشته های سینا برسرم می بارد زانوانم سست می شود می نشینم و دستانم را روی یکی از آنها

هیس...

نمایش مشخصات هستی مهربان در کیفش را باز می کند ویواشکی آن را به دستم می دهدوبا صدای اهسته ای می گوید:مواظب باش کسی نبینه...همانطور که آن را درکیفم میگذارم با تعجب نگاهش می کنم ومی گویم:این چیه دیگه؟لبخند شیطنت آمیزی می زند ومی گوید:مگه خودت نخواستی منم برات آوردم ...برای لحظه ای شوکه می شوم ومی گویم: اما من

مکر شب

نمایش مشخصات هستی مهربان گورخودم را میکنم؛خودم را داخلش هل می دهم وبا چنگال های خونین در آن خاک می ریزم... زیر خرواری از خاک مدفون می شوم ...کفتار پیردنبالم می کند هر بار که پا را برگوری میگذارم صدای ناله مردگانش را می شنوم ؛بی هوا که زمین می خورم سایه سیاهی بر سرم حس میکنم به پشت سرم نگاه میکنم حنانه با چشمان پراز خون ایستاده است ومار سیاهی در دستانش است

زنجیر

نمایش مشخصات هستی مهربان پسرک با چشمان سیاه وجذابش به سمتمان می دود والتماس کنان می گوید:خانوم تروخدا یه آدامس بخرید..نگاهش می کنم چقدر پاک ومعصوم است... دستم را در کیفم می کنم ولحظه ای بعد اسکناس پنج هزار تومانی را به دستش می دهم با خوشحالی می رود ؛سعید اخم می کند وبا عصبانیت می گوید:چرا دادیش؟هان؟ باتعجب نگاهش می کنم ومیگویم:اخه

اشک هایش...

نمایش مشخصات هستی مهربان انگار هوا دم کرده است توان نفس کشیدن ندارم؛دستانم را روی گلویم می گذارم ورم کرده است...دارم خفه می شوم دیگر نمی توانم بیش از این خودم را خونسرد نشان دهم. چشمانم را می بندم ومشت های عصبی ام را پی در پی نثار تن عریان درخت تنهای دشت می کنم ؛ سردی اشک ها را که بر گونه ام حس میکنم صدای

ابر نوردی...

نمایش مشخصات هستی مهربان هنوز خانم فرجود دبیر ریاضی سر کلاس حاضر نشده بود...سر وصدا زیاد بود و مثل همیشه بیشتر بچه ها در حال شیطنت وانجام کارهای عجیب بودند چند نفری داشتند روی تخته سیاه شعر می نوشتند وگاهی شکلک می کشیدند زهرا دهقان هم داشت با خودکار عبارت (جا معلمی) را روی میز سنگی معلم با خطی درشت وخوانا

مبتلا

نمایش مشخصات هستی مهربان سارا با بی حوصلگی نگاهی به آشپزخانه به هم ریخته وظرف های نشسته که در سینک روی هم تلمبار شده بودند انداخت.آهی از اعماق وجودش کشید وگفت: اگه سعید بگه این چه وضعیه؟ شام کو؟ چی بگم ؟ اگه بگم حال نداشتم باورش میشه؟ اصلا می گم دستکشم سوراخ بود...بعد به دیوار تکیه زد وادامه داد:چقدر من