معرفی غزل سادات پورنسایی


غزل سادات پورنسایی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 28 شهريور 1363
کشور: ايران شهر: بندرانزلی
دارای مدرک دکترای روانشناسی تربیتی هستم، به عنوان روانشناس و مدرس مشغول فعالیتم. برای همین از رشته روانشناسی برای خلق داستانهام به شدت تاثیر گرفتم.الهام بخش داستانک ها و رمانهام سرگذشت مراجعه کننده هام هست، به شدت علاقمند به نوشتن. افتخار شاگردی مهدی رضایی، مدرس کارگاه داستان نویسی مقدماتی، متوسطه و پیشرفته رو داشتم. داستان های کوتاهم در مجله ادبی چوک چاپ شده. رمان چاپ شده ی من، رمان به خاطر لیلا از انتشارات برکه خورشید است.مجموعه داستان های کوتاهم تحت عنوان پنج به علاوه ی یک، به همراه رمانِ من به گربه ها هم فکر میکنم، زیر چاپه.


آخرین داستان ها ارسالی

دختری که اراده داشت

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی دختری که اراده داشت... عاطفه چاق بود. آنقدر چاق که اگر فقط ده متر پیاده روی می کرد، به نفس نفس می افتاد. بی بیف اش همیشه به او می گفت اراده ندارد تا وزنش را کم کند. برادر بزرگش هم وقتی می خواست عصبی اش کند به او می گفت خپل. داخل مدرسه هم دخترهای مدرسه لپشان را باد می کردند و زل میزدند به صورت گر گرفته اش

پنج به علاوه ی یک

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی پنج به علاوه ی یک مرد روی صندلی، مقابل میز پزشک معالج نشسته بود. پزشک خم شده بود روی میز و چیزی یادداشت می کرد. مرد نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و سر چرخاند و به نیم رخ رنگ پریده ی همسرش خیره شد. همسرش انگار متوجه ی سنگینی نگاهش شد که به سرعت چرخید و نگاهشان در یکدیگر تلاقی کرد. مرد تلاش کرد نگاهش را بدزدد اما نتوانست

دکترها

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی آقام خدا بیامرز، همیشه می گفت "مسلمون گره از کار یه نفرم وا کنه جاش تو بهشته". با این حساب جای من طبقه ی هفتم بهشت بود، طی این چهل سالی که از خدا عمر گرفته بودم، گره از کار خیلی ها باز کردم. عبید آقا چرخچی که همیشه از بی خوابی می نالید، با داروهایی که به او می دادم اوضاعش بهتر شده بود،

اسکیزوفرنی

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی علی دانشجوی روانشناسی، با یک لیوان چای در دستش، پشت پنجره طبقه ی دوم خانه اش ایستاده بود و به ازدحام جمعیت نگاه می کرد که به فاصله ی کمی از خانه اش تشکیل شده بود. جرعه ای از چای نوشید و با دقت ببشتری به خیابان زل زد. زن جوانی بین حلقه ی ازدحام جمعیت ایستاده بود. چادر مشکی و رنگ و رو رفته ای به سر داشت، کف دستش را چسبانده بود به سرش و دور خودش می چرخید

فلک و خورشید و مه و باد و ابر

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی حیاط خانه ی روستایی چندان بزرگ نبود. دور تا دورش حصار چوبی کشیده شده بود. سطح زمین پوشیده از علف و گل و لای بود. چند تکه الوار و حلبی های زنگ زده، سمت چپ حصارهای چوبی به چشم می خورد. سمت دیگر درختهای سر به فلک کشیده ی نارون خودنمایی می کردند. برگ های سبز و زرد شاخه ها، خبر از اواخر فصل تابستان می داد

آدم ها، کفش دوزک ها و بقیه...

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی زل زده بودم به کفش دوزک نارنجی با خال های مشکی روی بال هایش. به سرعت روی میز چوبی حرکت می کرد. دختر بچه ی ریزه اندامی با موهای بافته شده ی طلایی رنگش، جلوی میز ایستاده بود. مدام دستش را می گذاشت مقابل کفش دوزک و باعث می شد تا مسیرش را تغییر دهد. دست برد سمت نان های روی میز و تکه ای از آن را جدا کرد و کنار کفش دوزک گذاشت

حقیقت دنیا از پشت ویترین مغازه اسباب بازی فروشی

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی زل زده بودم به پسرک شش هفت ساله ای که ایستاده بود مقابل ویترین مغازه ی اسباب بازی فروشی. زن جوان و زیبایی چند قدمی اش بود و با لبخند نگاهش می کرد.چشمان درشت و درخشان و پوست روشنی داشت. موهای آراسته اش، زیبایی اش را دو چندان کرده بود. بر خلاف او، پسرک اما صورت قابل توجه ای نداشت، فقط لپ های گل انداخته اش لحظه ی اول به چشم می آمد

فراموشی

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی صدا از کسی بیرون نمی آمد. همه ی دانش آموزان دست به سینه زل زده بودند به خانم پالوایه که با چشمان درشت و آبی رنگش خیره شده بود به یکی از دانش آموزان. دخترک با تنی لرزان ایستاده بود وسط کلاس و سر آستین های چرک گرفته اش را با اضطراب می کشید و خودش را پیچ و تاب می داد. خانم پالوایه یکی از

چلیک

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی دخترک طاقباز افتاده بود روی تخت. پای آویزان مانده اش از لبه ی تخت، به قرمزی می زد. مردمک چشمانش روی سقف اطاق ثابت مانده بود. روی پیشانی اش لکه ی کبودی به چشم می خورد. رد رژ لب قرمزش تا زیر چانه، امتداد داشت. پارگی یقه ی بلوزش، پوست رنگ پریده اش را در معرض تماشا قرار می داد. دکمه ی شلوار لی اش باز بود، چند پارگی روی ساق شلوارش دیده می شد

در آرزوی هم آغوشی با قرص ماه

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی دخترک نشسته بود روی ایوان و زل زده بود به قرص ماه. با خودش فکر کرد که ماه چه زیباست، همچون چلچراغ در آسمان تیره می درخشد. باید در وصف زیبایی اش شعر می سرود. لبخند زد و ابیات بر زبانش جاری شد. کلمات را با دقت پشت سر هم قرار می داد. استعدادش او را بر سر ذوق آورد و برای خودش کف زد. همچنان خیره به ماه بود، حس کرد ماه هم از این شعر پر مایه اش خشنود است