معرفی سیدصالح علوی


سیدصالح علوی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 10 ارديبهشت 1355
کشور: ايران شهر: اهواز


آخرین داستان ها ارسالی

عشق اول و آخر

نمایش مشخصات سیدصالح علوی صادق هدایت می گفت : در زندگی زخمهایی هست که روح آدم را آهسته و در انزوا میخورد... از نظر هدایت برجسته ترین نشانه های ماندگار زندگی ، زخمهایی هستند که به لطف میزان زجری که به ما می دهند به یاد می مانند ، من اما معتقدم در زندگی لحظاتی هستند که مانند تصویری کوتاه زندگی مارا مانند یک آلبوم شکل می دهند

مادر

نمایش مشخصات سیدصالح علوی خرمشهر سالهای جنگ خانه کوچک ما من توی چارچوب در نشسته ام و تلاش بی وقفه مادرم برای انجام کارهای خانه را می بینم. مادر لباس ها را شست و چلاند و روی رخت پهن کرد. رفتم جلو و گفتم : "مادر بذار من کمکت کنم" . قامت رنجورش را بلند کرد و گفت:" نه مادر تو برو مشقتو بنویس". رفتم به مرغها آب و دانه دادم و برگشتم در چارچوب در و در خنکی نشستم

من و جیمز

نمایش مشخصات سیدصالح علوی من و جیمز در اداره محل کارم که یک مرکز درمانی ست نشسته بودم که پیرمردی مراجعه کرد به ظاهرش نگاه کردم اندامی لاغر ولی متناسب، لباس های تمیز و اتو کرده، ریش شش تیغ و حرکات و گفتاری منظم و مرتب داشت. بنا به مقررات اداری برای انجام کار وی می بایست از ایشان شرح حال میگرفتم. تا پرسیدم

مرغ یا بادمجان

نمایش مشخصات سیدصالح علوی یک جوک قدیمی مسلمانی راه گم کرده و به صومعه ای رسید. کشیش به او گفت اگر میخواهی پیش ما بمانی باید مسیحی شوی. مرد قبول کرد. کشیش طی مراسمی سه بار سر او را زیر آب کرده و بهرام میگفت تو دیگر مسلمان نیستی و مسیحی شدی. شرط این صومعه آن بود که مرد گیاه خوار بوده و از خوردن گوشت پرهیز کند

ترومبوسیتوپنیک

نمایش مشخصات سیدصالح علوی ایمیون ترومبوسیتوپنیک پورپورا این کلمه لاتین اسم گیاه یا ماده شیمیایی نیست اسم یک بیماری ست که معمولا در کودکان دیده شده و پلاکت خون اونها اونقدر کم میشه که با کوچکترین زخمی خونریزی داخلی پیدا میکنن. خستگی مفرط ضعف عمومی و زخم هایی که به سختی خوب میشن.. .. بقیه ماجرا را نمیتونم بگم

لیلا

نمایش مشخصات سیدصالح علوی لیلا سر بزیر از عرض خیابان رد شد ردایی ضخیم بر دوش و کلاه قرمزی بر سرش گذاشته بود. برگه آزمایش را با دست راست فشرد همزمان انگار دستی تنومند دلش را می فشرد سرش را پایین انداخت و گریست شانه هایش لرزید. نمیخواست به خانه برگردد نمیخواست و نمیتوانست برگردد. لحظه ای ایستاد.. توان

شلوار عید

نمایش مشخصات سیدصالح علوی بعضي از خاطرات هيچ وقت از ذهن آدما محو نمي شوند، منم از اين قاعده مستثني نيستم با اينكه حافظه ضعيفي دارم اما بعد از گذشت 35 سال هنوز در ذهنم باقي مانده. اون موقع پنج سال بيشتر نداشتم شايد باور كردنش براي خيلي ها سخت باشد ولي واقعيت اينكه من تا اون زمان يعني پنج سالگي شلوار نداشم!

بچه ها

نمایش مشخصات سیدصالح علوی امشب بچه هام فواد و فرید دعواشون شد.. نمیدونم کدومشون تو بازی فوتبال پلی استیشن کلک زده بود خلاصه منم عصبانی شدم ..داد کشیدم و انداختمشون بیرون ... یکباره انگار چیزی یادم افتاد پشیمون شدم بلافاصله صداشون کردم و توهمون حالت عصبانیت خندیدم ... طفلیا فکرکردن زده به سرم...بغلشون کردم و گفتم تورو خدا قدر با هم بودنو بدونین

دیوار کاهگلی

نمایش مشخصات سیدصالح علوی عباس کلاس دوم دبستان بود . صبح ها با مینی بوس به شهر می رفت تا درس بخواند . روستای آنها مدرسه نداشت در واقع هیچ چیزی نداشت. تمام زمین های آنان را شرکت نفت خریده بود و حفاری میکرد. مردان که کشاورزی نداشتند برای کارگری به شهر میرفتند. عباس هم مثل کارگران و زنان دستفروش منتظر مینی بوس

قللک قرمز

نمایش مشخصات سیدصالح علوی صبح اولین روز مدرسه بود , هوا شدیدا نمناک و ابری بود ولی باران نمی آمد. مادر کیف ساده و مندرس پسرش را روی دوشش گذاشت و دستانش را روی شانه های پسرک قرار داد و گفت : "یادت نره ,از امروز دیگه مرد خونه م تویی , خوب درس بخون. مبادا بری دنبال بازیگوشی " . پسرک غصه مادر را می فهمید و می دانست