معرفی علی ببری


علی ببری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 21 ارديبهشت 1360
کشور: ايران شهر: بوشهر


آخرین داستان ها ارسالی

برخورد

نمایش مشخصات علی ببری همچنان داخل ماشین منتظر نشسته بودم. نگاهی به ساعت ماشین انداختم. ساعت نه و پنج دقیقه بود. منتظر مهدی بودم تا برای رفتن به خانه یک دوست قدیمی مشترک همراهم شود. دوستی که سالها خبری از او نبود. اما پس از این همه مدت دوباره پیدایش شد. سالها از آن روزها می گذشت. دورانی که من و مهدی و رضا دور هم جمع می شدیم

آخرین لحظه

نمایش مشخصات علی ببری سست و بیحال نقش بر زمین شدم. جانی در بدن نداشتم. ساتور را برداشت و بر روی سینه ام نشست. خشم در چشمهایش موج می زد. آنقدر عصبانی بود که هیچ تسلطی بر حرکاتش نداشت. با تمام قدرت فریاد زد: "می کشمت" و ساتور را بالای سر برد ... در یک لحظه از حرکت ایستاد و ساتور در دستش در هوا ثابت ماند. با همان چشمهای خشمگین به من زل زده بود و هیچ حرکتی نمی کرد

سفر

نمایش مشخصات علی ببری جاده تمامی نداشت. هر چقدر رانندگی می کردم ، تمام نمی شد. انگار سر از مسیر بی پایانی درآورده بودم که تا بینهایت ادامه داشت. چشمهایم را به جلو دوخته بودم و حواسم به رانندگی بود. همیشه از اینکه در تصادف جانم را از دست بدهم ، می ترسیدم. دوست داشتم به مرگ طبیعی بمیرم ، نه با بدنی که تو تصادف تکه تکه شده و برای بازماندگان قابل شناسایی نیست

آخر خط

نمایش مشخصات علی ببری داشتم آهسته و بي هدف راه مي رفتم. شب بود و کوچه تاريک و خلوت بود. مغازه ها بسته بودند. نور چراغ ضعيفي که از بالاي تير برق به کوچه سرازير شده بود خيلي ضعيف بود ، طوريکه تا چند قدم جلوتر از پاهايم را نمي توانستم ببينم. سه مرد جوان ساکت و آرام از روبرو مي آمدند و از کنارم عبور کردند. يکي از آنها به من نگاهي کرد و با زباني گنگ و نامفهوم چيزي به دوستانش گفت

تاریکی

نمایش مشخصات علی ببری اتاق تنگتر و کوچکتر از هميشه به نظرش مي رسيد. سرش گيج مي رفت. نوعي ترس همراه با کرختي عجيبي در وجودش رخنه کرده بود که حس يک بيمار لاعلاج را به او القاء مي کرد. همانطور که گوشه اتاق نشسته بود سرش را پايين آورد و بين دو دستش نگاه داشت. چشمانش را بست و سعي کرد تمرکز کند. افکار او مشوش تر از آن بود که به موضوع مشخصي بيانديشد