معرفی سعیده پهلوان کندر شریفی


سعیده پهلوان کندر شریفی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 29 آذر 1351
کشور: ايران شهر: تهران
نوشتن رادوست دارم پس می نویسم!


آخرین داستان ها ارسالی

الآن بهش بگم؟

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اوه اوه! چقدر عصبانیه! یعنی چی شده؟ انگار از چشمش آتیش می زنه بیرون! الآن وقت مناسبی نیست. خوبه برم بادمجان‌ها سرخ‌کنم تا مهدی یه کم آروم بشه! باید شعله اجاق گاز را کم کنم. مهدی هرقدر بوی بادمجون سرخ کرده را دوست داره، از صدای جلز و ولز روغن بدش میاد! فکر کنم اوضاع یه کم بهتر شد! چهره

هم تئاتر، هم کنسرت!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اولی: به‌به! پیش‌فروش بلیت یه تئاتر جدید شروع‌شده! دومی: تئاتر چیه؟ کنسرت خوبه! نگاه کن! بیشتر بلیت هاش فروخته‌شده! اولی: ولی من تئاتر را بیشتر دوست دارم! حداقل یه ماه اجرا داره! سومی: ولی من هر دو را دوست دارم! کنسرت، تئاتر! دومی: نمی شه که دوتاش را رفت! سومی: چرا نمی شه! تئاتر ساعت

چشم‌به‌راه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آرام و ساکت روی نیمکت فلزی نشسته بود و به همهمه اطرافش گوش می‌کرد. بعد از چند لحظه خسته شد. عصایش را برداشت و به عادت همیشه دست‌هایش را روی عصا گذاشت و صورتش را به دست‌هایش تکیه داد و چشم‌هایش را بست. حتی با چشم‌های بسته هم می‌توانست تشخیص دهد که چه کسانی آمده‌اند. صدای اطرافیان را به‌خوبی می‌شناخت

خانه ای برای آسایش

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخه این چه خونه ایه! از دست این حسن! برادرم هم خونه برای من پیدا می کنه! یک هفته است سه چهارتا خونه رفتم ولی هیچ‌کدام را نپسندیدم! هرکدام یه ایرادی دارند! اولی یک خونه ویلایی بود، فکر کنم دو هزار متری می‌شد با یک باغ بزرگ و استخر و هزار جور وسیله و خرت‌وپرت! آخه من اونجا چکار می تونم

آدم باید یه کم تحمل داشته باشه!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چی شده دختر؟ چرا دوباره چمدانت را بغل گرفتی اومدی خونه ما؟! عزیز من، دخترمن، زندگی بالا و پایین داره، باید یک کم بسازی، نباید تا دری به تخته خورد قهر کنی و برگردی خونه بابات! نکنه عکس های عروسی دختر عمه ات را دیدی، دوباره هوایی شدی؟ برای همینه که از این موبایل و تلگرام و این چیزها

انتقام

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - وای مامان! اول صبحی چقدر بلند حرف می‌زنی! چند لحظه گذشت تا توانست حواسش را جمع کند. درحالی‌که چشمانش را می‌مالید، خودش را از میان انبوه لباس و کتاب و ظرف‌های یک‌بارمصرف که همه‌جا پخش‌شده بود، به تلفن رساند و دکمه‌اش را فشار داد تا دوباره پیام مادر را گوش کند. - مهدی جان خوبی!

شیطان، ابلیس، فرشته

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخی! چقدر حالم خوبه! مدت‌ها بود آبگوشت نخورده بودم! دلم بادکرده! الآن می‌ترکم! چقدر خونه تمییز و قشنگ شده! چقدر پیرهنم خوشگله! اصلاً همه‌چیز امروز قشنگ تره! مینا هم خوشگل‌تر شده! طفلک مینا خسته شد این مدت از بس این‌طرف اونطرف رفتیم! دوساله! من که خیلی خوب یادم نیست! ولی مامان‌بزرگ

عشق خیابانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده بود و با دقت به گل‌ها خیره شده بود. نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. فکر کرد در فیلم‌ها همیشه برای آشنایی یک شاخه رز سرخ هدیه می‌دهند. از این فکر خنده‌اش گرفت. زیر لب گفت: کجای زندگی من مثل فیلم‌هاست! ناگهان چشمش به یک شاخه رز صورتی افتاد. گلی ظریف و نیمه‌باز که رنگ لطیفش او را به یاد رنگ زیبای گونه‌های دخترک انداخت

حسرت‌به‌دل!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به‌به مامان رفت! حالا می‌توانم هرچه دوست دارم بپوشم! اصلاً نمی‌فهمم مامان چرا این لباس‌ها را برای من می‌خرد. من دوست دارم همان لباس‌هایی که دارم بپوشم. مثلاً عاشق این بلوز و شلوار قرمز و مشکی هستم! وای چقدر خوشگل شدم! مثل‌اینکه واقعاً چاق شدم! این لباس این‌قدر تنگ نبود! چقدر

سراب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پنجره را باز کرد و آرام وارد ایوان شد. آفتاب تازه طلوع کرده و هوا نیمه‌روشن بود. عصایش را به دیوار ایوان تکیه داد و روی صندلی نشست و مثل هرروز به ساختمان قدیمی که دو کوچه با خانه‌اش فاصله داشت خیره شد. دوست داشت روز را با خیره شدن به خانه و ایوان و ستون‌های بلند و گچ‌بری‌های زیبایش شروع کند