معرفی سعیده پهلوان کندر شریفی


سعیده پهلوان کندر شریفی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 29 آذر 1351
کشور: ايران شهر: تهران
نوشتن رادوست دارم پس می نویسم!


آخرین داستان ها ارسالی

عروسک موطلایی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مادر که از اتاق بیرون رفت سریع دستان کوچکش را دراز کرد و موهای طلایی را که در زیر انبوه عروسک‌های خروس و سگ و اردک بود را گرفت و بیرون کشید. عروسکی بود به شکل یک دختر زیبا با لب‌هایی خندان و موهایی طلایی. دلش ضعف رفت. عروسک را بوسید و محکم در آغوش گرفت. دستانش را که در میان موهای لطیف عروسک فروکرد، سوزش انگشتان از یادش رفت

جشن نیکوکاری

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خیلی خسته بود. هفت هشت روز بود که از صبح ساعت شش می‌آمد سرکار تا شب ساعت یازده دوازده! ولی خوشحال بود. وقتی به اتاق خالی نگاه کرد، خستگی‌اش دررفت. همیشه همین‌طور بود. آخرهای اسفند خیلی سرشان شلوغ می‌شد. او سه سال بود که استخدام‌شده بود ولی کارمندان باسابقه‌تر می‌گفتند که سال‌هاست این جریان ادامه دارد

خانه تکانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اولی: واااای بچه ها بلند شین ببینید چه خبره! وای خونه چه حال و هوایی پیدا کرده! دومی: چه خبرته بچه جون! خوب دارن خونه تکونی می کنن! خونه تکونی که اینقدر سرو صدا نداره! اولی: خونه تکونی؟ یعنی چی کار می کنن؟ سومی: یعنی وقتی بهار نزدیک می شه همه چیز را زیر و رو می کنن، چیزهایی را که نمی

نابغه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی او نابغه بود. اولین بار پزشکی که در بیمارستان معاینه‌اش کرد این جمله را بر زبان آورد. دکتر گفت: این بچه نابغه است! تا حالا ندیده بودم نوزادی هفت‌ماهه دنیا بیاید و این‌قدر دقیق به دور و برش خیره شود! همین جمله کافی بود تا پدر و مادرش هر جا که می‌نشستند باافتخار بگویند: پسر ما نابغه است و الحق که تشخیص دکتر زیاد هم اشتباه نبود

هم‌زبان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به نظر من اینکه جایی باشی و هم‌زبان نداشته باشی خیلی بده ولی از اون بدتر اینه که دوروبری‌ها اصلاً به خودشون زحمت ندن تا زبون تو رو بفهمن. من الآن دقیقاً در چنین موقعیتی هستم و برای همین خیلی حالم بده! آخه یکی نیست به این خانم و آقایان محترم بگه: عزیزان مگه ما تازه بهم رسیدیم؟ طوری

دو فنجان چای

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نگاهی به کودکش کرد که آرام در رختخواب کوچکش خوابیده بود. گونه‌اش را بوسید و دستی به موهای فرفری‌اش کشید. در قابلمه را برداشت. غذایش را هم زد. دو فنجان برداشت و با وسواس خاصی صاف و مرتب در سینی گذاشت. قوری را از روی سماور برداشت و فنجان‌ها را پر کرد. روبه روی آینه ایستاد، موهایش را

هنوز شعر می خوانم!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سرم درد می‌کند. همیشه وقتی گریه می‌کنم، بی‌حوصله می‌شوم. ولی امروز با همیشه فرق دارد. گریه امروز، زندگی دوباره به من داده است! ماجرا از سه روز پیش شروع شد. یک روز خیلی معمولی برای انجام کار اداری مجبور بودم تا آن سر شهر بروم. کارم را انجام دادم موقع برگشتن میوه‌فروشی نظرم را جلب کرد که خرمالوهای درشت و خوبی داشت

نشست خبری

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نشست خبری سکانس اول اشتباه کردم. نباید این‌قدر خرج می‌کردم. من اگر سالن بهترین هتل شهر را گرفتم، اگر این‌همه مهمان دعوت کردم، اگر بهترین منوی هتل را برای پذیرایی انتخاب کردم، هدف مهمی دارم. هدف من خبرنگارها هستند که اصلاً نیامدند. فکر کنم این بهترین روش برای شناخته شدن شرکت هست

یک خواستگاری مفید!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی حیران و سرگردان وسط اتاق ایستاده بود. اطرافش پر بود از بلوز و روسری و شال. انبوهی دستبند و گردن بند و گوشواره روی تخت بود ولی او هنوز نتوانسته بود تصمیم بگیرد برای مراسم خواستگاری بعدازظهر چه لباسی بپوشد. با اندوه فکر کرد کاش مادرش زنده بود یا خاله‌اش در تهران زندگی می‌کرد. یک خانم

چیزهایی که هست، چیزهایی که نیست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دکمه ریموت را که فشار داد، خانه غرق در نور شد. از خوشحالی فریاد کشید و بالا و پایین پرید. این چراغ‌های جدید خیلی زیبا بود و تصاویر بدیع و خلاقانه‌ای روی درودیوار می‌انداخت. چند قدم به عقب رفت و با لذت به درخت خیره شد. درخت کریسمس تنها چیزی بود که هیچ‌وقت جذابیتش را برای او از دست نمی‌داد