معرفی زهرارهبر


زهرارهبر
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 15 آبان 1382
کشور: ايران شهر: شیراز


آخرین داستان ها ارسالی

روز های دلتنگی

نمایش مشخصات زهرارهبر کلاه کاپشنم را تا بالا کشیده بودم.هوا خیلی سرد بود.به صورتم می خورد و در عرض یک ثانیه با من خداحافظی میکرد و میرفت.نمی دانم حس عجیبی داشتم.آن هارا خیلی زود از دست می دادم و دیگر تکرار نمیشدند.چند ماه دیگر عید بود و این فصل هم تمام میشد.یک فصل دیگر از سال،یا شاید زندگی.نمی دانم اسمش را چه بگذرام ؟ روز های دلتنگی! شاید بهترین اسم برایش باشد

امید به اینده.....

نمایش مشخصات زهرارهبر روزی عرفان که یک پسر۴ساله بود به دلیل وقوع زلزله مادروپدر خود را از دست دادو خود او هم بسیار خوش شانس بود که توانست جان سالم بدر ببرد.او حالا ۹سال دارد و حدود۵ سال از ان اتفاق خوفناک میگذرد.او حالا در پرورشگاه زندگی میکند،اما ناراحت است چون میگوید چرا برای من این اتفاق باید بیفتد

بهشتی جاودان..........

نمایش مشخصات زهرارهبر روزی دختری به نام لیلا در خرمشهر زندگی میکرد.حدودسال54،بودکه برادرش به دنیا امد.وچند سال بعد جنگ شروع شد.برادرلیلا که نامش عباس بود 5سال سن داشت،خیلی می ترسید.ازجنگ و خون ریزی.ولی لیلا که از عباس بزرگتر بود به او یاد داد که ترس از دشمن نباید باشه،اگر قرار باشه همه فرار کنند کسی واسه دفاع کشور نمی ماند

آسمان همیشه ابری نسیت

نمایش مشخصات زهرارهبر sآسمان.سقف خانه محبت.اگه اسمان همیشه ابری باشه،پس خورشید چی میشه؟نور افتاب چی میشه.گل های شاداب چی میشه؟اما نه.کاش همیشه ابری باشه.تا اب بریزه توی شهر و کثیفی هارو با خودش ببره.اما اگر خورشید نباشه گیاه ها چی کار کنند؟فقط به خاطر کثیفی از بین بروند.نه این انصاف نیست.......

مداربی قراری

نمایش مشخصات زهرارهبر انگارصدایی می شنوم.اری،خودش است.صدای قدم های پاییز.صدای افتادن برگ ها.شروع مدرسه.همه بی قراریم.مانندیک مداربی قراری.مداری که همه ی ما روی ان ها هستیم.مدار دلتنگی.دلتنگی برای بهار.درختان سبز.گل های رنگی.اما همان درخت ها حال دگر برگی بر روی خود ندارند.انگار دلشان برای برگ ها تنگ میشود

بهارزیباست!

نمایش مشخصات زهرارهبر باز هم بهار امد درواقع کم کم صدای پایش حس می شود.حتما باخود می گویید:مگر بهار انسان است که صدای پایش بیاید؟نه بهارانسان نیست نشانه های اوست که مانند صدای پای بهار است.شکوفه زدن درختان وبازگشت پرنده هاست. می خواهم درباره ی پرنده های مهاجر داستانی بگویم.روزی هنگامی که پرنده ای درحال ساختن لانه بود به دیگری گفت :فصل بهار فصل سختی است

صدای.....

نمایش مشخصات زهرارهبر ایاتابه حال به صدای پایه زمستان که داردکم کم می ایدگوش کرده اید.....?روزی دختری به نام بیتادرشهری زندگی می کرد.اوهیچ وقت به فصل هاتوجهی نمی کرد مانندسیبی می ماندکه برایش هیچ فرقی ندارد که درکجا سبزشود .اوروزی ازمادرخودپرسید:که چرافصل زمستان اینقدر سرداست وبسیارهم برایم خسته کننده

رویا

نمایش مشخصات زهرارهبر مطمعنم که همه ی شمارویاداریدومن فکرنکنم کسی باشدکه رویانداشته باشدولی من می خواهم داستان کسانی رابگویم که ازخودشان هم بدشان می امد ودلش نمی خواهد دیگران هم رویا داشته باشندولی دختری به نام الیس می خواهد سابت کند که رویاان قدر هم که می گویندبدنیست تازه خیلی هم خوب هست اماان هرچقدرکه

دوستی

نمایش مشخصات زهرارهبر توی یک روز سردزمستانی دودوست تصمیم گرفتندکه به جنگل بروند.وقتی ان ها به جنگل رسیدندبرف سنگینی شروع به بارش کردان هاچون نقشه ی جنگل رانداشتندراه راگم کردندونمی دانستدکه ازکدام مسیرباید به خانه برگردند.همینطور که داشتند در جنگل راه میرفتند گرگی به انها حمله کرد.ان دو نفر خیلی

مادر

نمایش مشخصات زهرارهبر مادر همیشه ازبچه ی خودمحافظت میکند حالامیخواهم داستان یک مادرمهربان رابگویم که ازجان خود گذشت یک مادرمهربان بود که دریک اتش سوزی پسرخودرابیرون فرستاد چون فقط یک نفراز ان هامی توانستند به بیرون بروند وان مادر به خاطره پسر بزرگ ترش که باعث شد ان اتش سوزی انجام بگیرد .......قدر پدر