معرفی سبحان بامداد


سبحان بامداد
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 9 دي 1370
کشور: ايران شهر: شیراز_لارستان


آخرین داستان ها ارسالی

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن 2

نمایش مشخصات سبحان بامداد قسمت دوم دلا تا نخندی مو نخندوم آی گُلُم که مو نخندُم دگر عهد و وفا با کس نبندُم، آی گُلُم با کس نبندُم دگر عهد و وفا با یارِ جونی، ای گُلُم با یار جونی نه چشمم سورمه کنم نه سر ببندم ای گلم نه سرببندم نه چشمم سورمه کنم نه سرببندم ای گلم نه سر ببندم به این فکر افتاد که زودتر وارد

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن 1

نمایش مشخصات سبحان بامداد قسمت اول پیش نوشت!! : 1. داستان چندان طولانی نخواهد بود . پس مطمئن باشید ، نویسنده در محاسبه زمان و روحیه بخشی شما محاسباتی را اعمال نموده است . 2.داستان فی البداهه نوشته شده است، پس عاری از اشکالات نگارشی نخواهد بود!! 3. عبارت "پیش نوشت" رو ازتو جیب خودم به جای پی نوشت آوردم و کسی شاکی نشه

چغندر

نمایش مشخصات سبحان بامداد برگ امتحان زبان رو تحویل داد.از موسسه خارج شد ...هوا سرد و تاریک و خیابون خلوت!! نگاهی به ساعتش انداخت ... ساعت هشت ...!! پیاده رو پر از برگ درخت و گوشه وکنار هر ساختمان کیسه زباله هایی که هر کدام وعده ی پُر و پیمانی برایِ گربه های محل شده بود.خودش رو به خیابون اصلی رسوند .سوار بر تاکسی شد

احتمالات من

نمایش مشخصات سبحان بامداد کل اتاق بهم ریخته بود .من که همه وسایلمو جمع کردم و نواحی تحت فرماندهی خودمو مرتب کردم. ولی انگار نه انگار که هر روز به محمد میگفتم وسایلتو نظم بده .از بس که بهش گفتم دیگه افتاده رو دنده لج و عمدا بیشتر وسایل رو بهم میریزه. منم برای اینکه واقعا درک کنه بی نظمی چیه کتابایی که حس میکردم

احتمالات من

نمایش مشخصات سبحان بامداد کل اتاق بهم ریخته بود . همه ی وسایلم رو جمع کردم و کاملا همه نواحی تحت فرماندهی خودم رو مرتب کردم. ولی انگار نه انگار که هر روز به محمد میگم وسایلتو نظم بده .از بس که بهش گفتم دیگه افتاده رو دنده لج و عمدا بیشتر وسایل رو بهم میریزه. منم برای اینکه واقعا درک کنه بی نظمی چیه کتابایی که

مسیر زندگی من 3

نمایش مشخصات سبحان بامداد اولین روز کاری رو با شادی و خوشحالی با چاشنی ای پر رنگ از استرس شروع کردیم.هر کدوم به بیمارستان ثبت نامیِ خود رفتیم. بیمارستانی که ساناز می رفت ، سرویس رفت و برگشت داشت ولی منِ بیچاره رو...خدایا... ساعتِ هفت و نیمِ صبح در دفترِ موردنظر حاضر شدم. فضایِ آرام و خلوتِ دفتر ، با تریپ ِ خاص

مسیر زندگی من 2

نمایش مشخصات سبحان بامداد ... صبح شده انگار...ساناز...! ساناااااز...! پاشو عزیزم به دکتر زنگ بزن بینم باس کجا بریم و چه کنیم؟!! ساناز: مریم لامپا رو نیگا روشنن هنو !!! ... دیشب خسته بودیم، فراموش کردیم خاموشش کنیم... هیییییی خدااااااااااا(خمیازه)!! من:پاشو زنگ بزن به دکتر، منم یه چی پیدا کنم بخوریم . ساناز:باشه الان زنگ میزنم

مسیر زندگی من 1

نمایش مشخصات سبحان بامداد هشت ماهه که کارشناسیمو تموم کردم و برگشتم شهرستان...تو خونه که هستم مامان بابام هی میبینن بیکار نشستم ، میخوان یه جوری منو شوهر بدن انگار!! ولی حال و حوصله ازدواج ندارم و فقط فکر وذهنم شده کار و یه روشی که بشه ازش پول در آورد و تاجر قرن شد!!! از طرفی یه دختر که نمیتونه هر کاری رو انجام بده ، اونم تو شهرستان

مدارهای مخابراتی

نمایش مشخصات سبحان بامداد کلاس مدار مخابراتی بالاخره تموم شد .استاد که وایستاد با چند نفر در حال حرف زدن . ما هم خودکارا و جزوه رو شوت کردیم تو کیف لپ تاب. زود رفتم بیرون از کلاس که برم اتاق پروژه و باقی کارای ربات رو انجام بدم. گوشه فضای ورودی ، پشت پله های دانشکده محمد وایستاده منتظرِ لپ تابه که بش بدم بره کاراشو بکنه

شانس میوه خوردن من و بازدید مهندس

نمایش مشخصات سبحان بامداد بعد مدت ها یه شماره عجیب و غریب افتاده بود رو گوشی ما...!ینی کی می تونه باشه این وقت روز؟ پیام زدم ببخشید شما؟؟؟؟ گفت علی حصاریم!!! بش زنگ زدم میگم ای بابا مهندس پولدار شدی خطتو عوض کردی !؟! میگه آره دیگه ، میخوام مودم وایمکس بخرم کدوم مارکش بهتره و... گفتم ای بابا علی آقا شما امر