معرفی ک جعفری


ک جعفری
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 25 دي 1360
کشور: ايران شهر: بابل


آخرین داستان ها ارسالی

دمکراسی ِ داستانی

نمایش مشخصات ک جعفری رمانم رو به انتهاست. فقط یک فصل باقی مانده. فصلی که فرجام همه شخصیت ها را دربردارد. اما مدتی است که نمی توانم نگارش فصل پایانی را آغاز کنم. زیرا به یاد خاطره ایی افتادم از سالهای دور که برای تئاتر مدرسه ، نمایش نامه می نوشتم . یادم هست که در پرده آخرِ یکی از اجراها ، دانش آموزی روی

دوئل درون

نمایش مشخصات ک جعفری می گویمش :« همیشه با او فاصله دارم؛ مثل فراق اسطوره ایی آدم از باغ عدن، مثل قهر کیهانی خورشید و ماه ، مثل لج بازی بی انتهای دو خط موازی . هیچ نمی دانمش ؛ مثل جهل ابدی آدم از آنسوی مرگ ، مثل بی خبری نابینا از الفبای نور و روشنایی ، مثل ناشناختگی اسرارآمیز حروف مقطعه قرآن . ولی می خواهمش

بتِ چوبین

نمایش مشخصات ک جعفری اتوبوس که ایستاد، او که سوار شد و چنگ انداخت بر تکیه گاهیِ میله اتوبوس تا تلوتلو خوران، در جوار من و بر تنها صندلی خالی قرار بگیرد ، همه هوش و حواسم در تسخیرِ سنگین واژه های نیچه بود در اراده معطوف به قدرت! در بند هجای افکار نیچه دست و پا می زدم که بوی او مرا تکاند؛ بوی تند پشکل و پِهِن تلنبار شده و آمیخته با بوی ترشیدگی عرق تن

از جنسی دیگر

نمایش مشخصات ک جعفری دهان باز و گشادی دارم . گشادترین دهان دنیا. زیرا اینطور خواسته شده است. تنم فلزیست و شکم بزرگ و پاهای گردِ چرخ مانندی دارم. البته با پاهایم نمی توانم راه بروم. ولی می توانم حرکت کنم، به شرط اینکه کسی یا چیزی مرا هُل بدهد. من دست و کله ایی ندارم. اما می توانم با دهانم ببینم، بو کنم، وحتی فکر کنم

مبهم

نمایش مشخصات ک جعفری - :« صدایت ضبط می شود... می توانی شروع کنی...» - :« ... ... ... از کجا شروع کنم؟ من که نمی دانم آغازم از کجاست؟ یا که چگونه است؟ برای گفتنِ من، هنوز واژه ها سردرگمند، نه در ذهنم می نشینند و نه بر کاغذ می گنجند. هرزمان که می خواستم از شروعم بگویم ، سرگیجه می گرفتم دقیقا مثل زمانهایی که بوی نفسهای مادر به مشامم می رسید

ردپا

نمایش مشخصات ک جعفری _ اولی را ، جلوی در ورودی خانه ام دیدم. به فاصله کمی از اولی، دومی وبعد سومی وهمین طور تا چشم کار می کرد، تا ته کوچه ، پشت هم ، قطار شده بودند، فرورفتگیهایی به شکل عدد پنج و با دو شاخک برگ مانند ، در دو طرفش. بیشتر شبیه به ردپا بود. ردی عجیب که نظیرش را ندیده بودم . نه شبیه ردپای انسان بود و نه هیچ جانور دیگری

دریغ

نمایش مشخصات ک جعفری _ روبرویم می نشیند، زیر تنها درخت بید ساحل و روی صندلی چوبی. خیره ام می شود. دست در جیب گذاشته و دوست مشترک را روی میز می گذارد: وینستون لایت. همان است.همانی که بود. هنوز هم نمی توانم وسعت غرورش را اندازه بزنم. هنوز هم ، غرورش از حقارتم آینه می سازد ونفسم را به یغما می برد. نگاهش می کنم

بازجویی

نمایش مشخصات ک جعفری _ سکوت اتاق تاریک،با باز شدن درب ، شکسته می شود. زنی که دستها وپاهایش، زنجیر شده وبا چشم بندی برروی چشمانش، به داخل اتاق هل داده می شود. به دنبال زن،2 مرد تنومند وارد می شوند که هیکل درشت شان را در لباس سیاهی پوشانده اند، طوریکه در تاریکی اتاق حل می شوند. یکی از آنها بازوی زن را می گیرد وروی صندلی پلاستیکی وسط اتاق ، می نشاند

مهمان ناخوانده

نمایش مشخصات ک جعفری _ناگهانی، سرزده و بی خبر آمد.آمد و هرگز برنگشت.آمد و با حضور سونامی وارش، زندگیم را دگرگون کرد. آمد وبرای همیشه مرا در مردابی افکند که هرچه بیشتر دست وپا می زنم، بیشتر فرو می روم. مهمان بود، یک مهمان ناخوانده! خانه اش را در خانه من ساخت وصاحب خانه شد، خانه اش را در همان اتاقی ساخت که پروانه هایم در آنجا زندگی می کردند

دیوار

نمایش مشخصات ک جعفری _گاهی فکر می کنم اگر خانه ما در کوچه بن بستی نبود، شاید سرنوشت من به نوعی دیگر رقم می خورد.حتما ارتباطی بین کوچه ما وزندگی من وجود دارد وگرنه هیچ دلیل قانع کننده ایی برای وجود اینهمه دیوار در زندگیم پیدا نمی کنم ! دیوارهایی که از صورتم شروع می شود وتا بند کفشم ادامه می یابد. به آینه