معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کلمه ی ممنوعه آزادی را بخش کرد و روی تخته سیاه نوشت و فریاد زد اگر بود من به این جا تبعید نمی شدم.بازجو با عصبانیت گفت : مگر شما تعهد ندادی که دیگر حرفی را زنید.معلم به آرامی گفت : من که چیزی را نگفته ام .بازجو گفت : پس بچه ها دروغ می گویند که روی تخته سیاه نوشته اید.معلم تبسمی کرد و

شش داستانو

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری من کاوه هستم ! پیرمرد صدایش را بلند کرد و گفت : ما برای تغییر کاوه می خواهیم نه آدم هایی مثل شما ! حرف های پیرمرد که تمام شد پسری از میان جمع آمد و گفت : من کاوه هستم ! پیرمرد خندید و گفت : تو کاوه هستی ! پسر گفت : بله ! اگر باور نمی کنی ؛ شناسنامه ام را ببین .پیرمرد دستی بر شانه های پسر کشید

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دیکتاتور حسن از معلم تاریخ پرسید دیکتاتور یعنی چه ؟ معلم گفت : کسی که فقط حرف خودش را می زند. حسن خندید و گفت : شما که همین کار را می کنید.معلم که این حرف را شنیدعصبانی شد و فریاد زد ؛بفرما بیرون ! دیالوگ بازیگر این دیالوگ را خواند ( زمان با سرعت حرکت می کند ؛ ما در قرون وسطی مانده ایم و چرخ های گاری مان را تعمیر می کنیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری معتاد دخترک می گفت : پدرم معتاد بود؛ هر روز مردهای زیادی را به خانه می آورد و با مادرم تنها می گذاشت و از حیاط خارج می شد. دلار شیخ رو کرد به باغبان و گفت : چه کار می کنید؟ باغبان گفت : انگورهای خراب را شراب می کنم .شیخ عصبانی شد و گفت : می دانید که کار حرامی را انجام می دهید.باغبان گفت : بله ؛ می دانم !

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شاد استاد روی تخته سیاه نوشت ؛ اگر مردم شاد باشند چه پیامدهایی به دنبال دارد.حسن بلند شد و گفت : شاد بودن باعث نشاط جامعه می شود و مردمی که شاد باشند کمتر دچار بیماری های روحی و روانی می شوند و شادی اوقات فراغت بیشتری را برای مردم فراهم می کند و این وقت بیشتر باعث می شود که به مسافرت

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مصادره پیرمرد می گفت : خداوند روزی همه را می رساند ؛ اما عده ای آن را مصادره می کنند.گفتم : منظورت از آن عده چه کسانی است.پیرمرد آهی کشید و گفت : آقای خبرنگار برایم دردسر ایجاد نکنید. گل های بیشتری زن رو کرد به مرد و گفت : اگر ؛ در باغی گل نباشد ؛ بلبل ها چه می کنند.مرد گفت : آه و فغان به پا می کنند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سرپیچی پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! هرگاه به میز و صندلی رسیدی و از قانون سرپیچی نکردی ؛ بدان فرزند من هستی وگرنه به آن شک کن ! پسر این نوشته را در اتاقش آویزان کرد و هر روز صبح آن را می خواند. حماقت رو کردم به دوستم و گفتم : اگر این مسئله برای شما پیش بیاید ؛ چه برخوردی با آن

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ک زلزله مادر با گریه دستی به موهای دخترش کشید و گفت : همین یک ساعت پیش آنها را شانه کردم ؛ اما زلزله ناگهان آمد و او را از من گرفت. کانال ابوالحسن اکبری: فرهاد خبرنگار رو کرد به پسر و گفت :اگر فرهاد این روزها بود و شیرین از دستش می رفت چه اقدامی انجام می داد . پسر خندید و گفت : پیامکی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نقطه ی مشترک مرد و زنی که با هم اختلاف داشتند نزد قاضی رفتند تا بین آنها قضاوت کند. قاضی شروع کرد به پند و اندرز دادند و به آنها گفت : شما روی نقطه های مشترکی که با هم دارید ؛ کنار بیایید تا زندگی تان شیرین شود.مرد گفت : آقای قاضی زن ها دو نقطه دارند اما مردها نقطه ای ندارند که با آنها

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ایران خبرنگار بعد از آنکه از زن و مرد جوانی پرسید ایران را دوست دارید ؟ آنها پاسخ دادند آری ! رفت سراغ پیرمرد و پیرزنی که منتظر اتوبوس بودند؛ پرسید ببخشید پدر ! شما ایران را دوست دارید؟ پیرمرد نگا هی به زنش انداخت و گفت : خیلی زیاد! خیلی زیاد! خبرنگار پرسید چرا ؟ پیرمرد لبخندی زد و گفت : ایران همسر من است ! می شود او را دوست نداشته باشم