معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدایان ! دخترک رو به خانم معلم کرد و گفت : اجازه اگر به خدا نامه ای بنویسیم جواب می دهد. خانم معلم تاملی کرد و گفت : دخترم! برای چه می خواهید به خدا نامه بنویسید. دخترک آهی کشید و گفت : می خواهم به خدا بنویسم چرا ما این قدر فقیر هستیم؟ چرا ما خانه نداریم؟ چرا مادرم مریض است ؟ چرا پدرم افسردگی دارد؟ چرا

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سقراط ! مرد سرنوشت سقراط را که خواند آهی کشید و گفت : اگر مردم آتن می فهمیدند چه کسی را از دست داده اند تا امروز گریه می کردند. گفتم : آنها هنوز این کار را می کنند. مرد با تعجب پرسید : سقراط کشتن هنوز ادامه دارد ؟ گفتم : بله ! مرد گفت : چه کسانی این کار را می کنند؟ گفتم : خدایانی که تفکر آتنی دارند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نان خور ! دخترش که به خانه ی بخت رفت لبخندی زد و گفت : خدا را شکر نان خوری کم شد. مرد این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : با این طرز فکرها توقع نداشته باشید که جامعه به زن ها احترام بگذارد. زن نگاهی به مرد انداخت و گفت : مردها این طور فکر نمی کنند؟ مرد مکثی کرد و گفت : اگر این افکار هم داشته باشند به زبان نمی آورند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بر باد رفته ! ازابتدا تا آخر صفحه نوشت. بر بادرفته ؛ بر باد رفته ؛ بر باد رفته ...! دختری که امید داشت با پسر همسایه ازدواج کند. مادرش مخالفت کرد. هر دو دست به خودکشی زدیم. من نجات پیدا کردم اما بابک متاسفانه ! سال هاست که با خاطره اش گریه می کنم. درد ! زن رو کرد به رئیس و گفت : شما که مثل ما درد نکشیده اید

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خروس ها ! پدرم معتقد بود که روزی برمی خیزد . شهر برای همیشه نمی تواند در خوابی خوش فرو رود. گفتم : از کجا این قدر مطمئن هستید. پدرم مکثی کرد و گفت : از خروس ها که می خوانند. گرگ ها ! پدرم با هر زمستانی که از راه می رسید. داستان گرگ ها را برایم تعریف می کرد. او می گفت : زمستان ها که برف

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری با طلا باید نوشت ! نمی دانم چگونه اطلاع پیدا کرده بود. در حد یک ایده بود حتی روی کاغذ هم نیاورده بودم. فقط در ذهنم مرور می کردم و می گفتم : این شعر با طلا باید نوشت و به گردن سیاستمدارها آویزان کرد. آسایش دو گیتی تفسیراین دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا شب به خوابم آمد و گفت : خواهش می کنم این کار را نکنید

ششش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سیاست ! مرد که اهل سیاست بود و پستی و بلندی های سیاسی را پشت سرگذاشته بود . به پسرش رو کرد و گفت : پسرم ! هرگز وارد دنیای سیاست نشوید که سیاست عرصه ی زد و بندها و میدان مرد و نامردی هاست. پسرم ! سیاست آن قدر کثیف است که پدر فرزند را و برادر؛ برادر را می فروشد. احمقانه است که به دوستان سیاسی اعتماد کنیم

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اسب شدن ! الاغ پیش اسب رفت و گفت : اگر من بخواهم اسب شوم چه کارهایی باید انجام دهم. اسب لحظه ای تامل کرد و گفت : این کار نشدنی نیست. شکل و قیافه و صدای شما با ما فرق می کند. الاغ گفت : خودم را گریم می کنم مثل آدم ها که ظاهر شان را موجه جلوه می دهند. اسب گفت : به فرض که این کار را کردید با عرعرت چکار می کنید

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری طلوع ! راوی صحنه ها را که دید اشک هایش جاری شد و بر زمین نشست .از دور نیزه ها را دید که می درخشند. آهی کشید و گفت : خورشیدی که بر نیزه طلوع کند هرگز غروب نخواهد کرد. نصیحت ! پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! باید سرت به سنگ بخورد تا از این راه برگردی. پسر خندید و گفت : پدرجان ! این نصیحت

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دریا ! مرد هر روز با دریا حرف می زد تا سر به راه شود. دریا یک روز دست هایش را باز کرد و مرد را در آغوش گرفت تا بچه های گرسنه اش را سیر کند. شکارچی ! مرد رو کرد به شکارچی و گفت : اوضاع خیلی خوب نیست . گرگ ها به جان هم افتادند. شکارچی مکثی کرد و گفت : طبیعت گرگ هاست نمی شود کاری کرد . وقتی گرگی به قلمرو آنها تجاوز می کند