معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ایران خبرنگار بعد از آنکه از زن و مرد جوانی پرسید ایران را دوست دارید ؟ آنها پاسخ دادند آری ! رفت سراغ پیرمرد و پیرزنی که منتظر اتوبوس بودند؛ پرسید ببخشید پدر ! شما ایران را دوست دارید؟ پیرمرد نگا هی به زنش انداخت و گفت : خیلی زیاد! خیلی زیاد! خبرنگار پرسید چرا ؟ پیرمرد لبخندی زد و گفت : ایران همسر من است ! می شود او را دوست نداشته باشم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدا گفتم : شیخ هر روز در مسجد از خدا برای مردم می گوید.محمود گفت : او از خدای خویش می گوید.گفتم : مگر خدای شیخ با خدای ما فرق می کند. او گفت : آری ! قلم پسر قلم را از روی میز برداشت و با دقت آن را بررسی کرد و گفت : پدر! مگر داخل قلم غیراز جوهر چیز دیگری هم هست .پدر گفت : نه ! پسر گفت : پس چرا عده ای از آن می ترسند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری گرگ ها میش رو کرد به قاضی و گفت : من از دست گرگ ها شکایت دارم .قاضی گفت : مگر آنها چکار کرده اند.میش گفت : آنها کاری می کنند که باعث بدنامی ما می شوند.قاضی خندید و گفت : چگونه ! میش گفت : با لباس های ما؛ که گرگ ها می پوشند. روباه مرغ در جایگاه شاکی قرار گرفت و گفت : آقای قاضی ! من روباه را می بخشم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سی سال پدرم مدتی است که نه روزنامه ای را می خواند و نه جدولی را حل می کند.وقتی که دلیلش را پرسیدم.گفت : پسرم ! سی سال در اداره کارم همین بود ؛ حالا نیاز به استراحت دارم .این را گفت و به رختخوابش رفت. وصیت مرد راضی شد که ماشین ؛ خانه و باغ را به زن بدهد تا بله را بگوید اما او قبول نکرد و گفت : هرگز وصیت مادرم را فراموش نخواهم کرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فلسفه گفت : فلسفه چیست ؟ گفتم : پلک هایم من که باز و بسته می شوند.خانم دکتر خندید و گفت : من هم می خواستم به همین پی ببرم .گفتم : حالا که پی بردید ؛ منطق ایجاب می کند که جواب فلسفه را بدهید. خدای خویش سر در گریبان خود فرو برده بودم که شیخ گفت : چه کار می کنید؟ گفتم : به خدا فکر می کنم ! شیخ فریاد زد : در کار ما دخالت نکنید

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاورش بحث سیاست که پیش آمد؛ استاد گفت : در دنیای امروز؛ شیری موفق خواهدبود که روباهی ؛ مشاورش باشد. کاپیتان دوستم را معرفی کردم و گفتم : سال های زیادی کاپیتان بوده است. پسرم گفت : آبی یا قرمز.دوستم خندید و گفت : من ورزشکار نبوده ام.پسرم گفت : مگر می شود کسی ورزشکارنباشد؛ اما کاپیتان باشد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری 2 هیچ ! زن سیب را برداشت و گفت : گور بابای سیاست ! مانباید نه به این و نه آن کاری داشته باشیم و برای هیچ کس مرگ را نخواهیم.مرد عصبانی شد و گفت : مگر دلت آب خنک را می خواهد که این حرف را می زنید ! زن گفت : کدام حرف ! مرد گفت : همین که برای دشمنان مرگ را نمی خواهید.زن خندید و گفت : دشمن ! مرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری صلح پدر می گفت : وقتی که همه ی جنگ ها به صلح می انجامد چه لزومی دارد که با هم بجنگیم و بعد صلح کنیم .من که این حرف ها را شنیدم پیشانی برادرم را بوسیدم . الکل کار هرشب مادر بود که به پدر می گفت : بوی الکل می دهید.پدر خسته و کوفته فریاد می زد : خانم ! شما بفرمایید ما چگونه تزریق کنیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قطره ها استاد می گفت : ما می توانیم از قطره ها درس بگیریم . حسن بلند شد و گفت :چگونه ! استاد گفت : آنها به تنهایی به چشم نمی آیند اما اگر به هم بپیوندند می توانند دریایی شوند که سونامی ها ایجادکنند . حسن خندید و گفت : مثل همین جمعه ای که گذشت . 2حرداد وقتی که استاد روی تخته سیاه نوشت : 2خرداد ! دانشجویان بلند شدند و شروع کردند به کف زدن

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مناظره خبرنگار رو کرد به مرد و گفت : شما طرفدار مناظره ی زنده هستید یا غیر زنده ! مرد گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ! آ غا زنده کیلو چند، غیر زنده کیلو چند ! خبرنگار گفت : ببخشید شما چه شغلی دارید ! مرد گفت : بنده محمود قصاب هستم .خبرنگار خندید و گفت : خیال کردم دکتری ! قصاب با ناراحتی گفت : یعنی اونا قصاب نیستند