معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری لاف! پسر رو کرد به پدر و گفت : پدر جان ! این خال هندو چقدر ارزشمند بود که جناب حافظ می خواست به خاطر آن سمرقند و بخارا را ببخشد. پدر خندید و گفت : این را باید از مادرت بپرسی . مادر که این حرف را شنید گفت : پسرم ! پدرت هم قرار بود باغ هایی را به من بدهد اما خبری از آن نشد. پسر خندید و گفت : یعنی بابا هم مثل حافظ اهل لاف بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اهدای عضو ! مرد فرم اهدای عضو را پر کرد و گفت : بعد از مرگ مرا به دریا بیندازید. مسئول اهدای عضو پرسید چرا دریا ؟ مرد خندید و گفت : آخه می گن دریا را به چینی ها داده اند همه چی را صید می کنند . دیگه آذوقه ای برای ماهیان نیست. فرشته ! هرچه اصرار کردم بی فایده بود. آنها حاضر نمی شدند و هر بار بهانه ای می آوردند که ما نمی توانیم او را توصیف کنیم

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری احساس اسب شدن ! روی چهار دست و پا راه می رفت و شیهه می کشید. دکتر این صحنه را که دید رو کرد به مرد و گفت : از کی احساس اسب شدن دارد. مرد گفت : از یک هفته پیش ! دکتر گفت : قبل از این مشکلی نداشت . مرد مکثی کرد و گفت : چند ماهی خروس بود و هر صبح با صدایش مزاحم همسایه ها می شد. دکتر گفت : باید بستری شود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قورباغه ها ! پیرترین قورباغه پشت تریبون قرار گرفت و گفت : دوستان ! ما امروز جمع شده ایم تا ثابت کنیم قورباغه ها موجوداتی هستند که می توانند دنیا را در سیطره ی خود داشته باشند ؛ به شرط آن که با هم متحد باشیم. ما دو ویژگی خاص داریم که برتری ما را از موجودات دیگر نشان می دهد. ما دوزیست هستیم !

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری وصیت مادرم ! زن خیلی از خودش تعریف می کرد. مرد نابینا لبخندی زد و گفت : اگر این قدر قشنگی هستی ! چرا زودتر از این ها ازدواج نکرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : من به وصیت مادرم عمل کرده ام . مرد گفت : مگر مادرت چه وصیتی کرده بود . زن به حرف های مادرش اشاره کرد و گفت : دخترم با مردهای نابینا ازدواج کن

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شاعرها ! آن روز که مثل سربازها شده بودی چقدر گریه کردم. دکتر وقتی که این قضیه را فهمید خندید و گفت : مردها که گریه نمی کنند. اشک هایم را پاک کردم و گفتم : آقای دکتر ! شاعر ها نمی توانند زنی را در بستر ببینند. آش ! پدر هر بار که از اوضاع امروز می گفت. پسر عصبانی می شد و می گفت : این آشی است که شما برایمان پخته اید

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بازگشت مرد آشفته و نگران بود از این که همسرش خانه را ترک کرده بود. او هرچه پیغام می فرستاد بی فایده بود. یک روز از ( آ ) که بزرگ خاندان الفبا بود خواهش کرد تا با گروهی به دیدار زن بروند و هر طور شده زن را به خانه باز گردانند. آنها ساعت ها با هم مذاکره کردند اما بدون نتیجه بازگشتند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری تبصره ! دکتر رو کرد به مرد و گفت : چه به روز دست هایت آورده ای ؟ مرد آهی کشید و گفت : این زخم ها به خاطر شستن ظرف ها است. دکتر گفت : مگر همسرت این کار را نمی کند. مرد گفت : خیر ! دکتر گفت : چرا ؟ مرد گفت : روزی که همسرم را انتخاب کردم پیشنهاد داد به جای مهریه ظرف ها را بشویم . من هم قبول کردم بهتر از هزار و سیصد و هفتاد سکه بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بهار ! زن درخت های حیاط را که دید فریاد زد بهار آمد ! مرد از اتاق بیرون آمد و گفت : ما که بهاری نمی بینیم. زن گفت : درخت ها را نمی بینید که جوانه زده اند. مرد نیشخندی زد و گفت : با این جوانه ها خیال می کنید بهار می آید ! زن گفت : آری ! مرد گفت : تا وقتی که سفره ها خالی است و پرنده ها در قفسند بهاری نخواهد آمد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاجره ساعت ها بین آنها مشاجره بود. پسر اعتقاد داشت تنها راهی که می شود تغییراتی در جامعه ایجاد کرد به خیابان آمدن است. پدر می گفت : نه ! با شلوغ کاری نمی شود کاری انجام داد. پسر از جایش بلند شد و گفت : باید دست روی دست گذاشت و ساکت ماند. پدر گفت : نه ! باید مردم را به کتابخانه ها کشاند ؛ تنها راه تغییر از میان کتاب ها می گذرد