معرفی محمد ملکی


محمد ملکی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 26 آذر 1374
کشور: ايران شهر: گرگان
داستان نوشتن ؟ نسبیت ؟ احساسی ؟ نه نه ، داستان نوشتن یک روش برتر فکر کردن. همین و دیگر هیچ


آخرین داستان ها ارسالی

رویا

نمایش مشخصات محمد ملکی ما یه اکیپ خیلی صمیمی بودیم خیلی همدیگرو دست مینداختیم ، شوخی میکردیم ، میخندیدم بی ریا بودیم ، دوستیمون دوستی بود هر از چند گاهی یکی رو سوژه میکردیم میخندیدم بهش بعد باز نفر بعدی یه بار ، نوبت نوبته اون شد هی بهش میگفتیم دماغ پفکی ، هوا سرد میشد دماغش قرمز میشد ، عصبانی میشد ، دماغش قرمز میشد ، خجالت میکشید و

غرور

نمایش مشخصات محمد ملکی - کیه ؟ + نمیشناسمش - حتی نپرسیدی کیو میگم ، تو یه مهمونی 100 نفری ، بعد انتظار داری حرفتو باور کنم ؟ - نمیشناسمش ، واقعا + از کی نمیشناسیش - 5 سال و 2 ماه پیش + قبل اون چه قد میشناختیش ؟ - هیچی + تو چشمام نگاه کن - جانم ؟ + برام تعریف کن - نگاش کن ، چشم هاش رو نگاه کن + همه جارو نگاه میکنه

یک دقیقه و چهل و هفت ثانیه

نمایش مشخصات محمد ملکی صدای شلیک در ها باز شد گارد ها نشانه ها رفتنتد گارد ها تفنگ را پایین آوردند اتاق بعدی اتاق بعدی و سر انجام گارد هایی که همچون دیو بودند تفنگ هارا روی زمین گذاشتند و تسلیم شدند در آخر باز شد مبل هایی که خارق العاده زیبا و شیک طراحی شده بود میز وسط خالی ، یک صندلی سلطنتی ی طلا

پتو

نمایش مشخصات محمد ملکی آب پاشیده شد قطره های ریز آب روی آینه هم ریخت ، سرش را بالا گرفت در آینه نگاه کرد لبخند پایش روی سرامیک یخ چسبید مو های سیخ شده از ریشه غل غل سرما در عمق وجود در را بست چیزی چشمش را به بازی گرفته بود شومینه شعله های زرد و نارنجی و ابی گرما دعوت میکرد به آرامش سخت ترین بخش داستان بود ولی

لبخند خوشبو

نمایش مشخصات محمد ملکی از ماشین پیاده شد ، در را بست . در شیشه ای باز شد . دکمه ی آسانسور . 18 17 16 . . . 3 2 1 G قبل از اینکه در کامل باز شود از همان چند سانتی متر باز شده ، یک رژ لب قرمز جیغ دیده می شد که تا بالای لب کشیده شده بود و یک ردیف دندان های سفید. قبل از دیدن چهره ، بوی ادکلن به عقب هولش داد. پسر سرش را پایین انداخت

مستطیل

نمایش مشخصات محمد ملکی دراز کشیده بود پاهایش را به هم چسبانده بود و به دقت به آنها نگاه میکرد این 11 هزارمین فردایی بود که قصد داشت فردا کاری متفاوت کند چشم هایش را بست ، نفسی عمیق در دلش گفت افرینش من همین است تکراری اما در دلش خبری دیگر بود ، مدام به یاد می آورد کاری متفاوت را چشم هایش که روی هم می لغزید

بی ارزش

نمایش مشخصات محمد ملکی میدوید ، با سرعت ، بی مهابا ، بی اختیار و ایستاد. زمان باز شد و پسر پا در زمان گذاشت ، آرام دست در موهایش کشید ، به رسم عادت قدیمی وسط خیابان پر تلاطم ، ماشینی از 1 سانتی متری او رد شد با بوووووووووووق ولی پسر عقب نرفت ، حتی پلک نزد چشمش به آن ور خیابان ، درست روی صندلی پارک خیره

دکمه ی بالا

نمایش مشخصات محمد ملکی بعد ایستاد ، به بالا نگاه کرد زمان کش آمد همان فاصله ی 4 پله که دوستانش از رستوران به او برسند چند سال گذشت هوا خنک بود ، باد ملایم ، اخر شب ، و ترافیک و انبوه جمعیت آن خیابان .. دکمه ی بالای پیراهنش باز بود باد به درون پیراهنش که میپیچید هم خنک می شد هم هیکلش را گنده تر نمایش میداد

وَهم

نمایش مشخصات محمد ملکی پسر از زمین بلند شد همه ی دیده ها به او دوخته شد که به آسمان کشیده میشد پسر به کف دستانش نگاه میکرد ، حس میکرد چیزی در وجودش است سرش را سمت آسمان گرفت و غیب شد چشم هایش را که باز کرد درون فضا بود گوئی که که اینجا ستاره ها به هم میپیچیدند هیچ ایده ای نداشت که کدام ستاره کدام است ،

اگر هستی ممنون

نمایش مشخصات محمد ملکی شوان پودولسکی که برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شده یه نوشته ی قشنگ داره که میگه : ساعت که میگذرد و ساعتی پشت آن می نشیند یقین دارم ساعت بعدی هم در کار است و چون که صبح شود و خورشید از پشت آن کوه فلان جا بالا بیایید وقتی که شعاعش روی دامنه ها کشیده شد و ناگهان از پنجره ی اتاقم خودش را