معرفی آزاده اسلامی


آزاده اسلامی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 فروردين 1320
کشور: ايران شهر: ایران


آخرین داستان ها ارسالی

جعبه

نمایش مشخصات آزاده اسلامی مانده بودم به پیرزن بیچاره چه بگویم؟! انگار همین دیروز بود که آمد پیشم و گفت اون قطعه زمین لب جاده را بفروش و پولش را بفرست برای احمد. حالا چشمهایش کم سو شده بود و گونه¬هایش ترک برداشته بود. تا دلش هوای احمد را می کرد، خودش را تا خانۀ ما می¬کشانید. می¬نشست کنار مادرم و آنقدر از احمد می¬گفت تا گونه¬هایش صورتی می شد و چشمهایش سو می گرفت و پاهایش جان

برگ

نمایش مشخصات آزاده اسلامی برگ دوشنبه حسابی خیس شده بود. پاییز بارانش گرفته بود و چکه چکه روی پنجره¬های کلاس می بارید. زن روی صندلی چوبی نشسته بود و به سایۀ کنار تخته سیاه زل زده بود. صدای سایه توی چک چک باران می پیچید. انگار باران شعر می¬گفت. کلاس حافظ بود. سایۀ کنار تحته سیاه غزل می خواند و تخته پر می شد از واژه¬ها: «ساقی»، «عشق»، «شراب»، «عشق»، «زن»، «عشق»

خانه

نمایش مشخصات آزاده اسلامی sمادرم همۀ طلاهایش را فروخته است. حالا شاید بتوانیم یک خانۀ نقلی در کوچه ای که به نام باباست، رهن کنیم.

«من پدر مقتولتان هستم!»

نمایش مشخصات آزاده اسلامی «وقتی که نیستی چه فرقی می کند صدایت را چه کسی است؟» صد بار با خودم مرور کردم و نشد. گفتم حالاست که سینه ام بترکد و مثل گلوی محسن خون از آن فواره کند و زنم همه چیز را بفهمد. هی قورت دادم آقا! اصلا گفتم تا خودش نمی خواست اینطور نمی شد! گفتم خودت را بگذار جای رفیقش. آخرش غمباد گرفتم. می رفتم

سرباز و درختِ نیلوفر

نمایش مشخصات آزاده اسلامی (وقتی نه باری داری، نه سایه ای و تنت جای برگ و فاش و کفتر چاهی، می شود جای کرم و موریانه و کثافت و خشکیدگی، با تیغ و اره و تبر می آیند سراغت. سراغم آمدند با تبر و اره و تیغ. یکیشان که جوانتر بود دستش را روی پینه های تنم کشید و گفت «فردا قطعت می کنیم». زنگ صدایش که بوی مرگ و تبر می داد توی گوشم آنقدر پیچید که دیگر نفهمیدم چه گفتند و کِی رفتند

من تراس و صندلی لهستانی، همه تن چشم شدیم....

نمایش مشخصات آزاده اسلامی گاهی باید همه تن چشم شوی و خیره شوی به آسمان و زمین و سبزه و باد و نم باران. پیرمرد انگار مست شده بود! دور خودش می رقصید و ترانه سر می داد. نشست روی یک چهارپایۀ چوبی و تمام دنیا را رنگ کرد. من انگار از ازل روی یک صندلی لهستانی توی تراسی که روبرویش چیزی نبود نشسته بودم و یک قلم موی نقاشی دستم بود

ته این قصه همین است...

نمایش مشخصات آزاده اسلامی بانوی عزیزم، سلام! امیدوارم امروز آن زنی نباشی که وقتی دانه های برنج دارد توی دیگ قد می کشد و غلغل می جوشد، یادش بیاید وقتی قد کشیده بود و از درز پردۀ مخمل سیاه ، مدام خیابان را می پایید و منتظر می ماند تا مردی لاغر و بلند با کت مخمل سیاه از دکّۀ سر خیابان یک پاکت سیگار برگ و یک بغل

دریا

نمایش مشخصات آزاده اسلامی دریا طوفانی شده بود و موجها به جان هم افتاده بودند و در هم می لولیدند و می شکستند. امیر آرش را برده بود کنار آب و تمام تنش را شنی کرده بود. من حصیری پهن کرده بودم و گوشی و دمپاییهای امیر و آرش را کنارم گذاشته بودم و غرق تماشای امواج خروشان دریا بودم. چند جوان کمی آنطرفتر نشسته بودند و قلیان می کشیدند

شورش

نمایش مشخصات آزاده اسلامی توی راه صد بار با خودم مرور کردم چه بگویم و چه نگویم. دو سال پیش که برنامه¬ها هفتگی بود لااقل صد زن و مرد از پیر و جوان و کاسب و دانشجو گرفته تا هنرمند و بازنشتۀ مشتاق جمع می¬شدند تا برایشان دم از مشکلات بزنم و آمار بدهم فلان جا فلان تجاوز به دختر بچه ی 10 ساله شد و جایی دیگر انقدر دزدی

بازجویی

نمایش مشخصات آزاده اسلامی یه جور سادیسمه! وقتی سیم بکسل توی هوا هو می کشد و هوا را می شکافد و بر اندام کسی فرود می آید، از صدای برخورد مفتولهای فولادی با بدنی که زیر مشت و لگدهایت مچاله شده است، و پیراهن نازک زندان را بر تنش جر می دهد و پوستش را بلند می کند، طوری کیف می کنی که انگار ته جانت خنک می شود! آنوقت لذتی