معرفی م.ماندگار


م.ماندگار
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 4 مهر 1372
کشور: ايران شهر: تهران
دیشب که نمی دانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم کلی خندیدم.
(صادق هدایت)


آخرین داستان ها ارسالی

باز هم بخند برایم...!

نمایش مشخصات م.ماندگار همانطور که از سرما به خود می پیچیدم یکریز زنگ می زدم و زیر لب دری وری می گفتم: - د باز کن لعنتی یخ زدم! د باز کن ریخت! و باز زنگ می زنم : ای سگ تو روحت... اونم از نوع پا کوتا! از خنده ی بی موقع ام حرصم می گیرد و ران هایم را محکم به هم می چسبانم. نگاهی رویم سنگینی می کند. سر بر می گردانم، زن همسایه را می بینم که با پوزخندی نگاهم می کند

شبیخون

نمایش مشخصات م.ماندگار sروزهای آخر عمرش، موهایش را همچون "شب" سیاه نمود و به لبانش رنگی چون "خون" بخشید. به گمانم عشق به قلب مادر بزرگ "شبیخون" زده بود! پ.ن: درود برتمام دوستان داستانکی به یادتان هستم!!! ارادتمند.

چشمانی که پشت سیاهی مرد...!

نمایش مشخصات م.ماندگار مدتی است که حس می کنم افسرده شده ام. چندین ماه است به تنهایی ام فکر می کنم. این فکر ها، آن من خوش مشرب و خوش قلم را با خود برد و مردی عبوس و غمگین بر جای گذاشت! جلوی آینه می روم. مدتهاست صورتم را اصلاح نکردم. یادم نمی آید آخرین باری که در آینه نگاه کردم این چروک ها در صورتم بود یا نه! انگشتانم را به میان علفزار موهایم می برم

من دیگر سیر شده ام...!

نمایش مشخصات م.ماندگار چندین ماه است به دور از خانه، در خیابان ها پرسه می زنم. خانه ای که دیگر خانه ام نیست! آنقدر از گرسنگی به هم ریختم که نمی دانم چند روز است چیزی نخوردم. گاهی حس می کنم نامم را هم فراموش کرده ام! بی هدف راه می روم و قدم های بی رمقم را بر تن داغ آسفالت می کوبم. ناگهان پاهایم از حرکت می ایستد

تندیس قلبی که شکست...!

نمایش مشخصات م.ماندگار نمی دانم چه ساعتی بود به خانه بازگشتی اما می دانم سر درد عجیبی داشتم. پیش از آنکه بیایی چکش را از جعبه ی ابزار بیرون کشیدم و چندین بار به سرم کوبیدم بلکه این نبض بی وقفه اش بایستد. نمی دانم چه ساعتی بازگشتی اما می دانم خیلی دیر آمدی! پیش از آنکه بیایی با تمام چاقوهای خانه خطی روی ران پایم کشیدم تا حواسم پرت شود و این نبض بی وقفه ی سرم قطع شود

صخره های بی کسی

نمایش مشخصات م.ماندگار چشمانم خواب را کنار می زنند و با پریشانی به اطراف خیره می شوند! نمی دانم کجا هستم. از جا بر می خیزم و اطراف را می نگرم. صحنه ی دشت مخوفی که مقابل دیدگانم نقش بسته، نفس کشیدن را از یادم می برد. زمینی عاری از هرگونه حیات! ترس بر وجودم رخنه می کند. فریاد می زنم اما هیچ کس به فریادم نمی رسد

همه ی ما بازیچه ی او هستیم !!!

نمایش مشخصات م.ماندگار مدتی بود در تاریک و روشن خانه، سنگینی سایه ای وهمناک را حس می کردم. بار ثقیل او نه بر دوشم، تنها بر زندگی ام رخنه کرده بود. برخلاف اولین سایه ی زندگی ام که نه تنها بر دوشم بلکه بر روشنایی ها نیز چیره شده بود. او که پس از گذشت مدتی از یکی شدنمان به شبحی تبدیل شد و زیر سقف خود ساخته مان، از کنارم بی هیچ کلامی می گذشت

همیشه یک نفر از اینجا می رود...!

نمایش مشخصات م.ماندگار سراسر زندگی ام در یک کلمه خلاصه شده بود . تکرار...! باید این قفس را می شکستم . رو به رویش نشستم . برایم غریبه بود . تنها چشمانش مرا یاد خودم انداخت . چشمانش سرد بود ...سرد سرد! باید برایش می گفتم ... "ذهن عریانم " را به رخش کشیدم و برایش تعریف کردم که تو را در خواب برهنه می دیدم . گویا از نگاهم

شب های تکراری یک جغد

نمایش مشخصات م.ماندگار چشمان تسخیر شده ام را، به زحمت از دیوار جدا کردم. صبحی دیگر آغاز شده بود و بار دیگر خورشید نور خود را به خانه ی تاریکم می تاباند. باید می خوابیدم. وارد اتاق شدم. نور چشمانم را میزد. در رخت خواب خزیدم . رخت خوابی که بوی تعفن گرفته بود. ملحفه را روی خود کشیدم. دستانم را روی چشمانم گذاشتم و خوابیدم

سایه ای پشت پنجره

نمایش مشخصات م.ماندگار شب بود. شُر شُرِ باران، آوای وهم آلود سکوت را شکسته بود. صدای چِک چِکِ قطرات از روی شیروانی، بی تابی ام را دو چندان می کرد. آسمان صدایم میزد. به سویش پر کشیدم. پنجره را به آرامی گشودم. از سوز هوای پاییزی بر خود لرزیدم اما تاریکی، همچون آفتابی وجودم را گرم می کرد. دستانم را بیرون بردم و قطرات را با تمام وجود لمس می کردم