معرفی محمد علی ناصرالملکی


محمد علی ناصرالملکی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 10 مرداد 1357
کشور: ايران شهر: پردیس
محمد علی ناصرالملکی هستم. حرفه من نقاشی و طراحی است. و مدرک داستان نویسی از حوزه هنری دارم.


آخرین داستان ها ارسالی

سلنا-15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : منتظر شنیدن ، موضوع مهمی که گفتی ، نمی تونی تلفنی بگی و تا اینجا اومدی، هستم . سلنا ، پاکت را به دستم داد و گفت : در نبودنت ، اون شخص به سراغم اومد و این رو تو تاکسی ام گذاشت . البته نفهمیدم کی بود ؛ خودشو نشون نداد . شروع به خواندن نامه و سپس دیدن عکسها کردم. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم

ببر در زنجیر -14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی هردو متوجه شدند ، حریفشان بالاتر از چیزی که فکرشو می کردند . میرنه ، با دو سر ابتدا و انتهایی نیزه ، ضربات سپر و شمشیر امیل را دفع می کرد ، سربازانی که در تعقیب مارکوس و امیل بودند ، با دیدن آنها و درگیری امیل و مارکوس با افرادی که قبل از آنها پیدایشان کرده بودند ، به مارکوس هجوم بردند و با او درگیر شدند

آوای ماه وحشی - 14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : خب ، این چه کاری بود که کردین ؟ میریام : کایوک به دیدنمون اومد و همه چی رو گفت ، من و جان تصمیم گرفتیم بیاییم کمکت ، به جای اینکه بگی متشکرم ، همش غر می زنی ! گفتم : متشکرم ! ، ولی تو بد وضعی گیرم انداختین ، فرض کنین پیداشون کردیم، چطوری بریم سراغشون، اگه تو جنگل زندگی کنن ، به

سلنا-14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا ، آخرین روز آموزش ، قبل از رفتن به کلبه را برگزار و به همه اعلام کرد ، تا مدتی به علت مشکلات شخصی ، آموزشگاه تعطیل است . سارا و سلنا می خواستند ، عصر همان روز حرکت کنند ، که لیندا ، صبح روز بعد را پیشهناد کرد . هم به خاطر شرایط سلنا و هم اینکه به تاریکی برنخورند . آنها نظر او را قبول کردند

آوای ماه وحشی - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کیت : می خوای تعقیبشون کنیم ؟ چطوری؟ جنگل وسیعه ، هوا تاریکه ، سرعت و تعدادشون خیلی بیشتر ه ، اگه نقشه بکشن و تو دام و محاصرشون ، بیافتیم ؟ دیوونگیه ایه ! گفتم : آره دیوونگیه ! کایوک به همراه چند گرگ دیگر پیدایشان شد ، او هم نظر میریام و جان را تأیید کرد . گفتم : ما دو تا بین شما ها گیر

ببر در زنجیر - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی محافظ دیگری هم گفت : او نطرف هم هستند . امیل: اون در زیاد نمی تونه مقاومت کنه ، یکی از خدمتکاران به سمت آنها دوید و گفت : محاصره شدیم ، سربازا داخل قصرن و با افرادمون در گیر شدن. مارکوس : تا آخرین لحظه باید بجنگیم . ناگهان در، در هم شکست و به جای سربازان ، با تعداد زیادی سگ که به سمتشان می دویدند مواجه شدند

سلنا-13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا: چه برنامه ایی داری ؟ چیکار باید بکنیم . سلنا : اول باید با پدرت حرفم بزنیم ، که بفهمیم از بدهی و کارهای نیکلا خبر داشته یا نه ؟ دوم : باید بریم به خونه جسیکا ، دفتر و اتاق کار پدرشو بگردیم ، که دقیقا سر از نوع معامله وکسانی که باهاشون طرفیم ، در بیاریم . سارا مواظب باش حرفی نزنی ، باید به یه جای خوب و محکم برسیم

آوای ماه وحشی - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دستهایم را روی پنجه میریام و جان گذاشتم و گفتم : خیلی ممنون ، حالا که اینجا هستین و مشکلی ندارین ، مراقب ما باشین ، فکرکنم باید یه گردنبند خوشگل بخرین و به گردنتون بندازین ، تا من بشناسمتون . آنها نگاهی به هم کردند و خندیدند. با خنده گفتم : خند داره ، گرگی که که گردنش گردنبند میندازه

سلنا - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، به سمت خانه حرکت کردیم. با رسیدن ما ، نانسی و جسیکا به استقبالمان آمدند . نانسی با دیدن ، جسیکا روی ویلچر ناراحت شد ، ولی به روی خودش نیاورد و لبخند زد. وقتی من ، لیندا ونانسی ، تنها شدیم . لیندا پرسید : پس چرا جسیکا ، هنوز روی اون ویلچره ، مگه قرار نبود ، که کمکش کنی ، رو پاهاش

ببر در زنجیر - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از آن بود که به او گفتم : باید در 100 مسابقه پیروز بشی ، تا آزادت کنم . او در روزی که می خواست آخرین مسابقه اش را بدهد ، در چشمانش درخشش خاصی دیده می شد . وقتی دروازه بالا رفت ، او با قدمهایی بسیار مطمئن و محکم وارد میدان شد . در گوشه دروازه ایستادم ، مبارزه شروع شد ، حرکاتش بسیار