معرفی محمد علی ناصرالملکی


محمد علی ناصرالملکی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 10 مرداد 1357
کشور: ايران شهر: پردیس
محمد علی ناصرالملکی هستم. حرفه من نقاشی و طراحی است. و مدرک داستان نویسی از حوزه هنری دارم.


آخرین داستان ها ارسالی

آوای ماه وحشی

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از اداره پلیس بیرون آمدم و سوار ماشین شدم به طرف خانه ام رفتم. سلیک شهری جنگلی بود و من در همین شهر به دنیا آمده بودم . همه مردم شهر را می شناختم . نظم و امنیت شهر با همکاری خود مردم قابل قبول بود . هر چند شهر را هاله ایی از شایعات و افسانه ها در برگرفته بود . با ماشین پلیس آرام حرکت می کردم

خاکستر-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وارد اتاق کنترل شدم . اپراتورها مشغول رد یابی و هدایت عملیات ها بودند . به سمت آخرین اپراتور که در انتهای سالن قرار داشت رفتم . نگاهی به صفحه مانتیور کردم و پرسید : خبری نشد ؟! اِدی : نه ! هیچ ردی ازش نیست ، نمی تونیم پیداش کنیم . - یعنی چی ؟ پس این همه ماهواره و این لوازم واسه چیه ؟

دو راهی( قسمت آخر)

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کارت را از کیفش بیرون آوردم . تاریخش 2 ماه پیش تمام شده بود . گفتم : می خواستم وقتی دکترا می یان وسوسم کنن ، چه تصمیمی باید بگیرم ، حالا که تاریخش تموم شده ، همون موقع جوابم : نه ! خودمم هم حاضرم تموم بدنم زیر خاک بپوسه تا با بدن تیکه پاره خاکم کنن . وقتی سالم از اینجا بیرون رفتی ، خواستی می تونی تمدیدش کنی

دو راهی

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از 2 سال زندگی ، با اینکه با بچه دار شدن مخالف بودم ، اما بالاخره تسلیم شدم ، دکتر بچه دار شدمان را تأ یید کرد . او بسیار خوشحال بود ، ولی من در دل راضی نبودم . با این حال به خاطر اینکه او را ناراحت نکنم ، همیشه در مقابل تعریف و حرف زدن از بچه لبخند می زدم و در کارها کمکش می کردم . مدتی

رانده شده-35

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شهر فرشتگان در حال تسخیر شدن به دست شیاطین بود. تریش به یه گروه شیطان پرست نفوذ کرده بود تا شیطان اصلی را پیدا کرد. ارغوان و نینا هم ایمن شده بودند و این کار کلارا و سندی را راحت تر کرده بود . من هم توانسته بودم ، متحد جدیدی را پیدا کنم . شهر از حالت عادی در حال خارج شدن بود، در گیرهای مسلحانه در تمام نقاط شهر جریان داشت

رانده شده -30

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تریش با خنده گفت : اگه بخوام جای دنیل به من ایمان بیاری و پاداش بزرگ تری از او بهت می دم ، اون وقت چیکار می کنی ؟ اون دعایی که در مورد شیطان خوندی رو در مورد من می خونی ؟! ولدمور : هیچکس نمی تونه قدرت دنیل رو زیر سئوال ببره ! اون یه شیطان قدرتمنده ، خیلی گستاخی که خشم اونو به جون می خری

رانده شده - 31

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تریش و مری و آنی اینبار به صورت مرئی در مقابل ماشین و چشمان میلر ظاهر و سوار ماشین شدند . میلر : چی دستگیرت شد ؟! تریش : با قدرتی که بهشون داده شده احساس امنیت می کنن ، ولی بیشترشون ، همون اول میدون رو خالی می کنن ! این مری و این آنیه . میلر : چند لحظه به چهره آنی کرد و گفت : تو همون دختری

رانده شده- 32

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صدای در زدن بلند شد . کیمیا به طرف در رفت و آن را باز کرد ، مانند مجسمه در بین در بی حرکت ماند . بقیه به هم نگاه کردند . سورنا : کیمیا ؟ کیه ؟ چرا خشکت زده ! کیمیا بی هیچ حرفی در را باز کرد و از جلوی آن کنار رفت . نینا ، کیت و ارغوان با دیدن دو نفری که وارد شدند ، همان احساس کیمیا را پیدا کردند

رانده شده - 33

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تریش : امیدوارم که از کلارا و سندی با بهترین غذاها پذیرایی کنین ! اگه ازتون گله کنن ، من ناراحت می شم ! ارغوان : نه ! ما جونمون رو به اونها مدیونیم ، از بهترین غذاهای مخصوص گربه ها استفاده می کنیم ! آنی خنده ایی کرد و سر تکان داد . کلارا و سندی به سمتش خرُخُر کردند. تریش آنها را نوازش کرد و گفت : خوبه ، پس واقعا آشغال نمی خورن

رانده شده - 34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی داناوان : اون دختره یونا ، چطوری باید باهاش تماس بگیریم؟! همین اول تو درد سر افتادیم . صدایی گفت : من کمکتون می کنم ! همه به دنبال صاحب صدا گشتند . یه موجود بالدار دیگه . لینکل : تو دیگه کی هستی ؟! - من رِمم . لینکل : رِم ، تو یونا رو می شناسی ؟ - آره با ما با هم هستیم . مایکل : خوبه ! تو چیکار