معرفی محمد علی ناصرالملکی


محمد علی ناصرالملکی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 10 مرداد 1357
کشور: ايران شهر: پردیس
محمد علی ناصرالملکی هستم. حرفه من نقاشی و طراحی است. و مدرک داستان نویسی از حوزه هنری دارم.


آخرین داستان ها ارسالی

خاکستر - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دیوید : ما اونو تو یکی از خرابه ها پیدا کردیم، همراه چند سایبورگ بود ، توی یه درگیری ، اینها به دستمون افتاد . جعبه های دیگه تکه ایی از بدن و سلاحهای سایبورگ هاست . سونیا: جاشو، نشونمون بده . دیوید : هی ! ما نوکر شما نیستیم ! سونیا به سمتش رفت و ناگهان با پشت دست ضربه ایی به صورتش زد

ببر در زنجیر - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی میرداس : مارکوس حاضره بمیره ، اما این کار رو نکنه ! اجازه بدین ، من هم همراه فرمانده هریس به اونجا برم . گفتم : بودن تو یه جور اعلام جنگ و سوءتفاهم رو القا می کنه ، نمی خوام حادثه بازار تکرار بشه ، زودتر اقدام کن فرمانده ؛ میرداس تو هم آماده باش ، به موقعش می خوام جهنم رو به مارکوس نشون بدم ، اینبار شکست بخوری ، خودتو باید بالای صلیب تصور کنی

آوای ماه وحشی -10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : کیت کجایی؟ - سلام کلانتر ، دارم صبحونه می خورم ، شما هم می خواین ؟ : ممنون راحت باش من صبحونه خوردم . رو به گرگ کردم و گفتم : بابت دیشب معذرت می خوام ، اولین شبی بود که آرامش داشتم ، وجود میریام و جان خیلی بهم کمک می کنه ، امشب ما سه تا می ریم به جنگل و جاهایی که حمله رخ داده می زنیم

خاکستر - 10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فرانک و آنی نگاهی به هم کردند . فرانک به دنبال دنی رفت و با او برگشت . کاترینا سرش را به اطراف گرداند و رو به دنی کرد و گفت : تو دنی هستی ، ازت متشکرم که کمکم کردی . فرانک : خدای من ! تو تموم این مدت می تونسته مارو ببینه و حرفامونو بشنوه ! دنی با لبخند گفت : تو برگشتی ، من دانشجوی علوم رباتیک

خاکستر - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در چادر بزرگ فرماندهی ، روی جعبه هایی که به عنوان صندلی قرار داده شده بودند، نشستند . دیوید و افرادش با کنجکاوی به سونیا ، کِلی ، آلیس و بقیه نگاه می کردند . به خصوص آلیس و کلی که کمترین صدمه را دیده بودند . دوید : واقعا رباتهای بینظیری داری جف ! وقتی به این دوتا نگاه می کنم ، اگه بقیه

ببر در زنجیر-8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وقتی آنها وارد اتاق شدند ، مارکوس روی تختی که برایش آورده بودند ، قرار داشت . او نگاهی به امیل و دو نفری که دستگیر کرده بودند کرد و گفت : بالاخره موفق شدی ؟ امیل : آره ، تو ساختمون مرگ گیرشون انداختم . مارکوس : باید به اون زخمت برسی ، ممکنه عفونت کنه . با اینها می خوای چیکار کنی ؟ - چیزهایی تو ذهنم هست

سلنا - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مدت زیادی از آخرین باری که به اینجا آمده بودم، می گذشت ، خانه ، حصارها ، اصطبل ، هم در میان علفهای بلند گم شده بودند . در بچگی کنار ، دریاچه نزدیک کلبه می نشستم و درخیالم دوست داشتم به جای ماهی ، یه پری دریایی در قلابم بیافتد ، به پری دریایی نرسیدم ، ولی با موجود دیگری به اسم سلنا آشنا شدم ، او هم مانند پری دریایی، نیمی انسان و نیمی حیوان بود

خاکستر - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هرچه نزدیکتر می شدند ، صدای تیراندازی و فریاد و واضح تر می شد. ماشینها را در گوشه ایی متوقف کردن ، سلاحهایشان را برداشتند و ماشینها را با تورهای مخصوص استتار در صحرا پوشاندند . صدای انفجار بلند شد .منطقه جای چندانی برای پنهان شدن نداشت . همگی با سرعت می دویدند . آنها ، می توانستند

سِلنا - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : برای دیدن کسی به اون سمت اومده بودم ، وقتی دیدمت که چند نفر تو رو به داخل یه ماشین می برند ، از تعجب خشکم زد ! اول خیال کردم اشتباهی دیدم ، خوشبحتانه اسلحه ام همراه بود ، تو اون جاده جنگلی به لاستیکای عقب شلیک کردم ، می ترسیدم ، من یا اونها به تو صدمه بزنیم، وقتی مجبور به توقف

ببر در زنجیر-7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ساختمان مرگ ، برای به تله انداختن و کشتن مهاجمین و مخالفین به کار می رفت . ساختمان سالها بود که استفاده نمی شد و امیل امیدوار بود ، هنوز تله ها کار کنند . زنجیر در را با نیزه شکست و وارد ساختمان شدند . دو مهاجم هم به دنبالشان به طرف ساختمان دویدند . آنها فعلا یه دشمن مشترک داشتند ، بعدا