معرفی فرزاد خدنگ


فرزاد خدنگ
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 28 دي 1370
کشور: ايران شهر: گرگان


آخرین داستان ها ارسالی

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ چرا باید به چیزی که دوستش ندارم فکر کنم؟ چیزی که آنقدر از آن بدم می‌آید که مثل چیزهایی که دوستشان دارم همیشه همراه من است. خسته کننده، ملال آور و اتفاقا همیشگی. مثل این می‌ماند بگوییم این شهر را لذت پر کرده است. شهری که در آن یک دختر اهل کارولینای جنوبی با یک سگ اهل داکوتای شمالی فقط دوست است

به تو اضافه میشه

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ گفتند بیایید، ما هم رفتیم. آنجا بود که فهمیدیم فقط صدای تو بهار داره. پس با هم داد زدیم:«بهار داره صدات» دروغ نگویم و اغراق و غلو نکنم، یک نسیم بهاری روی صورت همه ما نشست، یک جورایی بوی صبح می داد، سحری، صدای اذان موذن زاده، بعدْ اذان که تمام شد تازه آنجا بود که فهمیدیم اسمت نسیم

هدیه ای که روی سقف افتاد

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ "هدیه ای که روی سقف افتاد..." پسر بچه دست هایش را شبیه هفت زیر چانه اش گذاشته بود و از پشت پنجره ای که از آسمان آبی، آبی تر بود به بیرون زل زده بود و اصلا شاید به رد شدن کبوتر سفیدی که به جای برف از کنار درخت زیتون توی حیاطشان که تقریبا هرس شده اش شبیه کاج شده بود، نگاه می کرد... بابا نوئل چندسالی می شد برای بچه ها هدیه نیاورده بود

تولد نقاش

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ - مواظب باش لباستو رنگی نکنی،سفیده،زود لک ممیشه!!! + باشه.... بلند میشه،در انباری رو باز میکنه، یه صدای زوزه وار... کلید برق رو میزنه اما لامپ خرابه و مرتب خاموش، روشن میشه. توی این هوای تاریک که به گرگ و میش میزنه، میره جلو، شاید بخاطر اینکه کسی مدت ها اینجا نیومده چندجایی مثه روی

لاین داستان

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ سردترین روز زمستون بود - هییییس، دلم میخاد سرد باشه نزدیکای پنج صبح، سوز عجیبی میومد، تازه آفتاب طلوع کرده بود، با هرروز فرق داشت، عجیب میتابید تمام حواسم پرت آفتاب بود که متوجه نگاه های عجیب تر از آفتاب ... شدم بعد چن ثانیه ای که زل زده بود دستمو گرفت و سمت جنگل برد، به جنگل ک رسیدیم

قیچی

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ +/ دکتر : قیچی لطفا!! - وای چه دختر نازی، به مامانش رفته،مبارکه، اسمشو چی میخواید بزارید؟ +/ - بهت میگم نکن!دعوا میشهانقدر اونو بهم نزن(میاد با اخم ازش میگیره)میزاره قسمت بالای شومینه... +/ - لطفا برگرد، دوس دارید شال هم داشته باشید؟ - آره تلفن زنگ میخوره... یکی از پشت خط میگه: کجایی عزیزم؟ - خیاطی، اومدم اندازه های لباس عروس رو بگیرن، نزدیکه دیگه

تابلو

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ ساعت هفت صبح از اتوبوس پیاده شدم، یه ذره بارون می زد. مثه عادت همیشه به راننده تاکسیا که میگفتن دربست؟کجا میری؟ با اشاره سر میگفتم نه، پیاده میرم... دوباره یه ذره بارون میزد ... به قول مرتضی شده بود مثه خیابون تجریش ما الان یجوری... رسیدم خونه، بدون اینکه به کسی سلامی بدم رفتم توی اتاقم

ادبیات تاخورده

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ با یه ها مه رو به شیشه تزریق کرد... یه دایره کشید، دوتا بعلاوه که شد چشماش... صورتشو چسبوند به شیشه و به بیرون خیره شد زیاد طول نکشید که مادرش گفت امین ، پسرم ، پاشو رسیدیم.. راننده ی می نی بوس بدون اینکه به من و تموم آدمای سرپا وایستاده وسط ماشین توجه کنه سرعتش رو با ترمزای ناشیانه و تکراری که میزد کم می کرد

زیتون بیست و دوم

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ (ببخشید یخورده طولانیه) -خوندیش؟چطور بود؟! -بیا اینجا بشین کارت دارم. خیلی روش کار کرده بودم.فکر میکردم ازش تعریف میکنه واسه همین آروم رفتم سمتش و روبروش نشستم. با لحن انتقاد آمیز و تند بهم گفت : « تو حرفایی که میزنی رو خودت میشنوی؟! شما جوونا فکر میکنید کی هستید؟ از کجا اومدید؟

اتاق های خالی

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ خیلی بده خونتون اونقدری بزرگ باشه که نتونی همه اتاقاشومرور کنی(مغز) توی یه راهررو قرار داری با 5 تا در که یکیشون روبروته(واسه رومانتیک شدن فضا دراش چوبیه و رنگ قهوه ایه سوخته) آغاز : وقتی که ناراحتی همیشه ، سراسیمه همشون رو وا میکنی(کلنجار با عقاید) و قطعا بدتر میشه با صدای