معرفی سید علی الحسینی


سید علی الحسینی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 15 مرداد 1333
کشور: ايران شهر: اراک


آخرین داستان ها ارسالی

پشیمان

نمایش مشخصات سید علی الحسینی پشیمان - هر روز به محض ورود به خانه . بدون درنگ . دست می برد کلیپس و یا کش مو های همسرش آفاق را بر می داشت و با خنده می گفت آزادش کردم تا دلم آرام شود . آفاق که از این کار شوهر احساس رضایت می کرد . سرش را به چپ و راست تکان می داد تا موهایش کاملا روی شانه ها و سینه می ریخت . احمد

شکارچی

نمایش مشخصات سید علی الحسینی با آرامش تمام دوربین را از جلو چشمش برداشت . سیگارش را با دو انگشت به لبانش نزدیک کرد . پکی به سیگار زد و پشت آن نفسی عمیق با دهان کشید گویی می خواست دود را تا اعماق تمامی مویرگهایش بفرستد . آرام دود را بیرون فرستاد. رفت و آمد افراد مقابل را بدقت زیر نظر داشت . روی بام یک برج مسکونی خالی از سکنه و تقریبا مخروبه

لاله واژگون

نمایش مشخصات سید علی الحسینی بعلت اشتباهی که در داستان قبل پیش آمد عذر خواهی می کنم . نام آن داستان (قتل) بود . لاله واژگون ***** سر گذشتی است واقعی از یک دوست . که دوست داشت داستان بلندی شود . اما توانایی ام بیش از این نبود.************************** ديدن روي تو ظلم است و نديدن مشكل

لاله واژگون

نمایش مشخصات سید علی الحسینی قتل لب تخت نشسته بود و بر و بر منو نگاه می کرد. فکر کردم کور شده و نمی بینه .آخه خیلی بی خیال بود و منو آدم حساب نمی کرد . یه کم که تو چشاش زل زدم و بهش نزدیکتر شدم . دو سه قدمی عقب رفت و باز جلو آمد . انگار داشت وضعیت منو تجزیه تحلیل می کرد . شاید می خواست ببینه آلت قتاله ای دارم یا نه

دود

نمایش مشخصات سید علی الحسینی سروصورتش را سخت در دستاری سیاه پیچیده . شاید می خواست کله کوچکش را بزرگتر جلوه دهد تا رعب و وحشت را هر چه بیشتر در دلها جاری کند . مثل گوسفند طرف را خواباند و کارد به حلقش گذاشت با چند حرکت دست خون سرخش را جاری کرد . عده ی گوسفند وار یک لحظه بطرف او که کاردش را در هوا تکان می داد و الله اکبر می گفت نگاه کردند و به چرا مشغول شدند

اسمع افهم

نمایش مشخصات سید علی الحسینی اِسمع اِفهم شب جمعه بود از هر طرف صدای بلند گوها در هم و برهم بگوش می رسید هر مداحی سعی می کرد رضایت صاحب مصیبت را بیشتر و بهتر کسب کند . اغلب مردم با لباسهای سیاه دسته گل ، خرما ، جعبه شیرینی بدست تو هم می لولیدند . چشمش به ردیف قبر های کنده شده افتاد که دهان گشوده بودند و منتظر

چهار پایه

نمایش مشخصات سید علی الحسینی چهار پایه با هيكل درشت و چهر ه اي بر افروخته و سبيل هاي پر پشت. كنار ميدان ايستاده و پسر بچه اي را تماشا مي كرد كه توپش لاي شاخه درخت گير كرده و دستش به آن نمي رسيد. سعي پسرک برای بالا رفتن از درخت بی فایده بود . چهار پایه را از جلو مغازه روبرو زیر درخت کشید از آن بالا رفت چوب پرچمی

سیزدهمین

نمایش مشخصات سید علی الحسینی سیزدهمی استکان چای را که روی میز گذاشت نا خود آگاه گفت سیزده . رئیس به صندلی تکیه داد و در حالیکه پای چپش را روی پای راست می انداخت با اشاره انگشت مش غلام را به جلو فراخواند . خیلی جدی و آمرانه: چه گفتی؟ او که هنوز باور نمی کرد این کلمه را بلند بزبان آورده : هیچی قربان .زیر چشمی نگاهی به رئیس انداخت عصبانیت و خشم را در چشمانش مشاهده کرد

شهر فرنگ

نمایش مشخصات سید علی الحسینی شهر فرنگ وقتی بعنوان مسئول غرفه تحقیقات اداره برای اولین بار پس از فارغ التحصیلیم . وارد دانشگاهی شدم که از آنجا فارغ التحصیل شده بودم . حیرت کردم . فکر نکنید از سئوالات مکرر دانشجویان در باره تحقیقات و نمونه هایی که برده بودم . نه از وضع عجیب و غریب دانشجویان و مقایسه با زمان خودم که دانشجو بودم

قطره

نمایش مشخصات سید علی الحسینی قطره پيرمرد روي تخت بيمارستان دراز كشيده بود يعني درازش كرده بودند . چانه اش برگشته بود بالا به طرف بینی اش. دهانش بین بینی و چانه اش پیدا نبود . چشمانش را به سقف دوخته بود گویی چیز جالبی را با دقت تماشا می کند . می شد نفسهایش را شمرد آرام و شمرده انگار سعی می کرد نفس عمیق بکشد