معرفی مصطفی زمانی


مصطفی زمانی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1370
کشور: ايران شهر: بابلسر
من را توی چشم های خدا به دنیا آوردند.مادرم خورشید فروش بود...پدرم پرچین ساز...خانه مان را گذاشته بودند بالای چتری سبز...


telegram.me/n_wave



آخرین داستان ها ارسالی

میلاد ترکه

نمایش مشخصات مصطفی زمانی توی مترو داشت فندک می فروخت، زیر چشمش کبود که چه عرض کنم، سیاه بود. انگشتان کشیده اش را که دیدم خاطرات چند ساله ام زنده شد! همه توی خوابگاه میلاد ترکه صدایش می زدند، اگرچه تا آنجایی که یادم می آید نه اصلیتش به ترک ها می رسید نه حتی اسمش میلاد بود. گیتارش را شب ها می گرفت، می رفت توی آشپزخانه

شخصیت تنهای نرگس

نمایش مشخصات مصطفی زمانی sاجازه دهید قبل از ورود به داستان مربوط به شخصیت تنهای نرگس، کمی از محیط خانه ی مجلل و فوق العاده زیبایش برایتان بگویم: در را که باز می کنی..... .....مثل اینکه دیر رسیده ایم دوستان! اگرچه پیانو و بطری خالی روی آن بی تاثیر نبوده، اما انگار "تنهایی" کار خودش را کرده است!

دایی عیسی

نمایش مشخصات مصطفی زمانی دم ظهر بود و خودمان را به زور چپانده بودیم، زیر سایه ی دیوار کاه گلی خانه. خواستگاری خواهرم بود و سنم قد نمی داد جایی در محفل داشته باشم؛ اما چرا دایی عیسی هم توی آن گرما آمده بود بیرون، و همراه با من 'خاک بازی' می کرد، خدا می داند! آن موقع ها عقلش را هنوز از دست نداده بود. ریشش را خاراند

موهای دور من

نمایش مشخصات مصطفی زمانی اگرچه به کمر می رسید موهایش، اما موهای من بلندتر از موهای او بود. بلندتر و حتی نرم تر! غروب که می شد به شکل دایره پخش می کردیم روی علف های توی حیاط خانه شان! سرم را میگذاشتم روی موهای بورش، سرش را می گذاشت روی موهای خرمایی م. یکبار همانطور که خیره به آسمان دراز کشیده بودیم از مادرم

شانه هایم

نمایش مشخصات مصطفی زمانی بچه که بودم مادرم هر روز خدا، کله سحر می رفت زمین های مردم کارگری می کرد و غروب برمی گشت. خانه مان شلوغ بود. پدر که نداشتم اما خواهر و برادر تا دلتان بخواهد. بعضی شب ها که چشم باز می کردم، می دیدم موهای بلند خواهر، زیر پالشتم است و انگشت شست پای برادر، توی سوراخ گوشم. اتاقی کوچک و گرم، مشحون از پشه هایی که زور هیچ پنکه ی پارسی به کیشاندنشان نبود

خواب

نمایش مشخصات مصطفی زمانی همه خواب می بینند، ما هم خواب می بینیم! دیشب خواب دیدم که مرده ام. قبرم سوراخ شد و توی راهرویی که درست زیر مدفنم بود افتادم. انتهای راهرو دری قرار داشت که راستش را بخواهید خودم هم درست و حسابی در خاطر نیست که اتومات باز شده بود یا خودم بازش کرده بودم. به هر حال وارد اتاقی شدم که در گوشه ای روی یک مبل، مرد جوانی سرش توی گوشی بود

سایه ی خیس

نمایش مشخصات مصطفی زمانی امان از سفر! امان از سفر و امان از اتوبوس! خیلی ها عاشق سفرند اما من هرگز جزئی از آن دسته نبوده ام. من را زیادی خیالباف می کند. من را بگذارند توی خانه ای که دو تا پنجره داشته باشد کافیست. در هم اگر نداشت، نداشت! راستش یکی از دلخوشی های من در سفر با اتوبوس، توقف های بین راهی آن است. در اتوبوس را که باز می کنند جنی می شوم که زلفش را رها کرده اند

هتل کازینو

نمایش مشخصات مصطفی زمانی "...تنها زمان است که تعیین خواهد کرد فاصله ی گور من و او، از یکدیگر چقدر باشد!" سرش را به آرامی بلند کرد و حس سنگینی لب هایش به او فهماند بیشتر از حد معمول نوشیده است. تلاش می کرد اندکی روی صندلی جا به جا شود و مستی اش را سبک سنگین کند که عاجز ماند. اگرچه ناهید می دانست شیرینی ماجرایی

دریانورد

نمایش مشخصات مصطفی زمانی تهران چادر سیاه زنیست مچاله شده در انگشت زمان که حجاب کرده درد را، زخم را، حجاب کرده نعره ی هزاران ملوان دور افتاده از دریا را.تهران پنجره های بسته، سیگارهای روشن، چراغ های خاموش است.تهران خود سقوط است، خود سقوط و کافیست سکون را بلد باشی که پرواز را بفهمی و حالا تو انتظار داری بفهمند

شماره های خاموش

نمایش مشخصات مصطفی زمانی مسلما اولین بار که سوار اسکانیا شدم برمی گردد به مدت ها پیشتر از به دانشگاه آمدنم، اما اگر کسی بپرسد اولین بار کی سوار اسکانیا شدم قطعا ماجرای دوازده شب بلوار کشوری را تعریف خواهم کرد. راننده و تمام مسافرها منتظر رسیدن من بودند.دانشجویی بودم که آخرین روز سومین سال تحصیلی ام یکی