معرفی حسین شعیبی


حسین شعیبی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 15 اسفند 1347
کشور: ايران شهر: تهران
hossein_shoeibi@yahoo.com
به قول عکاسباشی در فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما: من با نگاتیو مست میشم و با پوزیتیو هوشیار!
مکانیک خوندم ولی دوست دارم ببینم (سینما) بخونم و بنویسم (ادبیات) و بازی کنم! (شطرنج)


آخرین داستان ها ارسالی

سؤال‌های بی‌جواب

نمایش مشخصات حسین شعیبی باورش نمی‌شد که ماجرای پرسیدن یک سؤال و اصرار به شنیدن پاسخ آن، این جوری حال او را دگرگون کند. بعد از خروج سریع از دبستان، سوار ماشین خود شده بود و پس از سیصد کیلومتر رانندگی خود را به جاده‌هایی در دل کویر رسانده بود. _ «خب مولایی، شغل پدر تو چیه؟» _ «اجازه آقا! بابامون آدم خیلی

از تاول پا تا تتوی دست!

نمایش مشخصات حسین شعیبی وقتی کرمانشاه لرزید، آوار تلخ خبر بر سر مردم ریخت. اندیشه آدم‌های خفته در زیر ویرانه‌های سرپل‌ذهاب دل هر انسانی را به درد می‌آورد. بیمارستانی که باید وجودش مرهمی باشد بر دردهای بازماندگان، آوارش زخمی شد به پیکر شهری که دیگر نشانی از شهر نداشت. اما زلزله واقعی پیش از این در زیر

سینه شرحه شرحه

نمایش مشخصات حسین شعیبی روباه پیر خیلی آهسته، با کمک عصا حرکت می‌کرد. چشمانش کم سو شده بود و با کمک نوه‌اش به محل قرار در زیر درخت رسید. به خواست او فرزند بزرگش، نیمکتی چوبی برای راحتی او ساخته بود. لرزان روی نیمکت نشست. _ «نوه عزیزم، تو دیگه برو» _ «باشه بابایی، دو ساعت دیگه میام دنبالتون» زاغی پیر درحالی‌که پنیری به منقار داشت، روی درخت کنار نیمکت نشست

یک تجربه - درباره داستان "روشن-خاموش"

نمایش مشخصات حسین شعیبی سال‌ها قبل؛ در حدود بیست و چهار-پنج سال پیش، کتابی می‌خواندم به نام "سینما به روایت هیچکاک" ترجمه پرویز دوایی، که مصاحبه فرانسوا تروفو با آلفرد هیچکاک بود در مورد فیلم‌هایش. هیچکاک ماجرای نوازنده فلوتی را تعریف می‌کرد که در ارکستر سمفونیک وقتی نوبتش می‌شد فقط یک نت می‌نواخت

روشن-خاموش

نمایش مشخصات حسین شعیبی ساعت شش‌وبیست‌وپنج دقیقه با زنگ ساعت از خواب بیدار شد. به مدت هفت دقیقه مسواک زد. به حمام رفت و ریش یک‌روزه‌اش را تراشید. به صورتش ادکلن زد. موهایش را سشوار کرد و با ژل به آن حالت داد. جلوی آیینه ایستاد و با قیچی موهای زائد بینی و گوش خود را گرفت و ابروی خود را مرتب کرد. صبحانه خود را در آرامش خورد

مصائب ارواح

نمایش مشخصات حسین شعیبی گرمای آگوست کار خود را کرده بود. ادگار و ریموند؛ ارواحی که توفیق اجباری همسایگی در قبرستان قدیمی شهر آنها را تبدیل به دو یار جدانشدنی کرده بود، به وضوح احساس می‌کردند که دوازده تا پانزده درصد* به ابعادشان اضافه شده بود. آنها پس از تفریحی چند ساعته در سواحل پرازدحام شهر که تفرج‌گاه

اعتقاد قلبی

نمایش مشخصات حسین شعیبی _ «این گردی را می‌بینی؟ بزودی ثروت بسیار زیادی بدست میاری! یک پرنده این گوشه‌ست، یک جهش بزرگ در زندگیت اتفاق می‌افته! معنی این خط کوتاه هم اینه که نزدیک‌ترین دشمنت از بین میره! یه صورت می‌بینم. به وصال یک عشق ماندگار می‌رسی!» تفنگ را از روی شقیقه زن فال‌بین برمی‌دارد. _ «به بقیه

نمایش مشخصات حسین شعیبی نامه اول: پسرعموی عزیزم سلام با دیدن آخرین عکست که انسانها به پایت افتاده بودند و عبادتت می‌کردند، نه تنها غبطه نخوردم بلکه با دیدن حال نزارت، دلم برایت سوخت. حتی خدایی کردن هم بلد نیستی. خیلی مایلم چند صباحی مهمانم باشی و مزه بهترین علوفه آندلسی را بچشی. چند عکس همراه نامه از طویله‌ای که در آن زندگی می‌کنم را برایت می‌فرستم

نمایش مشخصات حسین شعیبی بالای سر جنازه والتر جانسون، هفت‌تیرکش افسانه‌ای ایستاده بودند. کلانتر گفت: «مگه قرار نبود با شماره ده برگردید و شلیک کنید؟» تد گیلر کلاه والتر را از روی زمین برداشت، خاک آن را تکاند و روی سر خودش گذاشت و گفت: «ببین کلانتر! اگه این کار رو می‌کردم، امروز یه روز معمولی بود و ناتالی هم به جنازه‌ام افتخار نمی‌کرد

دهنتو ببند!

نمایش مشخصات حسین شعیبی به هلال ماه خیره شد. نرده پل را گرفت. سرد بود. دست در جیب کتش کرد. خالی بود. بار دیگر ارتفاع پل را حدس زد. این دفعه بیست‌وسه متر. رودخانه سکوت کرده بود. «چه غلطی می‌کنی؟» مردی ژنده‌پوش از پشت یکی از ستون‌های پل که خانه‌اش بود، ظاهر شد و سلانه سلانه به سمتش آمد. پتویی به دور خودش پیچیده بود