معرفی سیدمحمد موسوی بهرام آبادی


سیدمحمد موسوی بهرام آبادی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 10 آبان 1366
کشور: ايران شهر: اصفهان


آخرین داستان ها ارسالی

نان

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی چند نفری مانده بود تا نوبتم شود...نان گرم خوردن معطلی هم دارد...خوب شد تنها نیامدم... - چه خبر احمد؟ راستی اون اضافه کاری ها را نریختن حساب؟ - نه بابا...من که این ماه بیچارم... هم شهریه دانشگاه شهروز را باید بدم هم پول کلاس موسیقی سارا... - ای بابا احمد...دست رو دلم نزار...من هم قول دادم مبل های خونه را عوض کنم

تقلب

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی sچنان زد تو گوشش که نقش زمین شد... - مگه نگفتم اگه اینبار کسیا بگیرم اخراجش میکنم؟ها؟ پسر به پهنای صورت اشک میریخت...با آستین پبرهنش اشکاشا پاک کرد... بینیشا کشید بالا... - آقا اجازه دیروز دکتر بهمون گف اگه میخوای مامانت زودتر خوب بشه باید خوشحالش کنی...

دفتر خاطرات

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی - آقا معلممون گفته یک دفتر برداریم خاتراتمون را بنویسیم... امروز بابام یک کار اجیب کرد اون من و پسرعموم را با یک دست بلند کرد به نزر من بابام قویترین مرد دنیاست... - امروز به سن تکلیف رسیدم ، بابام گیر داده که باید نماز بخونم یکم باهم جرو بحثمون شد... راستی امروز یه فیلم توپ از آرنولد دیدم به نظرم آرنولد از بابام قویتره ، کاش آرنولد بابام بود

سفره هفت سین

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی سفره هفت سين زن با خوشحالي گفت:اين سومين عيد نوروزي هست كه كنار همديگه هستيم و باهم سر سفره هفت سين ميشينيم. بعد اخم كرد وادامه داد:ولي تو خيلي بي معرفتي از وقتي ازدواج كرديم فقط دوتا عيد نوروز پيش من بودي، باقيشا همش توي جنگ بودي.هنوز حرفاي زن تموم نشده بود كه راديو اعلام كرد:آغاز سال يكهزارو سيصدو شصت هشت هجري خورشيدي

خط 313

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی روز پدر بود و ایستگاه اتوبوس شلوغ بود،شلوغتر از همیشه.علی کوچولو با یه دسته گل قشنگ منتظر اتوبوس خط واحد بود که یه آقایی بهش نزدیک شد... - چه دسته گل قشنگی! واسه پدرت خریدی؟ علی هم با نگاه معصومش جواب داد:بله واسه بابام خریدم. - آفرین،آفرین، پدرت باید خوشحال باشه که پسری مث تو داره، بعد دستشو گذاشت روی شونه علی کوچولو

دعا

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی شب بود...همه جا تاریکِ تاریک... رسید جلوی خونه... از رقص نوری که افتاده بود روی شیشه پنجره و صدای موسیقی تندی که به گوشش میرسید مطمئن شد درست اومده. با تردید جلو رفت و زنگ خونه را زد... _ بفرمایید؟ _ س س س سلام . نیما هستم . مهمان دنیا خانم _ چند لحظه صبر کنید... در باز شد . نیما باورش نمیشد

صفحه حوادث

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی - اینجا آسمونه،محل نگهداری ارواح کودکان فوت شده. - یعنی چی؟ - کودکانی که بر اثر بیماری یا هر حادثه ای فوت میشن روحشون را میارن اینجا تا ما فرشته ها از اونا نگهداری کنیم ... داشت توضیح میداد که یه فرشته با یه دختر بچه وارد شد.دخترک گریه میکرد و مادرش را صدا میزد.فرشته گفت این دیروز فوت شده و هنوز بهونه مادرش را میگیره

مادربزرگ

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی مادر بزرگ هميشه آرزو داشتم كتابم چاپ بشه ، انگار دارم به آرزوم ميرسم،آخه قراره چند ماه ديگه يه پولي گيرم بياد.راستي مادر بزرگ آرزوي شما چيه؟ يدفعه يه غمي نشست تو صورت پيرش و اشك از چشماش جاري شد - محمد دست رو دلم نذار،از جووني آرزو داشتم برم كربلا،ولي پولشا ندارم... ******* مادر بزرگ

پهلوون

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی بالاخره زنجیرپاره شد.مردم کف و سوت زدن، یه عده ای هم دست کردن توی جیبشون و یه پولی انداختن روی بساط پهلوون و پراکنده شدن . پهلوون هم نشسته بود و پول ها را جمع میکرد که یه جوونی بهش نزدیک شد و سلام کرد. خسته نباشی پهلوون،یه سوال دارم،میخوام بدونم وقتی زنجیر را دور دستات میبندی و زور

عینک دودی

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی پيرمرد سوار اتوبوس خط واحد شد.جاي خالي براي نشستن نبود. پسرکي هم بيخيال روي صندلي لم داده بود. پیرمرد شروع کرد به غرغر کردن: جوونم جووناي قديم ،به بزرگتر از خودشون احترام ميذاشتن ، بزرگ و كوچيك ميفهميدن، اما حالا چي؟ خداياشكرت ، آخروزمون شده ديگه... *********** اتوبوس سر ايستگاه توقف كرد