معرفی میثم فکوری


میثم فکوری
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 6 آذر 1372
کشور: ايران شهر: تهران
حقیقت میگم...ترسناکه.ولی...حقیقته


آخرین داستان ها ارسالی

تفرجگاه

نمایش مشخصات میثم فکوری زیر یک درخت پر برگ...هوای خنک...اسمان ابی زیبا...چند دقیقه لذت میشه برد ازاین لحظه؟اصلا میشه اسمشو لحظه بزاریم؟یا بهتره بگیم مکان؟ خلاصه هرچی که هست مدت زمانش محدوده.اخرش دلو میزنه.پس این یه بازیه.مشکلات نباشه ارامش بی معناست.ارامش نباشه مشکلاتی وجودنداره...توهم؟یا بازی؟ مثل کنسولی((اتاری))میمونیم

نانوا

نمایش مشخصات میثم فکوری احمد جان انقد بدم میاد از اون پسره که دمه در مسجد وایساده،ریش گذاشته یقشو تا گلو بسته که خودشو شیرین کنه پیش فرمانده های جنگ،آخه یکی نیس بگه معتاد عملی تو ریختو قیافت معلومه کی هستی دیگه دکمه یقتو باز کن، احمد:معتاد؟ازکجا میدونی معتاد رضا؟ یه نگاه بهش کن،،،حالا هفته ی بعد یدفه

زندگی،تئاتره مزخرفه

نمایش مشخصات میثم فکوری ساعت۶:۰۰صبح زمستان سرد،وقت رفتن به محل کاره،پاشو که روز خوبی داشته باشی،شاد باش و باهمه مهربون باش،روزهای متوالی،وهر روز همین حرف ها،قبول میکنی اما هضم نه،خودتم میدونی این حرف ها بیخوده،گول زدنه،امید کاذب،اخبار روز چه شاد باشی چه غمگین کشیده میشه به وجودت،تلاش کنی دردت کم نمیشه

تو مسئولی

نمایش مشخصات میثم فکوری بنام خداوند جان خرد، هرکی مسئول کارخودشه‌،وزندگی هرکی به خودش مربوطه،اما این حرف یعنی اینکه هرکاری دوست داشتیم انجام بدیم؟حتی اگه به کسی آزار برسه؟یعنی فقط خودمون مهمیم؟بقیه هیچ؟تو سن بالا هر چیزی بخوریم به سلامتیمون فکر نکنیم بعدش بیفتیم رو دست بچه هامون بعد بگیم بچمونه

قانون

نمایش مشخصات میثم فکوری ملیحه هستم،به قول رفیقام،ملیحم ملیح.سره یه قضیه ای زندگیم پاشید،شاد بودم،بانمک بودم،خیییییییلیم شوخ بودم اما اون روز لعنتی... روزای شنبه،سه شنبه،جمعه،کلاس داشتم.بابام روزای جمعه منو میرسوند،داداشمم روزای شنبه،سه شنبه رو دیگه به اجبار خودم با تاکسی میرفتم گاهی اوقات با آژانس گاهی اوقاتم باخطی،سه شنبه ای رسید که کاش نمیرسید

اگرخدا بخواهد بنده اش را عذاب دهد...

نمایش مشخصات میثم فکوری با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم، اول فکر کردم صدا از پنجره میاد، تا اینکه صدا رو از آینه شنیدم زنم که کنارم روی تخت خوابیده بود ازم پرسید که چرا اینقدر سنگین نفس می کشم؟ من سنگین نفس نمی کشیدم زنم دیشب منو از خواب بیدار کرد که بهم بگه یه دزد وارد خونمون شده. دو سال پیش یه دزد وارد خونمون شد و زنم رو کشت

مگه دیوانم شوهر کنم

نمایش مشخصات میثم فکوری هوای خیلی گرم بود،در یکی از روز های گرم تابستون بود که حوصلم تو خونه سر رفته بود که گفتم برم پیشه دوستم،مهسا چندتا خونه اونور تر از خونه ی ما خونش بود سه ماه بود ازدواج کرده بود،اماکاش نمیرفتم پیشش... باهم حرف زدیم ازقدیم و خاطراتمون که ازش پرسیدم از شوهرت چه خبر؟باهم خوبین؟مشکلی نیست؟که ای کاش نمیپرسیدم

زودقضاوت نکنیم

نمایش مشخصات میثم فکوری انسان سرمایه داری در شهری زندگی میکرد ،اما به هیچ کسی ریالی کمک نمیکرد فرزندی هم نداشت وتنها با همسرش زندگی میکرد ،در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان میداد روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر میشد، مردم هر چه اورا نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه

مگه دیوانم زن بگیرم

نمایش مشخصات میثم فکوری صدای نم نم بارون،من تو کانکسی نشسته بودم که دوست من نگهبان یه شرکتی بود،بارون آروم میبارید،دوستم یحیی بخاطره اومدن من زنگ زده بود از بیرون غذا بیارن،کمی بعد هوا سرد شد انقد سرد که انگار قطره های بارون رو هوا دارن یخ میزنن،داخل کانکس نگهبانی انقدی سردشد که دو تا بخاری فن دار هم

سکوت

نمایش مشخصات میثم فکوری زندگی مثل فیلم میماند،و آدم ها دارای هر نقشی هستند،بعضی از این نقش ها به صورت اجبار به آدم ها میدهندوگاهی خودمان بدون اینکه حسی نسبت به آن نقش داشته باشیم آن را قبول میکنیم و گاهی هم ازروی دوست داشتن وعلاقه است که به سراغ آن نقش میرویم،دراین پیکار اتفاقات گوناگونی رخ خواهد داد،از