معرفی همایون به آیین


همایون به آیین
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1355
کشور: ايران شهر: ساری
kopal.gh@gmail.com


آخرین داستان ها ارسالی

ویرایش

نور محبوس در حباب، خسته از نورافشانی های مکرر و یکنواخت، گاهی چشمانش را کوچک می کرد و با خنده های شیطانی، عکس سیاه و سفید پیری را که به فاصله چند سانتی متری اش در آغوش قابی میانسال آرمیده بود،مورد اذیت و آزار قرار می داد. آنقدر در خباثتش، پافشاری کرد که عکس بداقبال با قاب همدست شد و دست به عمل ریسک آمیزی زد

هدیه ای برای صلح

یکی از همرزم هایم در اردوگاه اسرا، هر روز عصر نامه ای چند کلمه ای می نوشت و آن را به قاصدک ها میداد و تا وقتی که آنها از دیوار اردوگاه و سیم های خاردار بالای آن رد نمی شدند با لبخندی به آنها خیره میشد و چیزی را زمزمه می کرد. عصر امروز وقتی همه ی ما را در محوطه اردوگاه با شتاب به خط کردند،

دیگران

روزها از پی هم می آیند و من ماهها و سالهاست که خود را از «دیگران» جدا کرده ام تا بدون مزاحمت کسی، به قصد کشفی، تنها و تنها بیندیشم.چیزی همانند مکاشفه! این «دیگران» که می گویم خانواده ام هستند وگرنه دیگران که برایم موجودیت ندارند! با اینکه با «دیگران» زندگی می کنم ولی حصاری برای خود ساخته ام تا که کسی با من کاری نداشته باشد

واکس زدن کفش های باران خورده

با بی حوصلگی خودت را مخاطب قرار می دهی:«مایه تاسف است اگر نتوانی خودت را به لبخندی وادار سازی!زمانی که در اسارت خشم، لبخند همیشگی ات را از کودکت که به تو زل زده، دریغ می نمایی!»این تاسف به حال خود پابرجا می ماند و تو خانه را ترک می کنی، در حالیکه حتی به دلیل دعوا با همسرت هم نمی اندیشی

آرشه ای بر روی شقیقه

داشتن یک خانه کوچک،یک اتاق، کنج خلوتی که بتوان در آن سالها ماند و نوشت،برایم یک آرزوی دست نیافتنی شده است. هرسال بدلایلی باید خانه ام را عوض کنم؛این اثاث کشی و تغییر مکان، آفتی ست برای هر نویسنده! :« یک خونه حیاط دار،تک اتاق ، یک همسایه بی سر وصدا و صاحبخانه کم پیدا، وِیژه ی شما»

در حال حاضر،من یک داستان نویس هستم

هیچ چیز برای من لذت بخش تر از این نیست که به متنی برخورد کنم تا مجهولات ذهنی ام را سروسامان بدهد! اکنون ضمن خواندن متنی از «فرانک سیبلی»در حال تجربه این لذت هستم:«بديهي است كه اين دسته از مفاهيم، هنگامي كه در توصیفات ما به عنوان یک عبارت ...» ناگهان پاهایم کرخت می شود و سوزش خفیفی

همه ی آرزوهای من

وقتی از برابر آینه زنگار گرفته ی اتاق رد می شدم، چشمم به خودم افتاد که نگاه غریبانه ای بمن انداخته بود! برگشتم و دوباره نگاهش کردم. لبای نازک و کدری داشت، مثه لب کسایی که دور منقل می شینند! از ذوق کمرنگ بجامانده از سالیان دور، اون سالهای اول دوران بلوغ، که هنوز توی سفیدی چشام، سوسو

محل ملاقات:«رستوران جنگلی»

محل ملاقات« رستوران جنگلی» قدی متوسط،صورتی گرد با لبخندی نمکین، صدایی گرم و دلنشین به همراه شخصیتی موقر، نهایت تعریفم از یک زن بود از زمانی که با او آشنا شدم! وقتی همکارم شد،همه روز او را می دیدم و گاهگاهی صحبتی بین مان رد و بدل میشد اما نمی توانستم هیچ سرنخی به او بدهم. با اینکه

دختر شالیکار

بذرهای شالی تمام دشت را یکرنگ کرده اند و آسمان هم انگار به سبزی می زند! بوی سبزینه های شالی همه جا را فرا گرفته و صدای خنده دختران شالیکار مانند همیشه در پهنه شالیزار جاریست. در همین حوالی مرد شالیکار چشم به بذرهایش دوخته است و مانند همیشه،بی انکه حرکتی از او سر بزند،ساعت ها در کنار خزانه های شالی ،گوش به صدای خنده ها سپرده است

غثیان صنمبر

خاموشی سنگین کلبه ی محقری که با فاصله کمی از دیگر خانه های روستا جدا مانده بود،مدتی بود که با شوخی های مرادعلی شکسته شده بود. دیگر تنها صدای جابجاشدن قابلمه ها،مالش پارچه ای روی شیشه پنجره و صدای باز وبسته شدن درب کهنه اتاق نبود که در فضای خانه می پیچید و جیک جیک گنجشک هایی که در بیرون کلبه پرسه می زدند را می بلعید