معرفی حمید جعفری (مسافر شب)


حمید جعفری (مسافر شب)
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 9 اسفند 1368
کشور: ايران شهر: اراک
سلام به همه دوستان خوبم
حمید جعفری هستم. برای خودم تخلص "مسافرشب" را برگزیدم چون به سفر در شب بسیار علاقه مند هستم. نوشتن را از اول ابتدایی شروع کردم. چاره ای نبود، معلم مشق می خواست. غیر از نوشتن درسی، در دوران راهنمایی به توصیه برادرم، خاطرات روزانه ام را نوشتم ولی بعد از مدتی رهایش کردم تا دوباره در سن 25 سالگی به طور جدی شروع به قلم فرسایی کردم. برای دل خودم شعر می نوشتم. حس خوبی برایم داشت. کمی که جلو رفتم با داستان نویسی آشنا شدم و دیگر شعر را ادامه ندادم. داستان های زیادی را به نگارش در آوردم و حتی توانستم تالیفاتی هم داشته باشم. در این مدت متوجه شدم که در این زمینه حرف هایی هم برای گفتن دارم پس به صورت تخصصی روی به ادبیات فارسی آوردم. مسافرشب


آخرین داستان ها ارسالی

دکترای اسنپ

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) می خواستم یک روز شهره ی عالم شوم و اسمم در همه جا پخش. هر جا که بروم، برایشان آشنا باشم. از گمنامی متنفر بودم. تصورِ شهرت، حس خوبی برایم داشت. سال ها درس خواندم. از اول ابتدایی تا آخر دبیرستان، شاگرد ممتاز بودم. هر سال جوایز مدرسه را درو می کردم. گاهی آنها را داخل جعبه های شیشه ای می گذاشتند تا ما را ترغیب به درس خواندن کنند

آدم رو سگ بگیره ولی جو نه!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پول ندارم ولی جایِ پول های مامان را بلدم. کنار دیوار، زیر لبه ی قالی می گذارد که به سراغشان می روم. داخل حیاط در حال شستن لباس های کثیف است و حواسش به من نیست. قالی را بالا می آورم که برق اسکناس پنجاهی، صدی و دویست تومانی چشمانم را می زد. برای کلوپ داش عباس، اسکناس صدی نو و پنجاهی که گوشه ی آن چسب دارد را بی سر و صدا داخل جیب شلوارم سُر می دهم

کفتار خیس

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کوچه آسفالت است ولی چاله هم دارد. وسط آن با بلوک سیمانی، جدول بندی شده. خانه ها نمای مرمر یا آجری دارند با درهای بسته. جلوی هرخانه ماشینی خوابیده است. هر چه نمای خانه چشم نوازتر، ماشین هم مدل بالاتر و هر چه ماشین قراضه... کوچه ای باریک و دراز که سرش دکه ی روزنامه فروشی با آهن ساخته شده و سقفش مثل سر قارچ به رنگ سفید و لاجوردی

فقیر غنی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) مشهدی الیاس صف اول رکوع کرده که حاج نبی از نمازگزاران برای فقیری پول جمع می کند. وقتی به او می رسد از کنارش می گذرد ولی مشهدی در حال قنوت، دست داخل جیب شلوار مندرسش می کند و با یک تراول صد هزاری برق از چشمها دیگران می پراند. حاجی نمی داند پول را بگیرد یا نه؟! چند نفر از پیرمردهای صف اول چشمهایشان را به سوی آنها تنگ می کنند

امدادهای غیبی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدای صوت متوالی خمپاره ها گوش رزمندگان مجروح داخل سنگرها را می خراشد. معلوم نیست که در و دیوارِ سنگرها رنگ خون گرفته اند یا خون، رنگ در و دیوار. سنگرها، شباهت کم نظیری به گورستان های دسته جمعی پیدا کرده است؛ بوی خون، صداهای آه و ناله و گاهی شهادتین. فرمانده، تنها در سنگری سرد و نیمه تاریک با صورتی خون آلود نشسته است

سگی را به سگی ببخش!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) چشمانش را کمی می‌مالد. خمیازه‌ای عمیق می‌کشد. نشانه‌ای بین صفحات کتاب قرار می‌دهد و آن را می‌بندد. کتاب قطور را بالای سرش می‌گذارد. عینک ته‌استکانی را از روی چشم برمی‌دارد. آن‌قدر خسته است که زود خوابش می‌برد. در خواب دوست مرحومش مهدی قوام را می‌بیند. در میان کاخی ست؛ کاخ در میان باغی ست؛ باغ در فردوس برین

قادر متعال 2

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف‌ها را نه می‌توان بیان نکرد و نه می‌توان برای کسی تعریف کرد. تشکیک مثل «آل» به جان آدمی می‌افتد. تردید بین افشای راز و سکوت. اگر بیان نشوند مثل لقمه‌ای که در گلو گیر کرده است، می‌تواند موکل مرگ انسان را فرابخواند و اگر هم ایراد شوند، اثباتشان باور نکردنی و لایعقل است. در عصر فناوری جایگاهی برای ماورا نیست

قاتل دوست داشتنی1

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) هفده و بیست و چهار صدم. چشمانم گِرد می‌شوند. لب‌هایم را نیم‌دایره می‌کنم.سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم: «حالا وقتشه!» بلندگوهای مخروطی نصب به دیوار. چند تا شیر آبخوری برنجی که یکی از آنها چکه می‌کند. صدای جیغ و فریاد دانش آموزان. قفلی که روکش سبز دارد را باز می‌کنم و سوار دوچرخه می‌شوم

محمد نابغه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درختان تنومند و سربه فلک کشیده، رودهای جاری و خروشان، پرنده های رها در آسمان نیلگون و مردم شهری بزرگ. سهم محمد از همه این زیبایی ها و کائنات خداوند فقط صداهایی نامفهوم و گذرا بود. چشمان معصومش وقتی 15ماه بیش نبود، بر اثر بیماری آبله نابینا شدند. بعداز آن تنها ارتباط محمد با جهان، از طریق گوش هایش بود

بارانی که بوی خون می‌دهد

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بانگ رعد و برق موهای تُنُک دستم را سیخ می‌کند. احساس می‌کنم آسمان می‌خواهد بر سرم خراب شود. دیوارهای گچیِ خانه، به لرزش در می‌آیند. لحظه‌ای ترسِ مرگ به جانم می‌افتد. نکند که خانه خراب شود و من زیر آوار زنده به گور شوم! وقتی سقف خانه که محتوایش چیزی جز تیرآهن و آجر نیست، روی سرم ریخته شود، مرگ به من نزدیک‌تر از رگ گردنم می‌شود