معرفی زهرا نيازى (بانو)


زهرا نيازى (بانو)
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 24 اسفند 1372
کشور: ايران شهر:
مرا هزار اميدست
و
هر هزار تويى...



آخرین داستان ها ارسالی

هزار و يک شب مولوى...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) يک جايى از زندگى , لاى همين دست و پا زدن ها ياد مى گيرى بايد بزرگ شوى, بايد عاقل باشى؛ شده به قيمت هر شب هر شب بى خوابى، شده به قيمت هر روز هر روز دلمردگى... از يک جايى به بعد ديگر احساس کارت را پيش نمى برد. اشک هايت هر چند زياد؛ روغن نمى شود براى چرخدنده هاى زندگى تا روزگارت را بچرخاند

اين اتوبانهاى لعنتى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) شده برسى به آخر دنيا؟ نه که بردارند اين سر تا آن سر يک جايى از زمين را، تا چشم کار مى کند ديوار بکشند، نه! مثلا... مثل من بخواهى و نشود. يا... اگر شد اشتباهى بشود! هيچ چيز آن طور که تو توى دلت خيال بافتى پيش نرود. بعد ندانى به خاطر کدام دروغ است که هيچکس باورت نکند! از مامور بانک که برگه

رکب

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) محضر دار کاغذ را روى ميز سر مى دهد زير دستم؛ ته خودکارش را مى گيرد طرفم و از بالاى عينکش نگاهش را مى دوزد به من: بفرماييد خانم آماده است. لرزش گوشى ام را توى جيبم حس مى کنم، مى دانم روى صفحه اش عکس فريد نقش بسته از ديروز اين سى و پنجمين بارى است که تماسش را رد مى کنم. خودکار را مى گيرم و خم مى شوم تا زير برگه را امضا کنم

بى هر چه عشق...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) صداى ساييده شدن چرخ هاى چمدانم روى آسفالت، گه گاه نگاه هايى را متوجه ام مى کند؛ ولى اهميت نمى دهم. سنگينى چمدان با دسته ى لقش اذيتم مى کند، نزديک ايستگاه اتوبوس ديگر نفس کم مى آورم و روى نيمکت خالى اش جا خوش مى کنم. نگاهم مى رود پى مسيرى که آمدم، تند سر مى چرخانم و نوک انگشت هاى يخ زده ام را بهم مى مالم

صداى پاى دلواپسى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) از صبح که فريد گذاشته و رفته، از روى کاناپه تکان نخوردم. هر چند دقيقه يکبار کانال ها را شخم مى زنم و هر بار ميرسم به برنامه ى آشپزى و اين کوفت و زهرمارهايى که معلوم نيست از کدام جهنم دره اى پيدا مى کنند، به اسم غذا قالب آدم کنند! توى اين فکرم کدام احمقى حاضر مى شود پياز پخته ى توى شير

گريه کن...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) خلاصه ى سرى اول: راضى دختر دستفروشى است که هميشه از زندگى سطح پايين خودش ناراضى بوده, در ميان همين ناراحتى ها و عقده هاى انباشته در دلش به سرش مى زند که به کمک دايى اش عماد دست به کار خطرناکى بزند؛ راه ميانبرى که آخرش يا مى ميرد يا زنده مى ماند و در عوض با رفاه زندگى مى کند. راضى

ترس تنهايى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) کليد را انداخت توى قفل در ، چرخاند و ناله ى لولايش بلند شد! کنار کشيد و نگاهش را دوخت به من، آب دهانم را قورت دادم و داخل شدم. از راهروى باريکى که گذشتم با سالن روشن و بزرگ مبله اى که دکوراسيونى به رنگهاى کرم فيروزه اى داشت رو به رو شدم. چشمانم را چرخاندم روى وسايل نو و شيک خانه و توى دلم کيلو کيلو قند آب شد

فرق داشت...!

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) کمربندش نمى دانم براى بار چندم بود که رد انداخت به تنم، باز من جيغ کشيدم و روحى زد زير گريه. بهرام نفس نفس مى زد. اشک توى چشمانش نمى دانم از خشم بود يا ناچارى ولى برق ميزد : دخدره ى خيره سر... من چيکار کردم که سر پيرى و کورى را افتادى تو کوچه خيابون دارى چوب حراج ميزنى به آبروم ! در حالى که از درد به خودم مى پيچيدم ناليدم : دروغه

شکاف

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) فريد خودش را کج کرد طرف من و گفت: ايندفعه نوبت توئه... گيج گفتم؛ چى نوبت منه ؟ حق به جانب گفت ؛ برنامه ى امروز , امروزو تو مشخص مى کنى ! زدم زير خنده و گفتم : گرفتى مارو ! من گورم کجا بود که کفنم باشه , نکنه مى خواى ببرمت با جت خصوصيم پرواز... ! جدى گفت : نه , تو حوصله ات سر ميره چيکار مى کنى ؟ - خب

تونل باد

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) رخ به رخش نشستم , سخت خودش را با پنکه ى خراب مشغول کرده بود. صداى روحى سکوت سنگين خانه را مى شکست؛ با ذوق کيسه هاى خريدم را زير و رو مى کرد و ذوق کودکانه اش را نمى توانست توى دلش بريزد. بهرام اما هيچ واکنشى نشان نمى داد . سرش به کار خودش بود, دست لرزانم بالا آمد و تراولهايى را که توى مشتم