معرفی زهرا نيازى (بانو)


زهرا نيازى (بانو)
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 24 اسفند 1372
کشور: ايران شهر:
مرا هزار اميدست
و
هر هزار تويى...


zahraniyaziwriter@gimail.com


آخرین داستان ها ارسالی

بايد برم...2

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) خميازه اى کشيدم و چشم دوختم به مسعود که از روى ساعت درست نيم ساعت بود داشت يک بند حرف مى زد؛ از کجا مى آورد اينهمه حرف را نمى دانم... من يک غلطى کردم گفتم حرف بزن پدرآمرزيده؛ نگفتم که هر چه کتاب توى اين سى و چند سال خواندى، برايم تعريف کنى! يک جايى وسط بحث روانشناختى بنيان خانواده

بايد برم...1

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اخم که کرد! ته دلم گفتم باختى؛ کارت در آمد دختره ى احمق... اگر آن طور خيره نگاهم نمى کرد، حتما دو دستى مى زدم توى سرم! آخر کى با اخم عاشق مى شود، که من شدم؟ فردا روزى اگر بچه ام زل مى زد توى چشمانم و مى پرسيد؛ مادر من چه جور عاشق پدرم شدى... چى مى گفتم؟ مى گفتم درست لحظه اى که شده بود عين ميرغضب، يک چيزى ته دلم وول خورد و به همين سادگى فهميدم بدبخت شدم

بافنده

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) از عادت خوشم نمى آيد، از تکرار هم. يکبار که به تله شان بيفتى! بعدش ديگر قل و زنجير مى شوند به دست و پاى آدم. درست سر ساعت؛ نه يک دقيقه اينطرف تر نه يک دقيقه آن طرف تر؛ هر جاى زمين که باشى مى آيند و صاف مى افتند وسط مغزت. بعد مثل روز برايت روشن است که نشسته توى شرقى ترين کافه ى شهر، کنج

شيرينى کشمشى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) دخترک مودب کنار مادرش جا خوش مى کند. نگاه کنجکاوش گوشه گوشه ى خانه عمو را مى کاود. مثل اينکه همه چيز مثل دفعه آخر است... که چشمانش با ديدن جعبه شيرينى روى اپن درشت مى شوند. لبش را بى اختيار به دندان مى کشد و توى دلش قند آب مى کنند. خدا خدا مى کند داخل جعبه پر باشد از آن شيرينى هاى گردالى

هزار و يک شب مولوى...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) يک جايى از زندگى , لاى همين دست و پا زدن ها ياد مى گيرى بايد بزرگ شوى, بايد عاقل باشى؛ شده به قيمت هر شب هر شب بى خوابى، شده به قيمت هر روز هر روز دلمردگى... از يک جايى به بعد ديگر احساس کارت را پيش نمى برد. اشک هايت هر چند زياد؛ روغن نمى شود براى چرخدنده هاى زندگى تا روزگارت را بچرخاند

اين اتوبانهاى لعنتى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) شده برسى به آخر دنيا؟ نه که بردارند اين سر تا آن سر يک جايى از زمين را، تا چشم کار مى کند ديوار بکشند، نه! مثلا... مثل من بخواهى و نشود. يا... اگر شد اشتباهى بشود! هيچ چيز آن طور که تو توى دلت خيال بافتى پيش نرود. بعد ندانى به خاطر کدام دروغ است که هيچکس باورت نکند! از مامور بانک که برگه

رکب

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) محضر دار کاغذ را روى ميز سر مى دهد زير دستم؛ ته خودکارش را مى گيرد طرفم و از بالاى عينکش نگاهش را مى دوزد به من: بفرماييد خانم آماده است. لرزش گوشى ام را توى جيبم حس مى کنم، مى دانم روى صفحه اش عکس فريد نقش بسته از ديروز اين سى و پنجمين بارى است که تماسش را رد مى کنم. خودکار را مى گيرم و خم مى شوم تا زير برگه را امضا کنم

بى هر چه عشق...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) صداى ساييده شدن چرخ هاى چمدانم روى آسفالت، گه گاه نگاه هايى را متوجه ام مى کند؛ ولى اهميت نمى دهم. سنگينى چمدان با دسته ى لقش اذيتم مى کند، نزديک ايستگاه اتوبوس ديگر نفس کم مى آورم و روى نيمکت خالى اش جا خوش مى کنم. نگاهم مى رود پى مسيرى که آمدم، تند سر مى چرخانم و نوک انگشت هاى يخ زده ام را بهم مى مالم

صداى پاى دلواپسى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) از صبح که فريد گذاشته و رفته، از روى کاناپه تکان نخوردم. هر چند دقيقه يکبار کانال ها را شخم مى زنم و هر بار ميرسم به برنامه ى آشپزى و اين کوفت و زهرمارهايى که معلوم نيست از کدام جهنم دره اى پيدا مى کنند، به اسم غذا قالب آدم کنند! توى اين فکرم کدام احمقى حاضر مى شود پياز پخته ى توى شير

گريه کن...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) خلاصه ى سرى اول: راضى دختر دستفروشى است که هميشه از زندگى سطح پايين خودش ناراضى بوده, در ميان همين ناراحتى ها و عقده هاى انباشته در دلش به سرش مى زند که به کمک دايى اش عماد دست به کار خطرناکى بزند؛ راه ميانبرى که آخرش يا مى ميرد يا زنده مى ماند و در عوض با رفاه زندگى مى کند. راضى