معرفی داوود فرخ زاديان


داوود فرخ زاديان
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 2 تير 1353
کشور: ايران شهر: شهربابک


آخرین داستان ها ارسالی

درخت سنجد من

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان روستاي ما کوچک بود و براي دبستان بايد مي رفتيم روستاي پايين دست، يک ساعت مي شد پياده از خانه ي ما تا آنجا، هر صبح با ناز و نوازش مادر يا گاه داد و فرياد پدر از خواب بلند مي شدم، دست و صورتم را شسته يا نشسته صبحانه اي را که مادر توي سيني برايم چيده بود مي خوردم کتاب و دفترم را توي کيف شالي دست دوز مادر مي انداختم و مي زدم به راه

پشت هفتم

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان سال ها همين جور مي آيند و مي روند، پي در پي، و قطار زندگي بي ايست بر ريل زمان مي تازد، جايي نگه نمي دارد که کسي پايين شود، يا کسي سوار گردد، مسافران در آن به دنيا مي آيند و در آن بزرگ مي شوند، کسي به مقصد نمي رسد، همه در نقطه اي، دير يا زود، خواسته يا ناخواسته، با پيري و ازکارافتادگي،

وفاي گوسفندان

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان در دل شب سه دزد با وانت پيکان خود به روستايي وارد شدند و سراغ خانه ي پيرمرد پيرزن تنهايي رفتند که چند روز قبل نشان کرده بودند، از ديوار خانه بالا رفتند و از بيست ميش و بره هشت تا جدا کردند، بار وانت زدند و بردند، از خاکي به جاده ي آسفالت، و بيست کيلومتر دورتر دوباره به خاکي زدند و

باد بيجا

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان دهه ي شصت بود؛ سال هاي شصت و پنج، شصت و شش، سريال ژاپني «سال هاي دور از خانه» بد جور گل کرده بود ميان مردم، شنبه شب ساعت 9 که مي شد کوچه و خيابان خلوت مي شد، توي خانه همه کارهايشان را از همان اول صبح به گونه اي برنامه ريزي مي کردند و انجام مي دادند که سريال که شروع شد خيالشان آسوده باشد

«65 لام»

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان بذاريد يه حکايتي بگم از خودم براتون که هر وقت جايي مي خوام از کوره در برم و با کسي درگير بشم و کارم به بد و بيراه و مشت و لگد بکشه بيدار ميشه ته کوزه ي سرم و از سوراخاي گوشام خودش رو مي کشه بيرون، اون بالا مثل غول چراغ جادو دست به سينه روبروم واي مي ايسته چشمکي مي زنه و با يه لبخند ملايم ترمزم رو مي گيره و مهارم رو مي کشه

همين که برسند به پشت بون، لگد مي زنند به نردبون

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان براي فرد بي ظرفيتي که تا به چيزي مي رسد يا فرصتي مي يابد جنبه آن را ندارد و از امکاني که برايش فراهم شده سوءاستفاده مي کند مي گويند: «نرسيده به بون، ري ـده به نَردوون»(1) اين سخن کوتاه و گيرا و گويا را مي توان با اندکي دستکاري براي نامزدهاي فعال در انتخابات، از شوراي روستا و شهر بگير

چرخ زندگی

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان چهلم را که دادند بچه هايش آمدند پارچه هاي سياه را از در و ديوار کندند. از آن روز به بعد ديگر ديدارها شد به نوبت، از شش تايشان به نوبت يکي دو تا مي آمدند آن هم بيشتر بدون بچه هايشان، سري مي زدند، نان و خوراک مي آوردند يک ساعتي مي نشستند و مي رفتند. همه ي بيماري زنش دو ماه هم نشد، شهريور بود که مادرم گفت بهارجان را مي گويند تومور مغزي دارد

خرش بيا، خوره اش بيا، خودش نيا!

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان قديم ترها از زبان زن هايي که از شوهر تنها درآمدش را مي خواستند مي گفتند: «خرش بيا، خوره اش بيا، خودش نيا»(1) اين روزها اما برخي بانوان عزيز که خيلي به همسرشون لطف دارند شايد توي دلشان اينگونه بگويند که: «کارتش باشه، رمزش َم باشه، خودش پيداش نباشه». - (1) کتاب ضرب المثل هاي شهربابک، زهرا حسيني

سین ثانیه

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان نمي دونم اين دم عيدي حوصله اوسنه گوش کردن داريد يا نه، از کجا شروع کنم از کجا بگم، آي دل پردردي دارم. کاش نبودم تو دار دنيا يا اگه بودم مثل همون قديم نديما بودم و ديگه اينطور خوشگل و ظريف و ترگل برگل نبودم، ديگه اين همه کاري نمي شدم و اين قدر دقيق نبودم، شما راحت بوديد و من هم آسوده،

مار خشم

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان اول صبح است و جناب آموزگار شتاب دارد که هم چون ديروز، و پريروز، و پس پريروز دير به مدرسه نرسد، مي خواهد به سرعت بپيچد توي بلوار که وانتي از چپ در حال نزديک شدن است، پيرمرد راننده ي وانت بدون اينکه راهنما بزند سست مي کند و سر ماشين را کج مي کند به طرف کوچه، آقاي آموزگار شيشه را مي دهد