معرفی نیما موذن


نیما موذن
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 22 دي 1382
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

تاریکی قسمت اول

نمایش مشخصات نیما موذن با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار می شود؛ ساعت ۱۰ صبح است و خود گوشی هم باور نمی کند که کسی وجود دارد که برای بیدار شدن در این ساعت نیاز به آلارم داشته باشد. موهایش ژولیده و لباس هایش نامرتب است، مثل هرکس دیگه ای که تازه از خواب بیدار می شود. در سفید اتاقش را باز می کند و مستقیما وارد هال می شود

مادر

نمایش مشخصات نیما موذن بالای مرقد پسرش رفت.شهید علی یوسفی.شهیدی که برای ملتش چیزی کم نگذاشته بود.سطل آب رو گرفت و روی مرقد مطهر پسر عزیزش ریخت و اون رو شست. _حاج خانم!میشه ازتون بپرسم چرا شما مادرا هر روز میاید و سنگ قبر فرزنداتونو می شورید؟ اونا که مردن چیزی رو نمی بینن

سهم

نمایش مشخصات نیما موذن _یعنی چی آقا اون خونه ی پدر منه نباید بذارید که خونه رو واسه خودش کنه. +فعلا کاری از دست ما ساخته نیست باید صبر کنید _شما نمی تونید حال منو درک کنید من میرم. +خانم امینی خانم امینی صبر کنید با گریه از بنگاه خارج شد. تحملش سخت بود که برادرش که سهم اون از خونه فقط نصف اون خونه بوده رو به نام خودش بزنه

داستان زندگی

نمایش مشخصات نیما موذن یکی بود یکی نبود قصه ای بود که مثل همیشه زیبا تمام شد و شخصیت هایی که مثل همیشه عاقبت به خیر شدند. و کتابی که همه از ان خوششان امد و نوشته ای که برنده شد. یکی بود یکی نبود قصه ای بود که بد تمام شد شخصیت ها راضی نبودند و ان چیزی که بین همه منفور گردید. و ما ان را با نام زندگی می شناسیم

ریل قطار 4 قسمت اخر

نمایش مشخصات نیما موذن زیارت کردیم. خیلی حال داد. وقتی 4 سالم بود گنبد طلایی و پرفروغ امام رضا رو از نزدیک دیدم. نماز ظهرمو خوندم و به سختی از حرم امام هشتم جدا شدم. -یا علی بن موسی الرضا کمکون کن. +با امید و ایمانی که تو داری صد درصد امام رضا پشتیبانته. نه تنها امام رضا بلکه خدا هم تو رو کمک میکنه. به کاظم نگاه کردم

ریل قطار 3

نمایش مشخصات نیما موذن رسیدیم. به نیشابور. خیلی از تهران فاصله داشتتیم. یک دستبند قلابی تیره که به سیاه نزدیک بود به دست چپ من و دست راست رضا بستند و یک دستبند سفید براق رو به دست راست من و دست چپ کاظم. با دیدن صحنه ای دلم ریخت. رضا داشت گریه می کرد. اون طور که معلوم بود میخواستند ما رو گروگان بگیرند و یه چند میلیونی کاسب شن

ریل قطار 2

نمایش مشخصات نیما موذن به سمت جایی که رضا افتاده بود رفتم ولی نبود. تعجب کردم ولی احتمال دادم رفته باشه اما اماکان نداشت با اون پا حرکت کنه. دنبالش گشتم. ندیدمش. کم کم داشتم میترسیدم. یعنی کجا میتونست باشه. پام خیلی درد میکرد. نمیتونستم راه برم مجبور بودم لی لی حرکت کنم. شروع به حرکت کردم. 2 قدمی ور نداشته بودم که افتادم تو ریل

ریل قطار 1

نمایش مشخصات نیما موذن +ی بابا امیر دوباره توپو زدی بالا که -اشکال نداره +چی چی اشکال نداره امروز 2 بار رفتیم تو ریل قطار نشوت اونجا دیگه -باشه دیگه زمینی میزنم +بیا دوتایی بریم بیاریمش -بریم حوصله نداشتم این همه راه تا ریل قطار برم ولی مجبور بودم.خودم توپو زده بودم. از اون طرف هرچه سریع تر باید میرفتیم توپو میاوردیم چون ممکن بود قطار لهش کنه

اتوبوس

نمایش مشخصات نیما موذن ساعت 3 نصف شب بود. ولی اتوبوش هنوز پر بود. نگاهش به شاگردش افتاد. -اه پسر تو که دوباره خوابیدی بلند شو برو بلیطارو جمع کن. -چشم اقا. اتوبوس جلوی ایستگاه اتوبوس واستاد. یه سرباز لاغر خربزه به دست وارد شد. اتوبوس راه افتاد. همه جارو دید میزد. تو خیابون هم معتاد بود و هم بچه های کارتون خواب

زرد و نارنجی

نمایش مشخصات نیما موذن رنگ زرد و نارنجی. عاشق این ترکیب بود. همون رنگی که شوهرش دوست داشت. خوب یادش میاد اون روز که جهازشو با این رنگ خرید. یاد اونروز افتاد. اونروز که لباس این رنگی پوشیده بود. روزی که کاغذ دیواری هاشون رو این رنگی کرده بود. روزی که منتظر شوهرش بود. روزی که تلفن از دستش افتاد