معرفی سارا یاسمینی


سارا یاسمینی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 3 تير 1374
کشور: ايران شهر:
در شب تردید من ، برگ نگاه !
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام از هوشیاری خورده آب:
من کجا، خاک فراموشی کجا.
دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتویی آیینه را لبریز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.
اندهی خم شد فراز شط نور:
چشم من در آب می بیند مرا.
سایه ترسی به ره لغزید و رفت.
جویباری خواب می بیند مرا.
در نسیم لغزشی رفتم به راه،
راه، نقش پای من از یاد برد.
سرگذشت من به لب ها ره نیافت:

ریگ باد آورده ای را باد برد


آخرین داستان ها ارسالی

مثل خیانت ،کثیف یا مثل عشق ،پاک

نمایش مشخصات سارا یاسمینی احسان کارمند بانک بود. درست بود که کارمند بود اما با وام های با سود کم و دراز مدتی که بانک برایش داده بود ،ماشین‌ نسبتا مدل بالایی خریده بود و به وضع خانه اش رسیده بود،خلاصه از ان زمان‌که پول شیرینی تولد بچه اش را از برادر زنش قرض گرفته بود حسابی زندگیش سرو سامان گرفته بود. او داماد

منتخب

نمایش مشخصات سارا یاسمینی دخترک متین و آرام روی صندلی نشسته بود. موهای خرمایی رنگش را که پایینش فر درشت میخورد به خوبی شانه زده بود ؛و منتظر ورود بود.ساعت ۱۰.۲۲دقیقه اجازه ورود یافت. در را باز کرد و با نگاهی معمولی به مرد روبرویش سلام کرد، مرد اما با نگاهی مشتاق و تحسین شده نگاهش کرد ،مرد می دانست هیئت ارزیابی

یک عصر و پروانه

نمایش مشخصات سارا یاسمینی ساعت چهار بعد ظهر بود ،یک چرت زده بودم و مثل همیشه توی آشپز خانه دنبال چیزی برای خوردن . مادر خواب بود ،پدر هم‌ همین طور . من فقط بیدار شده بودم آن‌هم‌ به زور . البته خودم میخواستم از خواب زیاد خوشم نمی اید ،آدم را عین یک پخمه می کند،وقت ارزشمندت را الکی الکی ازت می گیرد . توی یخچال پاکت شیر بود

خواب نما

نمایش مشخصات سارا یاسمینی دیگر شمار سال های کسل بار و شاید هیجان انگیز کار کردن در اینجا یادم‌نیست. نمیدانم این شغل بازنشستگی دارد یانه. ؟آن زمان که قرداد را امضا میکردم کاری به این کارها نداشتم ،همین که شغلش کمی آبرومندانه بود و حقوق نسبتا خوبی هم داشت برایم کافی بود . نمیدانم شاید زمانی که کابوس ها و رویاها

سرزمین آرامش

نمایش مشخصات سارا یاسمینی درست یادش نبود . زمان ،مکان،و حالت سوالش را . فقط یادش بود که صریح و بدون هیچ مقدمه ای گفته بود کجاست؟؟؟ و زمانی که مثل همیشه سوالش بی پاسخ ماند. با اشفتگی بیشتری سوالش را تکرار کرد. دیگر طاقت نداشت سخت بود . او واقعا در خلاء ای واقعا واقعی قرار داشت. کوچک بود . اعتبار چندانی نداشت و کسی روی حرفش حساب باز نمیکرد

راز انباری

نمایش مشخصات سارا یاسمینی دم غروب بود خورشید در گیر و مدار رفتن و نرفتن با ماه . حیاط اب پاشی شده بود و تخت نسبتا بزرگ پدر خانواده در حیاط سر سبز و با صفای خانه قرار داشت. و صدای قل قل سماور فضای اشپزخانه ی قدیمی اما بزرگ را پر کرده بود . دم دمای شهرویر بود و هوا در حال خنک شدن. و شاید شهریور میخواست امدنش را با نسیم نسبتا خنکی به رخ همه بکشد

انسی ای از جنس کویر

نمایش مشخصات سارا یاسمینی انسی خاکی قدم میزد . نرم نرم . اهسته اهسته. انسی که اینبار از جنس کویر بود از جنس خود خود خاک .تصمیم به سفری گرفته بود . سفری به درزای درخت کاج . هیچ گاه یادش نمیرود ان نگاه های کائنات را هنگامی که به خاک تبدیل میشد. یک نگاه خوشحال یک نگاه متحیر و نگاهی دیگر غمگین. در نظرش امد چرا شاد نباشند؟؟ حالا که دیگر انسی ندارنند تا به انها حکم براند

گسترده ی کوچک کویر

نمایش مشخصات سارا یاسمینی دخترک با چشمانی سرد در حالی که اعصای مجلل خود را بر زمین میزد و لباسی از جنس حریر نرم و لطیف بر تن داشت و موهای خرمایی رنگش را به دست باد سپرده بود وارد تالار شد . مستقیم بدون هیچ نگاه اضافه ای بر تخت با عظمتش نشست . ظاهرش ارام بود اما درونش غوغایی بود . نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت انگار موج های دریا در دلش تلاطمی ایجاد کرده اند