معرفی نیلوفر ناظری


نیلوفر ناظری
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 11 شهريور 1369
کشور: ايران شهر: قزوین


آخرین داستان ها ارسالی

عمیق ترین قسمتِ گودال

نمایش مشخصات نیلوفر ناظری عمیق ترین قسمتِ گودال زمانِ زیادی نگذشته و صدایِ کنده شدنِ خاک با بیلچه ای کوچک، کلِ فضایِ حیاط پشتیِ یک خانه با سقف های بلند پیچیده است. انگار یک نفر افتاده به جانِ زمین و خاطراتِ دفن شده را از دلِ خاک بیرون می کشد. کسی به درونِ گودال فرو می رود که نیمه جان است و صدای نفس های هورشید که بر روی او خاک می ریزد را می شنود

رنگ نوشابه من

نمایش مشخصات نیلوفر ناظری بعد از ظهر روز پنجشنبه بود و هوا داشت کم کم غروب می شد... مشتری ها وارد می شدند و رفت و آمد ها درون سالن هر لحظه بیشتر می شد... مکان های شلوغ را بسیار دوست داشتم و شاید هم یکی از دلایل انتخاب شغلم همین بود... به قیافه ی تمامی مشتری ها نگاه می کردم... هر کدامشان یک مدل لباس پوشیده بودند و

ساحره ی کولی

نمایش مشخصات نیلوفر ناظری داغیِ ردِ لاستیک ها و صدای مورمور کردنِ چیزی که می آمد، دندان هایم را به هم قفل کرده بود. نه جرأتِ پیاده شدن داشتم و نه می خواستم فرار کنم. بعد از کمی فکر کردن گازش را گرفتم و رفتنم. مجبور شدم شب حرکت کنم. سمینار ای اجباری و فوری برایم گذاشتند که امکان رد کردن اش را نداشتم. زمانِ سمینار طول کشیده بود و تا روستای آوازه راه زیادی بود

بخارِ فنجانِ نیما کوچولو

نمایش مشخصات نیلوفر ناظری نیمای این روز ها که من باشم، با نیمای کودکی ام از نظر ظاهری فرق زیادی کرده. افکارم بزرگ تر شده، منکر این نمی شوم اما هیچ چیز دیگری فرق نکرده. کافه پاتوق همیشگی من برای کشیدن نقاشی، فکر کردن و تمرکز است. از دانشگاه که بیرون می آیم جز کافه راه دیگری بلد نیستم. اول برای مدتی روبروی فنجان داغی از قهوه نشسته و با بخارهای آن گپ می زنم

رنگ خدا

نمایش مشخصات نیلوفر ناظری روزی که پای روی زمین گذاشتم، همه چیز داشتم به جز قدرت دیدن. به جایش تیز می شنیدم. حتی سطحی ترین بوها را از دورِ دور می فهمیدم و می توانستم طعم غذاهای مختلف را تشخیص بدهم. دویِ خوبی هم داشتم. و همین طور استعداد در کشیدن نقاشی و زدن موسیقی. بیشترین چیزی که اذیت ام می کرد قدرت دیدن رنگ ها بود

نور- صدا- تصویر

نمایش مشخصات نیلوفر ناظری با اشاره ی دستِ کسی که روی صحنه ایستاده، صدا- نور- تصویر توی فضا پاشیده می شود و رنگ ها در هم می شکنند. انگشتم را روی دکمه ی نور گذاشته و همه جا روشن می شود. تمام آدم هایِ درحال بازی از دور شبیه عروسک ای به نظر می رسند که کسی آنها را می رقصاند. تماشاگران از پله ها بالا می آیند و هر یک بر روی تخته چوبی شبیه به صندلی می نشینند