معرفی مریم ابراهیمی شهرآباد


مریم ابراهیمی شهرآباد
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 11 فروردين 1364
کشور: ايران شهر: قم
در رشته زبان و ادبیات فارسی تحصیل کردم. نوشتن و مطالعه کردن عشق و حرفۀ من هست، در حال حاضر نویسنده رادیو معارف و رادیو قم هستم. برای مجلات و شبکه های مختلف رادیویی و... می نویسم. سه دوست و استاد دلسوز و عزیزی دارم که مشوق اصلی من در امر داستان نویسی هستن و باعث شدن در مدت زمان کوتاهی بتونم اولین رمانم رو شروع به نوشتن کنم. امیدوارم بتونم با هرچه بهتر نوشتنم از زحمات این سه بزرگوار نهایت تشکر رو کرده باشم...
برای همه شما دوستان عزیزم هم بهترین ها رو آرزو دارم موفق و پیروز باشین


آخرین داستان ها ارسالی

عروسک باربی

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد بیشتر از اینکه شبیه یک دورۀ همی دوستانه باشد، شده بود فستیوال لباس و طلا و غذا و البته آرایش و به رخ کشیدن وزن و قد و تناسب اندام. من بودم و محدثه و خودش. دوران دانشجویی زینب صدایش می‌کردیم، اما شب ازدواجش همه فامیلش یکصدا شیوا صدایش می کردند، حالا شیوا اسم شناسنامه‌ایش بود یا زینب، بماند

صدا از کجاست؟

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد نور خورشید مستقیم در چشمانم می تابد، با زور باز نگه داشتم، می بندم و باز می کنم. بوق ممتد خودروی عقبی باعث می شود خواب از سرم بپرد، سریع کلاج و بعد دنده را می گیرم، دوست دارم در آن لاین خیابان باشم. حسودیم می شود وقتی ماشین ها با سرعت جت حرکت می کنند. لطفش به این بود حرکتشان مثل لاک پشت بود و همدرد بودیم

الله اکبر ... از دوری راه

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد با شنیدنِ الله اکبر ، رساتر از دفعه قبل می گویم:« استاد دیگه وقت نماز شد، واقعا خسته نباشین.» لبخندی می زند و می گوید:« خب پس دیگه کلاس رو تموم کنیم ظاهراً خانم عارف هم خسته شدن.» همه بچه ها سرشان را به طرف من می چرخاندند و با لبخندی تاییدم می کنند... . دستم را روی صورتم می کشم هنوز آثار

جنس چادر

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد یک ایستگاه بعد از من سوار شد و روبه‌رويم نشست. رنگ بنفش کفش‌های انگشتی‌اش، جوراب‌ نداشتنش و انگشتان لاک‌زدۀ پایش، توي چشم مي‌زد. مانتوی تنگ قرمزی هم تنش بود كه آستین‌هایش را تا آرنج تا زده بود. کفش بنفش، ساپورت کرم، مانتوي قرمز و روسری زرد، يك تركيب كامل رنگ بود! شايد گرمش بود كه با حرص، بادبزن را یکریز تاب مي‌داد

شروع صبح صادق

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد لحظۀ صبح صادق است. آبی آسمان از پشت پنجره، پیداست. از سر سجاده بلند می شوم و پنجره پذیرایی را باز می کنم، هوا بوی بهار را می دهد. بوی گل، بوی خانه تکانی، بوی لباس نو و اسکناسهای تا نخوردۀ لای قرآن، بوی دید و بازدیدها و دیدن فامیل. سرم را از پنجره بیرون می برم، چشمانم را می بندم و نسیم صبح را با تمام وجود به ته شش هایم می فرستم

جن کزت

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد جنِ کزت بعد از خوردن ناهار، شستن ظرف ها را به بعدازظهر موکول می کنم. از خواب بیدار می شوم عصرانه که می خوریم با خود می گویم:« بذار الان برم امتحانای بچه ها رو صحیح کنم، با ظرفای شام همه رو یکجا می شورم.»... . شام را که می خوریم احساس سنگینی می کنم، به سختی از جایم بلند می شوم، حسی در

تصمیم دردناک

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد چندماهی می شد کج دار مریض روز و شب را با هم سپری می کردیم. اکثر شبها بی رحمانه خواب را از چشمانم می گرفت. تمام زندگی ام را مختل کرده بود. از درس، دانشگاه، اداره، از همه چی انداخته بودم. کاری با من کرده بود که هیچ وقت میل به غذا خوردن نداشتم. با اینکه حال و روزم را می دید، اما کوتاه بیا هم نبود