معرفی سید رسول مصطفوی


سید رسول مصطفوی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 3 آذر 1364
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

راز

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی sمترسک هر کاری کرد فایده نداشت آخرش گفت : قبلاً از من می ترسیدی. چرا حالا نمی ترسی ؟ کلاغ توی چشم های مترسک نگاه کرد و گفت : آخه قبلنا حرف نمی زدی .

اعترافات یک اسب زخمی (6)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی پیش نوشت : شاید اسمش را ترس گذاشت ،شایدم ؟هر چی دوست دارید بزارید ،به اینجای داستان که رسید حس کردم باید تمام کنم مثل قهر کردن با ادامه داستان بود ،الانم ادامه می دم چون مخاطبام خاص هستن و خیلی دوستشون دارم ،اونا حق دارن یه داستان کامل داشته باشن ،اما دوست دارم در موردم قضاوت نکنید چون این اسب زخمی را خیلی دوسش دارم ،پس ادامه می دم بدون سانسور

اعترافات یک اسب زخمی (5)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی ساعت دو عصر بود و منشی شرکت می خواست بره ،خانم جوون را راهنمایی کرد به داخل اتاقم و بعد رفت ،من موندم این دختر جوون . همینطوری که فرم استخدام را نگاه می کردم زیر چشم حواسم بهش بود ،قیافه معصوم و زیبایی داشت و کمی استرس هم توی چشماش پیدا می شد ،اسمش زیبا بود ،با هم کمی صحبت کردیم درباره

اعترافات یک اسب زخمی (4)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی در مورد این اس ام اس حسی خاص داشتم شمارش هم خیلی اشنا بود ولی هر چی تماس می گرفتم جواب نمی داد تا اینکه یه روز دوستم که شمارش متعلق به شهر دیگه بود تماس گرفتیم و شروع به ضبط صدا کردم خودم صحبت نکردم بلکه دوستم صحبت کرد و همینطوری پرسید با فلانی کار دارم و بعد هم طرف مقابل گفت اشتباه و قطع کرد

اعترافات یک اسب زخمی (3)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی رابطه ها اکثرشون یه جور شروع می شن ولی پایان اونا خیلی متفاوت ،رابطه من و مریم دو سال طول کشید و در این دو سال یه عشق یه طرفه بوجود اومد عشقی که من به مریم داشتم ،اون بت من بود ،یه بت که از نظر من شخصیت ثابت و قوی داشت ،بتی که به هیچ وقت عاشقم نبود ولی از در کنار من بودن هم لذت می برد

اعترافات یک اسب زخمی (2)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی تا اینکه به خودم اومدم و دیدم چند ماه شده دو سال ،خیلی چیزا تغییر کرده بود حتی خود من به اندازه تمام عمرم تغییر کرده بودم . وقتی به قبل فکر می کردم تازه فهمیدم مشکل من بودم ، مشکل من بودم که تکلیفم با خودم روشن نبود ،من شخصیت ثابتی نداشتم و شدیداً از درون درگیر بودم ،پرستش تکلیفش با خودش معلوم بود ولی من نه

اعترافات یک اسب زخمی (1)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی ایمان چیه ؟ گاهی احساس خوشحالی می کنی آخه آدم هایی را می شناسی که بهشون ایمان داری ،گاهی با تمام ناسازگاری های زندگی حس هایی را تجربه می کنی که به تو امید می ده ، دقیقاً می دونم می خوام چی بگم اما این کلمات تکراری نمی تونه تحمل این بار از احساس را داشته باشه عشق ، امید ، انسانیت ، دلشکسته ،اشک و

خواب عمیق

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی برای دویدن باید دو تا پا داشته باشی و من دو پای بزرگ داشتم که به بزرگیشون می بالیدم . زمانی که زندگی خوشی داشتم رفاقت ها زیباتر بود . تنها رفیقم علی که موهای خرمائی رنگ با کمی ته ریش قیافه اش را بانمک کرده بود البته ریش که نه یکی بود یکی نبود . صداقت خالصی توی چشمای قهوه ایش می شد آخه

تنها امید من

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی در گوشه ،گوشه جهان تضادها و تفاوت ها بوده و هست ،تضاد و تفاوت خودش عامل دگرگونی و دگرگونی عامل زیستن ،این را گفتم تا شروعی باشه برای داستان زندگیم. من در قبیله ای زندگی می کردم که آرمان های بزرگی داشت ،همه با هم و در شادی و غم کنار هم ،قوانین همیشه پای بر جا و کسی حق نداشت قوانین

جایی بین بودن و نبودن (قسمت سوم -پایان)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی تو همه چی را گرفتی ،دارائیهام برام مهم نیست حتی دیگه خودمم برای خودم مهم نیستم . صدا : اشتباه می کنی . منظورت چیه ؟ صدا : به سفرت ادامه بده . چی را می خوای از من بگیری ؟ صدا : الان دیگه تو تنها هستی ،تو روی یه کره خاکی تنهای تنهایی ،می خوام زمین را از تو بگیرم ، آماده ای ؟ آماده چی ؟