معرفی زهرابادره (آنا)


زهرابادره (آنا)
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 26 بهمن 1342
کشور: ايران شهر: تهران
صبر و صميميت و صداقت مهمترين علل موفقيت من در طول زندگي ام شده است


آخرین داستان ها ارسالی

بدهکار

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) جمعیت نسبتا طویلی جلوی خودپرداز محله داخل صف ایستاده بودند. زن رفت و در ته صف جا گرفت . کارت ها به سرعت درون دستگاه فرو می رفتند و دستانی که بی وقفه کار می کردند تا یارانه ی دیشب واریز شده را بگیرند. چشمان زن با نگرانی مردم را می پایید، اضطراب را میشد به وضوح در چهره اش مشاهده کرد

اندر عجایب دنیای مجازی

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صبح که از خواب بیدار شدم ، هنوز سرم درد می کرد. پرده قهوه ای سوخته رنگ پنجره را محکم کشیدم تا از سوزش بی امان نور خورشید در امان باشم. چشم هایم را باز کرده و پیرامونم را نگاه کردم . اتاق خواب شلوغ را از نظر گذرانده و بعد نگاهم را به داخل هال پذیرایی سراندم . استکان و لیوان ها ی کثیف روی اپن آشپزخانه ، ملتمسانه نگاهم می کردند

آخرین ایستگاه

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سپیده که دمید ، بیدار شدم . چشم هایم را باز نکرده و در مقابل فشار پلک هایم مقاومت کردم . دوست داشتم مثل همیشه یدالله بیدارم کنه ، همینطور هم شد ، چند لحظه بعد ، یدالله اومد و لحاف را از رویم به کنار کشیده و با صدایی که خشونت و مهربونی قاطی هم بود، گفت : طیبه ؛ طیبه بلند شو عزیز داداشی ؛ تا من برم نون بخرم تو هم سفره بندازیا

خدا (قسمت چهارم)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) عینک مطالعه را بر چشمش گذاشته ناخن هایش را گرفت و به دقت سوهان کشیده به طرف یخچال رفت . بطری را برداشته آب انار آن را یکنفس سرکشیده در یخچال بست و ماهی های دکوری ریز صورتی رنگ روی در یخچال را مرتب کرد و در همان حال آرزو کرد : کاش یک ماهی بودم ..... به اتاق خواب برگشت نگاهی به سرهنگ انداخت که در رختخواب درازکشیده بود

خدا (قسمت سوم)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) کامران کفش های کتانی اش را از پا در آورده سرپایی اش را پوشیده مشغول مرتب کردن میز کار شد. استکان چایی نیم خورده دیشب را از میز برداشته زیر شیر آب گرفت ؛ آب با سرو صدا و فشار از لوله خارج شد و استکان را داخل ظرفشویی پرتاب کرد. خانم سرهنگ که پشت به پیشخوان بود برگشته و نیم نگاهی انداخت

خدا (قسمت دوم )

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) کریم آقا که قصد داریم از این به بعد او را سرهنگ صدا بزنیم ؛ بعد از خوردن صبحانه از همسرش تشکر کرد و به اطاقش رفت . راهرو طویلی با پهنای یک متر اتاقش را به هال پذیرایی مربوط می کرد. خانم سرهنگ به عادت مالوف به طرف میزی که وسائل صوتی را در بر گرفته رفت تا آهنگ ملایمی گذاشته ؛ ضمن گوش دادن کارهای منزل هم انجام دهد

خدا ( قسمت اول )

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) طلوع از خواب بیدار شد.صدای زنگ گوشی همراه را خاموش کرده برای دقایقی سر خود را زیر لحاف برد . نفس عمیقی کشید و الله اکبر گفت . به قدری بلند گفت که مامان اعظم را چادر نماز بر سر بالای سرش کشاند. مامان اعظم گفت : طلوع ؛ طلوع جان چی شد ؟ الله اکبر برای چی بود دیگه گفتی ؟ خنده مهرانه ای

زخم خورده

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صدای کوبش دو بال خروس در میان مزرعه پیچید و به دنبال آن بانکی که طنین انداز شد . گلناز روسری سپید بر شانه اش انداخته و به طرف شالیزار شروع به دویدن کرد . ماما ن گلی و بابا مراد با چشمانی اشک بار رفتن او را دنبال کردند . خروس حنایی مسیر نگاه آنها تعقیب کرده و بانکی دیگر سر داد . گلناز

گلین

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) ظهر رسید و خورشید نور بی رمق خود را در دوردست ترین نقطه افق پهن کرد . بارش بی امان برف که از نیمه شب آغاز شده قطع شده . موذن پیر در پشت بلندگوی مسجد قرار گرفته صدای الله اکبر در روستای کوچک نهرآباد طنین اندازشد . لحظه ای بعد اهالی روستا دست از کارهای روزانه شان کشیده به طرف مسجد روانه شدند تا نماز جماعت به جای آورند

هادی دیوونه (همدست شیطان)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) دوست هادی به هادی زنگ زد و گفت : هادی بدو بیا یه کار توپ پیش اومده ، کاری که اگه بتونیم خوب به پیش ببریمش ، دنیا روتکون می دیم . هادی که سجاده جلویش پهن کرده بود وداشت نماز می خوند با عجله بلند شد و نماز را نصفه نیمه رها کرده به طرف کت خود که گوشه هال پذیرایی افتاده بود. رفت به سرعت برداشته و روانه در کوچه شد