معرفی علیرضاهزاره


علیرضاهزاره
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 10 مرداد 1375
کشور: ايران شهر: ماهدشت
نویسنده
طراح انیمیشن‌ و بازی های رایانه ای
نوشتن مانند عاشقی ست
عشقی بی پایان
با راه های بی پایان
بخوان
گوش بده
اینها افکار من است
اینها زندگی من است
شاید دوستش داشته باشی
شاید هم متنفر باشی
اما این منم
.
علیرضاهزاره


آخرین داستان ها ارسالی

هرمز بخش سوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره درمیان انبوهی از مه افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند تا شاید راهی برای نجات باشد بدن همه از ترس می لرزید ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد تا کشتی زیاد از حد

طعمه گرگ

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دخترک از خواب بیدار شد میان انبوهی از درخت  تاریکی مطلق چراغ قوه ای داشت با نوری چشمک زن صدای حرکت واضحی برروی برگ ها می آمد هر طرف نور چراغ را می انداخت چیزی نبود چند قدمی برداشت صدایی آمد زوزه گرگ سریع به اطراف می چرخید نور را به هر سمتی می گرفت چیزی معلوم نبود

چاره ای نیست

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستانش پینه بسته بود  پوستی سوخته  کمری خم  چشمانی که سوئی نداشت  شانه هایی که مانند پله بود  عرق می ریخت  بیل می زد  آفتاب را می نگریست  می سوزاند  چاره ای نیست  بیل می زد  درد می کرد  غذایی نیست  چاره ای نیست  بیل می زد  دخترش منتظر  کفش هایش پاره  چاره

هرمز بخش دوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره مه همه جا را فرا گرفته بود آسمان به تاریکی شب گشته بود کشتی تکان های سهمگینی میخورد ملوانان هر یک به سمتی می دوید هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد هرمز همه چیز را زیر نظر داشت ترس را در چشمان ملوانان می دید عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند تعدادی از ترس

من مرد رویا نیستم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره رویایی دارم هرشب در خلوتگه افکارم قدم می زند جیر جیر میکند آرامش را به سخره گرفته زمزمه می کند دروغ می بافد بازی ام می دهد رویا جان من کسی ام‌که زندگی را با چنگ و دندان گرفته ام جنگیده ام چیزهای زیادی ازدست‌داده ام روزها و ماه ها رها کرده ام سالهای زیادی به فراموشی سپرده

پسرک تنها

نمایش مشخصات علیرضاهزاره پسرک تنها بود به بیرون خانه نگاه میکرد بچه های دیگر را می دید که با هم بازی میکردند به اطراف می دویدند می خندیدند چرا اونباید با آنها باشد . چرا نباید بتواند . چرا برادری ندارد که کمکش کند که همراهش باشد که حرف بزند بخندد و تنهایی را از وجود پسرک دور کند . . چرا . چرا پسر نمیتوانست راه برود

هرمز بخش اول

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دریا آرام بود کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود ملوان کشتی فردی نبود جز هرمز پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی بیش از پنجاه سرباز صدوبیست خدمه و هزاران نوع جنس و کالا در کشتی بود . روزها و شب ها در راه بودند بدون هیچ مشکلی اما آن روز فرق داشت دریا

دختری که دیگرنبود

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سرسبز استوار محکم بر خاک چنگ زده منتظر افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند خوشحال بودند ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی مشناختند اما منتظر بود دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید نیمه های شب وقتی نظاره گری در پارک نبود دختری که با عجله از کنارش می گذشت را زیر نظر داشت

به کجا؟

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فریاد میزد کسی صدایش را نمی شنید تنها بود در چاهی در شلوغ ترین خیابان شهر زمزمه میکرد نام ها را افراد را قیافه هارا لباس هارا اما کسی جوابگو نبود توجهی نبود نگاهی نبود فقط می رفتند که بروند به کجا؟ جایی نبود ساعتها وقت عقربه ها می رفتند خورشید باد ابرها می رفتند عمر می رفت اما به کجا؟ مقصد کجاست؟

فرشته

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد با صورتی در هم ریخته اما لباس هایی تمیز و مرتب فرشته ای به تمام معنا آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند اورا نمیدیدند شاید بسیار کوچک بود شاید برایشان اصلا مهم نبود شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت