معرفی مسعود کوشانی


مسعود کوشانی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 15 ارديبهشت 1362
کشور: ايران شهر: مشهد


آخرین داستان ها ارسالی

لیوان جادویی

نمایش مشخصات مسعود کوشانی در زمانهای قدیم زن و شوهری فقیری به همراه دو فرزند کوچک خود زندگی میکردنند، آنها با زحمت فراوان از پس خرج و مخارج زندگی بر می آمدند و روزهای زندگی به سختی می گذشت. زن و شوهر آرزوهای زیادی داشتند و روز و شب آنها را در ذهن خود مرور میکردند. در یکی از روزهای سرد زمستان مرد خانواده، در

خصلت

نمایش مشخصات مسعود کوشانی مردی تنها در کلبه ای چوبی میان جنگلی دور افتاده زندگی میکرد. یکی از روزها که برای جمع کردن هیزم بیرون از کلبه رفته بود، بچه کفتاری نظرش راجلب کرد، که کنار جسد بی جان مادرش بی حرکت ایستاده بود. مرد نتوانست بی تفاوت باشد و او را تنها و گرسنه رها کند، بنابراین بچه کفتار را با خود به کلبه برد، تا از او مراقبت کند

تاکسی تک مسافر

نمایش مشخصات مسعود کوشانی شهر بزرگ و شلوغیه، خیابونی داره که انتهاش یه سه راهیه و یه بازار، پر از رفت و آمد ماشین ها و آدمایی که برای خرید میان و میرن! یه ردیف مغازه از گوشت فروش گرفته ،تا سوپرمارکت و میوه فروش! جلوشونم یه ردیف ماشین که پارک شده! چندتا پراید از مدل قدیمی تا مدل جدید دوبله منتظر مسافر، البته

احساسی پوشالی

نمایش مشخصات مسعود کوشانی زن وشوهری به همراه دختر کوچکشان در روستایی دور افتاده زندگی میکردند. مزرعه ی کوچکی داشتند، و امورات زندگیشان براساس کشاورزی و کار در آن مزرعه می گذشت. چند ماهی بود که با هجوم پرندگان مزرعه ی آنها محصول خوبی نداشت.بنابراین کشاورز وهمسرش تصمیم گرفتند مترسکی بسازند و آن را در مزرعه

گنجشک دم کوتاه

نمایش مشخصات مسعود کوشانی یکی بود یکی نبود، توی یه جنگل سرسبز، درخت کاج پیری وجود داشت که روی اون گنجشکی زندگی میکرد که اسمش دم کوتاه بود. اون گنجشکی بود که توی گروه گنجشک های جنگل دمش خیلی کوتاه تر از بقیه بود ، واسه همین گنجشک های دیگه اسمشو دم کوتاه گذاشته بودند.دم کوتاه خیلی زرنگ بود چون تو بیشتر بازیها

مقصرکیست؟

نمایش مشخصات مسعود کوشانی چند روزی میشد بابام برام کامپیوتر خریده بود، با اینکه چندتا کلاس آموزشی رفته بودم بازم حس میکردم هیچی نمیدونم. بیشتر شبها بیدار بودم و ساعاتی مشغول کار با اون میشدم.کلاس آموزشی word مقدماتی و پیشرفته رو تموم کرده بودم و بیشتر با این برنامه کار می کردم. اولین چیزی که به ذهنم رسیده

ناله های مترسک

نمایش مشخصات مسعود کوشانی نجار پیری سالیان سال در روستایی زندگی میکرد او هر روز برای انجام کار به روستاهای نزدیک می رفت و از مزارع و کشتزارهای فراوانی عبور می کرد. چند روزی بود که هنگام عبور از مزرعه ی گندمی صدای ناله هایی می شنید اما توجه زیادی به آن نمی کرد و فکر می کرد صدای باد است که درمیان گندم ها می