معرفی نصرالدین بهاروند


نصرالدین بهاروند
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 7 بهمن 1369
کشور: ايران شهر: خرم‌آباد
na3din@yahoo.com
از بدو دنیا آمدنم
گدا بودم
و ملتمس به یک خیره
به یک خیره
که بودنم را اثبات کند
من کیستم
که اینگونه افسرده
در جاده‌ای پر از خار و سنگ
در انتظار اتوبوس احساسات نشسته‌ام!
من کیستم
که دغدغه‌ام شده
خیره به لب‌های اجتماع
که بگویند:
احسنت احسنت!
عجب نابغه ای هستی
تو چه انسانی موفق هستی.
من کیستم
شاید کسی نمی‌داند
جز درِ منزل‌مان
که هر روز به من می‌گوید:
سلام
کجا می‌روی؟
کجا می‌روی؟!
و من فقط در عبورم
از این چهار چوب زندگی


آخرین داستان ها ارسالی

اولی از آخر

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند – نسرین قربانی، زهرا کریمی، الهه بهادری، سیمین بهاروند، زهرا سلیمی، فاطمه دهقانی. مقنعه‌اش را توی کمد گذاشت و روی تخت نشست. – مامان؟ مقنعه‌ام کو؟ – دیشب گذاشته بودم روی میز کنار پنجره! – نیست… چیکار کنم؟ مادر به اتاق آمد و روی میز را نگاه کرد. – گذاشته بودم همین¬جا. پدر و مادرها دورادور بچه‌هایشان را نگاه می‌کردند

دوست کشاورز

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند جوجوئک بال‌های کوچکش را به هم زد. کنار مرغابی نشست و گفت: «من خیلی گرسنه‌ام، غذایی در خانه داری؟» مرغابی که کنار رودخانه دراز کشیده بود و پاهایش را توی آب گذاشته بود گفت: «اگه غذا داشتم که اینجوری بی‌حال نبودم». جوجوئک پرواز کرد و زنبورعسل را دید که کنار کندو نشسته است و پاهایش را تمیز می‌کند

آقا معلم

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند آقا معلم وارد کلاس شد. مثل همیشه بدون آنکه نیمکت‌ها را نگاه کند، بدون آنکه به بچه‌هانگاه کند، پای تخته سیاه رفت و گچ را برداشت. شروع به نوشتن کلماتی برای موضوع انشاء کرد. جمله‌ای نوشت تا ما ادامه آن را بنویسم. امروز آقا معلم زودتر از همیشه به کلاس آمده بود. وقتی برگشت و فقط من را

آتنا

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند هادی، با لنگی که در دست داشت به لباس‌ها و وسایلی که روی گونی آبی‌رنگی چیده بود می‌زد: «بدو حراجش کردیم... آتیش زدم به مالم»! دختر کوچولویی؛ کتابی که روی آن نوشته شده بود "فارسی اول دبستان" در دستش بود، کنار مرد نشست و به او نگاه ‌کرد. دستش را دراز کرد و پشه‌ای را که مقابل صورت هادی در حال پرواز بود را دور کرد