معرفی حمید رضا مقسمی


حمید رضا مقسمی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 5 مهر 1356
کشور: ايران شهر: تهران
azer.dimah


آخرین داستان ها ارسالی

داستان گل و آفت

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی گل تنهاست و جز خودش کسی رو نداره و احساس تنهایی میکنه، آرزوش داشتن یه هم دمه تا بتونه با اون لحظات کوتاه زندگیش رو زیباتر کنه. گل که در تمام عمرش با کسی همصحبت نبوده فکر میکنه اگه موجودی بجز خودش باشه اونهم زیبا رو و زیبا باطن هست. با همین افکار روزها رو به شب و شب ها رو به روز میرسونه

داستان صخره سیاه و آب

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی در سرزمینی خشک و بیابانی صخره ای سیاه زندگی میکرد که سالهای سال در گوشه ای تنها افتاده بود و هر روز هزارن بار شکر می کرد که مرگ به سراغش نمی آید و او میتواند به زندگی خود ادامه دهد٬ در این سر زمین مرگ حاکم قدرقدرت بود و همه از او سخت می ترسیدند، زیرا هر کس که فرمانیش میکرد را نابود

داستان نامه مادر

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی صدای توپهای روسی چند دقیقه ای هست که قطع شده و ما برای مختصر استراحتی به سنگرهای پشتیبانی برگشتیم. من جوری که کسی متوجه نشه آخرین نامه مادر رو از جیبم در میآرم و برای چندمین بار میخونمش «اشتفان عزیز سلام، امیدوارم هر کجا که هستی حالت خوب باشه٬ حال من خوبه و هیچ مشکلی ندارم و با رفتن

داستان شوالیه سیاه

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی خبر خیلی زود پخش شد، ویلیام هم که برای سر زدن به زمینش به شمال اسکاتلند رفته بود بعد از خبر دار شدن سفرش رو نیمه تموم گذاشته و برگشته بود، آروم به سمت خیمه ادوارد اومد و گفت: این خبر صحت داره؟ ادوارد سرش رو پایین انداخت و گفت: نمیدونم. ویلیام گفت: کی برای اولین بار این شایعه رو پخش

داستان توپ امیلیانو

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی اسم من آلفردوست و دوازده سالمه، عاشق فوتبالم و تیم شهرمون بارسلون رو می پرستم٬ پدرم کفاش دوره گرده و تو خیابون ولاسکز کفاشی میکنه و تازگی به سل خفیف هم مبتلا شده و زندگیمون با یه بحران جدی روبه روست. تمام شهر پر از سربازهای فاشیست فرانکوست و اونها تونستن با کمک فاشیستای آلمان و

داستان باغ بلور

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم سالهای سال بود که در باغ بلور بلورهای زیبا زندگی می کردن، خدای اونها نور بود که به همشون می تابید و درخشانشون می کرد. بلورها هر کودوم به شکلی بودن و وقتی نور از اونها رد میشد به رنگهای زیبایی در میومد که این خصلت رو نور به اونها داده بود تا بیشتر خودش رو معرفی

داستان گنجشک

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی در کنار جنگلی سرسبز و زیبا مزرعه ای قرار داشت، کشاورز صاحب مزرعه که زمینهای زیاد و حاصلخیزی در اختیارش بود برای محافظت محصولاتش از گزند جانوران جنگل که بسیار زیاد بودند تلاش زیادی کرده و با ایجاد حصارهای محکم و بلند مزرعه را از گزند چهارپایان جنگل مصون و برای پرندگان که از هوا

داستان دخترک و سرباز

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی گروهبان آروم سرش رو آورد پایین و یه نگاه بهم کرد و گفت: تی هفتاد دوهه، آر پی جی رو بذار زمین و بازوکا رو بردار. بازوکا رو با پام کشیدم سمت خودم و پرش کردم، باید دقت کنم که زیر برجکش بزنم چون ممکنه گلوله بازوکا رو هم منحرف کنه، نمیدونم این عراقیهای لعنتی این تانکها رو از کجا آوردن؟

داستان غار

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم وقتی سنگ در چاه رو یه تنه برداشتم و صدای صلوات دادا به هوا بلند شد فهمیدم که بزرگ شدم و باید خودم رو برای کشتی شب عید آماده کنم، آخه تو ده ما هر سال شب عید یه کشتی محلی برگزار میشه و برنده تا یک سال پهلوان ده به حساب میاد که برای خودش بعد از کدخدا عنوان مهمیه

کلاس مداد رنگی ها (مداد رنگین کمان)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی خیلی سخته متفاوت بودن، یعنی همه جوری رفتار کنن و تو یه جور دیگه، همه یه طوری حرف بزنن و تو یه طور دیگه، همه در یک خط باشن و تو در یه خط دیگه، همه در یک مسیر به سمتی برن و تو به سمت دیگه، خسته شده بود مداد سفید از متفاوت بودن و خسته شده بود از اینکه فکر کنه این همه فرقش با بقیه بالاخره