معرفی حمید رضا مقسمی


حمید رضا مقسمی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 5 مهر 1356
کشور: ايران شهر: تهران
azer.dimah


آخرین داستان ها ارسالی

داستان شوالیه سیاه

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی خبر خیلی زود پخش شد، ویلیام هم که برای سر زدن به زمینش به شمال اسکاتلند رفته بود بعد از خبر دار شدن سفرش رو نیمه تموم گذاشته و برگشته بود، آروم به سمت خیمه ادوارد اومد و گفت: این خبر صحت داره؟ ادوارد سرش رو پایین انداخت و گفت: نمیدونم. ویلیام گفت: کی برای اولین بار این شایعه رو پخش

داستان توپ امیلیانو

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی اسم من آلفردوست و دوازده سالمه، عاشق فوتبالم و تیم شهرمون بارسلون رو می پرستم٬ پدرم کفاش دوره گرده و تو خیابون ولاسکز کفاشی میکنه و تازگی به سل خفیف هم مبتلا شده و زندگیمون با یه بحران جدی روبه روست. تمام شهر پر از سربازهای فاشیست فرانکوست و اونها تونستن با کمک فاشیستای آلمان و

داستان باغ بلور

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم سالهای سال بود که در باغ بلور بلورهای زیبا زندگی می کردن، خدای اونها نور بود که به همشون می تابید و درخشانشون می کرد. بلورها هر کودوم به شکلی بودن و وقتی نور از اونها رد میشد به رنگهای زیبایی در میومد که این خصلت رو نور به اونها داده بود تا بیشتر خودش رو معرفی

داستان گنجشک

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی در کنار جنگلی سرسبز و زیبا مزرعه ای قرار داشت، کشاورز صاحب مزرعه که زمینهای زیاد و حاصلخیزی در اختیارش بود برای محافظت محصولاتش از گزند جانوران جنگل که بسیار زیاد بودند تلاش زیادی کرده و با ایجاد حصارهای محکم و بلند مزرعه را از گزند چهارپایان جنگل مصون و برای پرندگان که از هوا

داستان دخترک و سرباز

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی گروهبان آروم سرش رو آورد پایین و یه نگاه بهم کرد و گفت: تی هفتاد دوهه، آر پی جی رو بذار زمین و بازوکا رو بردار. بازوکا رو با پام کشیدم سمت خودم و پرش کردم، باید دقت کنم که زیر برجکش بزنم چون ممکنه گلوله بازوکا رو هم منحرف کنه، نمیدونم این عراقیهای لعنتی این تانکها رو از کجا آوردن؟

داستان غار

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم وقتی سنگ در چاه رو یه تنه برداشتم و صدای صلوات دادا به هوا بلند شد فهمیدم که بزرگ شدم و باید خودم رو برای کشتی شب عید آماده کنم، آخه تو ده ما هر سال شب عید یه کشتی محلی برگزار میشه و برنده تا یک سال پهلوان ده به حساب میاد که برای خودش بعد از کدخدا عنوان مهمیه

کلاس مداد رنگی ها (مداد رنگین کمان)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی خیلی سخته متفاوت بودن، یعنی همه جوری رفتار کنن و تو یه جور دیگه، همه یه طوری حرف بزنن و تو یه طور دیگه، همه در یک خط باشن و تو در یه خط دیگه، همه در یک مسیر به سمتی برن و تو به سمت دیگه، خسته شده بود مداد سفید از متفاوت بودن و خسته شده بود از اینکه فکر کنه این همه فرقش با بقیه بالاخره

کلاس مداد رنگی ها (کلید بنفش)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی یه چند وقتی بود که تب و تاب عجیبی کلاس مداد رنگی ها رو فرا گرفته و اون شور هیجان به خاطر زمان انتخاب مبصر کلاس مداد رنگی ها بود، از چند روز قبل از انتخاب مبصر کلاس چند تا مداد رنگی که همه از بچه درس خون های کلاس بودن خودشون رو نامزد انتخاب مبصر کردن که مداد سیاه و مداد بنفش و مداد خاکستری

کلاس مداد رنگی ها (سهمیه)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی تو کلاس مداد رنگیها چند سالی بود که هر ماه به مداد رنگی ها پولی می دادن تا بتونن بعضی از لوازم مورد نیازشون رو تهیه کنن و پولی که باهاش این کار رو انجام می دادن از عواید بوفه مدرسه، اجاره زمین بازی مدرسه، چاهی آب مدرسه که به یک منطقه آب می رسوند و چند تا چیز دیگه تامین می شد که قانوناً وقف تحصیل مداد رنگی هایی بود که در مدرسه درس می خوندن

کلاس مداد رنگی ها (روزنامه دیواری)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی زنگ خورد و خانوم معلم وارد کلاس شد و گفت: بچه ها یه خبر خوب دارم براتون، قراره کلاس شما یه روزنامه دیواری داشته باشه تا شما بتونید حرفها و مطالب و نوشته هاتون رو توش بنویسید و اون رو در راه روی مدرسه بچسبونید تا بقیه بتونن بخونن، بچه ها خیلی خوشحال شدن چون همه اونها برای خودشون حرفی