معرفی محدثه یعقوبی


محدثه یعقوبی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 11 اسفند 1380
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

اغوش تو*

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی باری دیگر در این سن و سال عروسک های کودکیم را دور خود جمع کرده ام تا انکه تو را میان انها بیابم، اما نه خبری از تو هست و نه این عروسک ها مانند ان زمان ها جوانند. بزرگترین عروسک را میان عروسک هایم انتخاب می کنم، ان را در اغوش می کشم تا شاید، تا شاید گرمای اغوش تو را باری دیگر حس کنم اما افسوس که این عروسک نه جان دارد و نه گرمای وجود تو را

محمد (ص)*

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی پریشان حال و درمانده بودم. در بیابان خودم بودم و خودم، هنگامی که پاهایم را بر روی شن ها می گذاشتم؛ چنان اتشی به جانم می زدند که گویی پا بر اتش جهنم نهاده ام. پاهایم دیگر تاب و توان قبل را نداشتند، از فشار درد و حرارت همانند اسفنجی کهنه شده بودند. به گمانم افتاب دلش نمی خواست، کمی مهربان تر بر تن بی جانم بتابد

زلزله و خالق ان

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی حالا که بیشتر دقت می کنم تازه می فهمم چقدر ما از خدایمان دور شده ایم به حدی که برای رفع بلا، برای رفع زلزله به هر نحوی التماس زمین و زمان را می کنیم. ولی... ولی نیم نگاهی به خدا نمی اندازیم. خدایی که خالق این جهان است... خدایی که قدرتش به حدی از این زلزله بیشتر است که نمی توان به زبان اورد

دو خدا و یک عشق!

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی sگذشته ها را پاک کرده ام باری دیگر عاشقت می شوم اما این بار بدون انکه بفهمی اینگونه بهتر است یعنی این بار چه خواهد شد؟ زیرا این عشق را اول به دست خدای تو بعد به دست خدای خودم سپرده ام. دو خدا و یک عشق...!!! مطمئنم تو را به دست میاورم هه!! حالم خوب نیست از چیز های محال حرف میزنم :)

پرواز بدون بال

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی نمی دانم تا چه اندازه ای از پرواز کردن، اوج گرفتن و این جور چیزها می دانید، اما مطمئنم آن چیزی که در ادامه می خوانید؛ شاید تا به الان به آن فکر نکرده باشید ولی آن چیزی است که می دانید. چند روز پیش که در کوچه پس کوچه های محله مان قدم میزدم مردی را دیدم که خیلی عصبانی به آسمان نگاه می