معرفی مجتبی صمدیار


مجتبی صمدیار
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 10 شهريور 1348
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

اولین روز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دبیر ادبیات وارد کلاس سوم راهنمایی شد بعد از معرفی خودش از بچه ها خواست تا خودشان را معرفی و شغل پدرشان را نیز بگویند. یکی یکی برخاستند وهرکس چیزی گفت ؛ کاسب ، کارمند ، مهندس ، کارگر ، فرهنگی و ... تا نوبت به او رسید . خود را معرفی کرد و گفت : " خیاط " . آموزگار به شوخی گفت : پس خیاط کت و شلوار عیدمان را پیدا کردیم

قسمت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دو روز گذشته بود. از دور دست خانه های آبادی پیدا بود. افسار گاوی را که تازه خریده بود با قوت بیشتری کشید . با دیدن مزرعه به یاد روزهایی افتاد که پدر خیش را به خود می بست و تمام زمین را شخم می زد . و حالا با ثمره پس اندازش می توانست این فشار را از روی شانه های پدرش بردارد. به در خانه رسید

خواب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار یکباره چشم گشود و شروع کرد به دویدن. در تاریکی شب سر بالایی کوه را یک نفس و بی محابا بالا می رفت. قطرات اشک با عرقش همراه شده بود ولی همچنان می دوید. چهره تک تک آنها که فردا از او جواب می خواستند لحظه ای از جلوی چشمانش دور نمی شد. او مدام خود را لعن و نفرین می کرد که چرا خوابش برده است

مترسک

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sهیچ کس او را دوست نداشت ، خیلی ها از چهره و هیکل ترسناک او می ترسیدند؛ حتی تمامی پرندگان آسمان ، ولی فقط کودکان کشاورز او را از صمیم دل دوست داشتند چون از صدقه سر او ، سر گرسنه بر بالین نمی گذاشتند . به خاطر اینکه مترسک همیشه در مزرعه شان ایستاده بود .