معرفی مجتبی صمدیار


مجتبی صمدیار
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 10 شهريور 1348
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

فاصله

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تا جنوب شهر کلی راه بود وخیلی دیرش شده بود ! با عجله از راهروی دبستان غیر انتفاعی شمال شهر بیرون آمد . مادر شاگردش را دید که با اصرار به دنبال بچه اش می دوید تا تکه ای ..!؟ بله درست دیده بود ،شبیه پیتزا بود البته بسیار پرملات تر از آنچه خود تابحال دیده بود، را دردهان پسرک بگذارد. ناگهان چند هفته ی پیش را بخاطرآورد

حکایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تنها در کنار گاردیل جاده ای متروک مابین بوته های خار رویده بود ! هر از گاهی ، پس ازآنکه غنچه هایش چشم باز می کردند به جزآسفالت داغ و بیابان نه چیزی می دیدند ، نه دیده می شدند ! و چند روز بعد گلبرگ های از خشم خورشید سوخته رها در میان خار و خاشاک بیابان ..، و تکرار و تکرار

سرنوشت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دریا متلاطم شد ، وهر آنچه را که در درون داشت بیرون ریخت و با موجهای پی در پی به ساحل حواله داد ! بیچاره صدفهای کوچک که پناهی و جایی جز دل دریا نداشتند از پی آخرین موج دوباره بدنبال آب دوان دوان می دویدند ولی باز موج بعدی آنها را ازدریا میراند و به دورتر روانه می ساخت ؛ هنگامی

مزد

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ..... بعد از تحمل چندین روز تاریکی، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد . گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفت تمام وجودش غرق نورخورشید شد. روزها گذشت ، بزرگ و بزرگتر شد.هر روز بیشتر قد می کشید ولی فقط ، پایش درخاک زنجیر شده بود ! و تنها غصه اش این بود که چرا باد ، ابر ،

حیران

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار صبح اولین روز بهار ، 1/1/1397 شد . دخترک دفتر خاطرات گل منگولی اش را باز کرد تا به توصیه معلم شان خاطرات عیدش را بنویسد. ساعات بعد از تحویل سال را نوشت وقتی خواست زیر امضای بچه گانه اش تاریخ بزند ، همچون گلهای آفتابگردان در یک روز ابری سرگردان بود که دیروز قسمتی از آخرین روز سال

حقیقت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار وقتی خود و دنیای کودکی اش را شناخت ، مفهوم کلمه پدر و جای خالی او را درک کرد و تازه متوجه شد که پدرش به جرمی نابخشودنی ، 25 سال را باید در چهاردیواری زندان سپری کند ! از آن پس منفورترین کلمه برایش چهاردیواری بود ! چندین سال بعد ، از بد حادثه هنگام تقسیم سربازان جزو نگهبانان زندان شد !

راه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روزی در راهی کرم شب تاب کوچکی با حلزونی بزرگ یار و همراه شدند، تا اینکه شب فرا رسید . حلزون خواست تا هنگام سپیده صبر کند ، امّا شب تاب گفت : دنبال نورمن بیا تا زودتر میرسیم ، ... به راهشان ادامه دادند! کرم شب تاب از روی ساقه گندمی که بر روی جوی آب باریکی افتاده بود گذشت

دل

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با خواندن وصیت نامه تکلیف همه چیز معلوم شد. پیرفرزانه ،هیچ کس وهیچ چیز را از قلم نیانداخته بود ، خصوصاً آن یک برگ کاغذ را ! .. فیش حج واجب پدر، به ناخلف ترین پسرو بهت و حیرت این تصمیم به سایر وراث رسیده بود . پیرمرد پشت فیش جمله ای نوشته بود که به نظر پسر بی دین و شرور، بی معنی می

تنهایی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیگر شده بود تمام امید و تکیه گاه اش خصوصاً که این سالهای آخر روزی نبود که تنهایی جایی رفته باشد ؛ همیشه در کنارش بود و حالا مثل هر روز ، امروز صبح با هم به پارک آمده بودند بعد از آن اتفاق .... ناگهان تنها شده بود . غم و ماتم درون چهره ی پیرزن موج می زد ، در برابر حیرت رهگذران مانند کودکان مادر از دست داده اشک می ریخت

رسم

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار .. مات و مبهوت به آسمان و ستاره هایش خیره مانده بود ! و نمی دانست با رسمی که خود گذاشته بود ، چه کند ؛ چوپان ده هر بار که بره ی بدنیا می آمد ، خبرش را با نشان دادن ستاره ی در آسمان به صاحبش می داد . حالا هر کسی در آبادی صاحب چند ستاره بود. و اکنون حیران مانده بود که فردا شب در