معرفی مجتبی صمدیار


مجتبی صمدیار
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 10 شهريور 1348
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

راه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روزی در راهی کرم شب تاب کوچکی با حلزونی بزرگ یار و همراه شدند، تا اینکه شب فرا رسید . حلزون خواست تا هنگام سپیده صبر کند ، امّا شب تاب گفت : دنبال نورمن بیا تا زودتر میرسیم ، ... به راهشان ادامه دادند! کرم شب تاب از روی ساقه گندمی که بر روی جوی آب باریکی افتاده بود گذشت

دل

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با خواندن وصیت نامه تکلیف همه چیز معلوم شد. پیرفرزانه ،هیچ کس وهیچ چیز را از قلم نیانداخته بود ، خصوصاً آن یک برگ کاغذ را ! .. فیش حج واجب پدر، به ناخلف ترین پسرو بهت و حیرت این تصمیم به سایر وراث رسیده بود . پیرمرد پشت فیش جمله ای نوشته بود که به نظر پسر بی دین و شرور، بی معنی می

تنهایی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیگر شده بود تمام امید و تکیه گاه اش خصوصاً که این سالهای آخر روزی نبود که تنهایی جایی رفته باشد ؛ همیشه در کنارش بود و حالا مثل هر روز ، امروز صبح با هم به پارک آمده بودند بعد از آن اتفاق .... ناگهان تنها شده بود . غم و ماتم درون چهره ی پیرزن موج می زد ، در برابر حیرت رهگذران مانند کودکان مادر از دست داده اشک می ریخت

رسم

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار .. مات و مبهوت به آسمان و ستاره هایش خیره مانده بود ! و نمی دانست با رسمی که خود گذاشته بود ، چه کند ؛ چوپان ده هر بار که بره ی بدنیا می آمد ، خبرش را با نشان دادن ستاره ی در آسمان به صاحبش می داد . حالا هر کسی در آبادی صاحب چند ستاره بود. و اکنون حیران مانده بود که فردا شب در

پایان و آغاز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sوقتی آخرین دم دیگر بازدم نشد ، قلبش از تپش افتاد ؛ ریسمان روح را از تن وا کردند. روح مبهوت و خیره مانده بر پیکر بی جان ، راهی آسمان شد. هاج و واج مانده بود که سرش به طاق ابر چسبید ! چه بلوایی بود درون ابر ... ! چه غوغایی بود دمی مانده به تولد باران ...... !!!!

شاگرد اول

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بسیارآرام،ساکت والبته شاگرد ممتاز کلاس بود. فقط رفتارهای این بچه برای خانم معلم معمایی شده بود، خصوصا کیف بزرگتراز خودش را،که لحظه ای ازخود دور نمی کرد! گوشه ی پیاده رو پسربچه ای کنارترازوی وزن کشی اش ، به سرعت مشغول نوشتن مشق هایش بود . عقربه ترازو تکانی خورد، پسرک نگاهی انداخت؛ سرش را بالا گرفت و گفت: خانم 61

اولین روز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دبیر ادبیات وارد کلاس سوم راهنمایی شد بعد از معرفی خودش از بچه ها خواست تا خودشان را معرفی و شغل پدرشان را نیز بگویند. یکی یکی برخاستند وهرکس چیزی گفت ؛ کاسب ، کارمند ، مهندس ، کارگر ، فرهنگی و ... تا نوبت به او رسید . خود را معرفی کرد و گفت : " خیاط " . آموزگار به شوخی گفت : پس خیاط کت و شلوار عیدمان را پیدا کردیم

قسمت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دو روز گذشته بود. از دور دست خانه های آبادی پیدا بود. افسار گاوی را که تازه خریده بود با قوت بیشتری کشید . با دیدن مزرعه به یاد روزهایی افتاد که پدر خیش را به خود می بست و تمام زمین را شخم می زد . و حالا با ثمره پس اندازش می توانست این فشار را از روی شانه های پدرش بردارد. به در خانه رسید

خواب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار یکباره چشم گشود و شروع کرد به دویدن. در تاریکی شب سر بالایی کوه را یک نفس و بی محابا بالا می رفت. قطرات اشک با عرقش همراه شده بود ولی همچنان می دوید. چهره تک تک آنها که فردا از او جواب می خواستند لحظه ای از جلوی چشمانش دور نمی شد. او مدام خود را لعن و نفرین می کرد که چرا خوابش برده است

مترسک

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sهیچ کس او را دوست نداشت ، خیلی ها از چهره و هیکل ترسناک او می ترسیدند؛ حتی تمامی پرندگان آسمان ، ولی فقط کودکان کشاورز او را از صمیم دل دوست داشتند چون از صدقه سر او ، سر گرسنه بر بالین نمی گذاشتند . به خاطر اینکه مترسک همیشه در مزرعه شان ایستاده بود .