معرفی مجتبی صمدیار


مجتبی صمدیار
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 10 شهريور 1348
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

آخرین پرواز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار رعد خشمگین بالای سرش ایستاده بود و مرتب نهیب میزد. ابر بیچاره چهره اش از شدت بغض سیاه شده بود و دلش می خواست زودتر فرزندانش را به سوی زمین روانه سازد ، ولی قطرات آب دست های مادر را رها نمی کردند." چون سقوط همیشه و برای همه ترسناک بوده و هست." اشک در چشم های ابر و قطره کوچک جمع شده بود

غم نان

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار وقتی هفته پیش گفت موضوع انشا بعدی " آزاد " ، فکرش را هم نمی کرد دانش آموز سوم راهنمایی آن هم در شهرستانی محروم چیزی بنویسد که واژه ها را برای دبیر ادبیات برای همیشه بی معنا کند !! پسرک دفتر رنگ و رو رفته اش را باز کرد و با صدایی شکسته از جور روزگار شروع به خواندن کرد : ...... وقتی جهان

رها در رویا

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیشب درخواب خودم را دیدم ؛ خوابیده برروی شانه های نسیم رو به آسمان با دستانی باز باز در دامنه ی دشتی پراز زنبق های وحشی آرام آرام رو به انتهای دره سٌر می خوردم و با دستانم زنبق های سفید در حال رقص با نسیم را لمس میکردم . صخره سنگی دستم را خراشید و خونی سیاه برروی گلبرگهای سفید

مجنون

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند به سرانجام رساندند و خورشید را به روی زمین کشیدند! اما فقط برای

روزگار

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روبروی آینه ایستاد مثل هر روز صبح نگاهی انداخت، موهای بناگوشش رو به سپیدی گذاشته بودند تازه امروز متوجه شده بود ! ناخودآگاه نگاهش به کاغذ کاهی که از لای کتاب حافظ بیرون زده بود افتاد ! کاغذ رنگ پریده تا خورده را باز کرد : ..... در تاخت و تاز کودکانه , دست کودکی ام را در دست نوجوانی گذاشتم

تردید

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار s..... چند سالی بود که " روبراه " شده بود ، اما بعد از این همه مدت حالا نمی دانست راهی را که روبرویـش ایستاده است ؛ راه است یا " بیراه " !!!

فرصت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تازه متولد شده بود و با سرعت و اشتیاق به سمت کهکشان راه شیری نزدیک می شد . درطول راه از زبان شهاب سنگهایی که از کنارش می گذشتند شنیده بود ، که موجودات سیاره ای در منظومه شمسی وجود دارند که ساعت ها به آسمان خیره می شوند و به تماشای سو سو زدن ستاره ها می نشینند ، برای همین بود که ستاره ی کوچک می خواست هر چه زودتر به آسمان سیاره ی زمین برسد

اندوه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sدفتر خاطراتش را ورق می زد مردمک چشمانش روی این سطر گیر کرد که برای او نوشته بود ؛ " .... هیچ وقت،هیچ کس،هیچ کجا به اندازه دیدن تو ، دل بی دست و پای مرا دستپاچه نکرد !! " حالا او زیر خروارها خاک آرام گرفته بود و پیرمرد تنها مانده با دلی بیقرار ....

روزمرگی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های درختی تناور لانه داشت. مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر روی این درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید. فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند . دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛ خودش نمی خواست،اما روزگار کم کم دل مردگی را به او تحمیل می کرد

غرور

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ابری سیاه با کلاف های به هم پیچیده از دوردست پیدا شد صخره آفتاب خورده ی کوه با چشمانی تار شده از شدّت گرما خیره بر حرکت مواج ابر مانده بود که اندکی بالاتر از اودرپهنه ی آسمان قرار داشت!! ابر سیاه از راه رسید، صخره با لبه ی تیز خود همراه با خشم از بالا نشینی ابر دل او را شکافت،دردی