معرفی رضا میرزایی


رضا میرزایی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 1 شهريور 1349
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

واريته زمستاني

-عبدالله دير نياي بيرون ، ساعت يك و نيم در خونه تونم ها ! اين جمله رو گفتم و با سرعت به سمت خونه دوييدم ، هوا خيلي سرد بود و دونه هاي برف چرخ زنون پايين ميومدن و عجله داشتن زمين رو همرنگ خودشون كنن . روز اول ديماه بود ، اول زمستون . عجله داشتم زودتر برم خونه نهار بخورم و برم دنبال

حماسه زن آقا 3

رسيده بودم پشت زن آقا ، ميدونستم حتي اگه منو حس هم كرده باشه ديگه وقتي براي دك كردنم نداره چون الان لات منطقه جلوش وايساده بود و ظرف چند ثانيه آينده ، آوازه يكيشون براي هميشه فروكش ميكنه . زن اقا دستي رو كه افتابه رو گرفته بود پشت لنگ دري كه باز بود قايم كرده بود و دست ديگه ش رو هم

حماسه زن آقا قسمت 2

قدیما ظرف و ظروف خونه ها مسی بود ، یه جورایی هم یه سرمایه گزاری . یه خونواده که یه جورایی شاهین اقبالشون موتور می سوزند و سقوط آزاد می کرد حداقل با فروش ظرف و ظروف مسیشون یکی دو ماهی گذرون میکردن تا شاید خدا می کرد و این شاهین اقبال دوباره می پرید . خلاصه یادمه تو خونه ماهم از دیگ نذری

حماسه زن آقا 1

بچه که بودیم تو هر محله ای یه بابایی واسه خودش گنده لات اون منطقه بود و روزا با نوچه هاش تو قهوه خونه میشست دورنا (تورنا )بازی می کرد. نوچه هاشم به نوبت روزانه از کاسبای محل باج می گرفتن . رسم بود بقال و قصابم خودشون پیش کشی می بردن در خونه آقا لاته . البته تو ردیف سن ما تقریبا آخرای این داستانا بود اما هنوز بودن این تیپ ادما

خلاء موقت

هنوز برف مي باريد . جمعيت تو هم وول ميزدند و گريه ميكردند . گوركنها بسختي مشغول بودند و دو قبري كه مي كندند كم كم شكل مي گرفتند . دستم تو دست بابا بود . اين پا اون پا كردم : - ولشون كن بابا بريم، منتظرمون هستند ! بابام صورتشو به طرفم چرخوند . بعد از مدتها لبخند رو تو صورتش ديدم . - بريم پسرم

انقراض دایناسورها 3

حدود سي سال از اون زمان ميگذره . از پدر بزرگ جز مشتي پوست و استخون چیزي به جا نمونده بود كه اونم دو سال پیش به آغوش سرد گوری یخ زده در كوهپایه مملو از برف كه روزگاری یونجه زار بر گرفته از دستان قوي و پینه بستش بر دامنه اش بوسه میزد سپرديم . وقتي تنش رو به آغوش گرفتم تا داخل خاكي بذارم که همیشه بهش میباليد از سبك وزنيش تعجب كردم

انقراض دایناسورها 2

سلامي دوباره , يكي از كارهايي كه پدر بزرگم خیلی باهاش حال میکرد اين بود كه دم غروبا وقتي كار يونجه زار تموم ميشد با بقيه روستاييها ميشستن پای چشمه کاغذ و چوب سیگار و توتونو در ميآ وردن, سیگراشونو میپیچیدن و با فندكاي بنزينيشون سيگارارو میچاقیدن . بعد تعدادي از اوناهم كه معمولا

انقراض دايناسورها 1

سلام باز افتاديم تو وادي هذیون گویی و دنبال يه گوش بیکار. يه چیزي هست كه هميشه منو ميترسونه و اين ترسو هميشه با خودم يدك ميشكم . نميدون اسم اين ترسو چی بذارم . شايد انقراض دايناسورها . بچه که هستی همیشه فکر میکنی بابات قویترین مرد روي زمينه و هر كاري از دستش بر ميآد. مادر آدمم كه مهربون ترين و يه پناهگاه