معرفی زهرا میرزایی


زهرا میرزایی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 26 خرداد 1365
کشور: ايران شهر:
Zahra mirzaei689@yahoo.com


آخرین داستان ها ارسالی

ایمان

نمایش مشخصات زهرا میرزایی هوا سرد بود. برف سنگین امانش را بریده بود،دیگر توان راه رفتن نداشت ،انگار پاهایش یخ زده باشد بیشتر از همه نگران کودکش بود که مثل یک گلوله نخ ، در آغوش مادر مچاله شده بود.یک دفعه از دور چشمش به روشنایی خانه ای افتاد ،گویا دنیا را به او داده باشند.با زحمت خود را به آن رساند و آخرین

اشک شوق

نمایش مشخصات زهرا میرزایی بسم الله الرحمن الرحیم داستانک (اشک شوق) امید و مسعود، همسایه بودند . اونا در یک مدرسه با هم درس می خواندند پدر امید رفتگر و پدر مسعود مهندس بود ، یک روز که بچه ها تو حیاط مدرسه دور هم جمع بودند و مشغول صحبت کردن، مسعود مثل همیشه با پُز و ادا از شغل باباش حرف می زد یکدفعه یکی از بچه

کلوچه هایی با طعم مرگ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی داستانک ( کلوچه ها یی با طعم مرگ ) در یک دهکده ای پیرمردی بود مغازه کوچک بقالی داشت ، پیرمرد با اینکه تو مغازه اش وسایل زیاد نداشت ولی بخاطر خوشرویی همیشه مشتری های زیادی داشت ، در کنار مغازه پیرمرد، مرد جوانی بود با کلی وسایل بیشتر اما زیاد مشتری نداشت ،بخاطر اخلاق بدش ،مشتری

پدر و مادر عزیز فراموش نکنید

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و در خلوت خودش می گریست پسر بچه ای که در آن حوالی دست فروشی می کرد متوجه او شد، پا شد و با یه لیوان آب بطرف پیر مرد رفت. _ آقا بفرمایید مرد سرش را بالا گرفت و آب را گرفت و جرعه ای از آن نوشید . پسرک ازش پرسید: " آقا برای چه دارید گریه می کنید؟"، مرد با چشمان اشک آلود گفت:بخاطر عشقی که یک عمر به بچه هایم داشتم

عقاب و گرگ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ، روی یک صخره بلندعقابی برای خودش لانه ساخته بود عقاب هرچه تخم می گذاشت به جوجه تبدیل نمی شد، هر وقت که حیوانات دیگر را با بچه هایش می دید ناراحت می شد و با خودش می گفت : ای کاش من هم مثل آنها بچه ای داشتم. عقاب هر روز که شکار می کرد طعمه

عشق واقعی

نمایش مشخصات زهرا میرزایی دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادخترم اشکاتو پاک کن ، حیفه صورته به این قشنگی نیست که اشکی بشه ، خب حالا اگه دوست داشتی، می تونم بپرسم علت گریه هات چیه

جوجه کلاغ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود، زیر گنبدکبود ،روی درخت بلندی کلاغی برای خودش لانه ساخته بود و پنج تا تخم گذاشت ، کلاغ روزهای زیادی روی تخم هایش خوابیده بود به امید آن روز که جوجه ها از تخم بیرون بیایند. یک روز صبح که کلاغ روی تخم هایش خوابیده بود ، یکدفعه دید تخم هایش تکان می خورندکلاغ فهمید دیگر موقع در آمدن جوجه ها از تخم است و خیلی خوشحال شد

فرشته های زمینی ،قسمت سوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی - آره دخترم - مامان وایستا ... فقط یه چیزی -چی؟ -اگه پسره من براش اسم میذارم ، اگرم دختره بابا -موافقی بابایی؟ -باش دخترم ما تسلیم... هرچی تو بگی همون قبوله - الان باید اسمو ستاره بذاره - واقعا یعنی پسره؟ خدایا هزار مرتبه شکرت... البته برام هیچ فرقی نداشت ....بچه بچه ... مهم اینه سالم

فرشته های زمینی ،قسمت دوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی “این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش ،نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب بشه ،فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون بگیرین بزرگش کنین تا خیالم راحت باشه، اونا اول به خدا و بعد به شما می سپارم” شقایق

فرشته های زمینی، قسمت اول

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، اما از طرفی وضع مالی خوبی نداشتن و مستاجر بودند پدرام عاشق بچه بود ولی شقایق می خواست