معرفی همراز محمدی


همراز محمدی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 فروردين 1320
کشور: ايران شهر: کرمانشاه
یکی مثله همه
ترسناک ترین ادم ها کسانی اند که چیزی برای از دست دادند ندارند . بی رحم ترین ادم ها مسانی اند که کسی انها را دوست ندارد.


آخرین داستان ها ارسالی

خاطرات(همیشه من)

نمایش مشخصات همراز محمدی سال ها پیش زمانی که پایم را در کوچه ی دانشگاه گذاشتم نردبانی بلند قامت را دیدم شاید قدش یه متر از من بلند تر بود مردم با تعجب او را نگاه می کردن و به زور لبخندی که بیش تر لب هایشان کش می امد می زدند اما نردبان بیخیال بود گاهی وقتها می دیدم قلبش می شکند اما هیچ نمی گفت همیشه می خندید

دورگه

نمایش مشخصات همراز محمدی پسرک نگاهی به مادرش می اندازد در نگاهش چه موج می زند ؟؟ نفرت , درد یا شایدمم ؟غم . نگاه پسرک عجیب شکل نگاه پدرش است . چیزی درونش فرو می ریزد اولین بار این نگاه رو در همین اتاق زمانی که ویلیام را به رسم مسخره ی قبیلیه شان مجبور کردند با او ازدواج کند دید. یکی از همان نگاه ها را پسرش امروز به او تحویل داد

آنائیل

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به تابلوی رو به رویم می اندازم سه زن با زیبایی های افسانه ایی . یکی از انها کوزه ایی زیبا بر سر دارد گمان می کنم این کوزه گویا از گل ساخته نشده است . دومی ظرفی انگور بر سر دارد انگور هایی درشتی که هر لحظه تو را وسوسه می کند که دانه ایی کوچک از ان بکنی و در دهانت بگذاری اگر از ان

خیابان کرم ها

نمایش مشخصات همراز محمدی امروز خیابان کرم ها برعکس همیشه شلوغ است . نگاه می کند به کرم هایی که تصادفا به هم برخورد می کنند یا چند دقیقه ایی به هم حرف می زنند . چه می گویند به هم؟؟صدا ها مبهم است گویا به زبانی جدید سر هم منت می گذارند . صدا واضح تر می شود گویا دوکرم در همین نزدیکی با هم حرف می زنند . گوشش را تیز

در آستانه ی چهل و پنج سالگی

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به انگشتانش می کند انگشت حلقه اش در چهل و پنج سالگی خالیست . با حقوق این ماهش یادش باشد بخرد البته شیرینی نامزدی یش هم باید بدهد . لبخند محوی روی لبش می نشیند . یعنی می شد؟؟ برای اولین بار شیرینی ذهنش لبخندش را پرنگ تر کرد .کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و نگاهی به کت و دامن خوش دوخت

شاید کمی اعتماد؟؟

نمایش مشخصات همراز محمدی استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود اگر می فهمید چه ؟؟ اگر شک می کرد ؟ مازیار پسر باهوشی بود زود می فهمید با صدای بهم خوردن در از جا پرید . مازیار عصبی بود نکند فهمیده بود از همین حالا خودش را باخته بود چند سیلی روی صورتش خواباند تا از رنگ پریدگی و حالت شک در آید . دستی به پیراهن سفید

یک شنبه ی آخر

نمایش مشخصات همراز محمدی با سلام و عرض ادب و احترام نامه ایی که برای شما می نویسم بسیار مهم است پس ممنون می شوم با دقت بخوانید. ازیکی از دانش اموزان شنیدم که می گفت سال چهار فصل دارد اما انسان ها سه نوع اند : دسته ی اول ادم هایی اند که زجر ها انها را پاک و مقدس می کند مثل بهار گویی تازه زنده شده اند. دسته ی دوم ادم هایی اند که زجر ها انها را می کشند و نابود می کنند مثل پاییز

آرزوی راز

نمایش مشخصات همراز محمدی دیگه بس بود باید یه جایی تمامش می کرد شاید امروز وقتش بود؟ در تمام عمرش در کودکی با اسرار , گریه ,و باج دادن سعی می کرد افراد فامیل را خانه ایشان نگه دارد تا دقایقی با انها بازی کند. وقتی نوجوان بود تمام تلاشش را می کرد تا هنگام مسافرت کسی آنها را همراهی کند . مسافرت تنهایی را دوست نداشت

غروردیوانه

نمایش مشخصات همراز محمدی دختر وای دختر تو دیووونه ایی دیوانه اخه کدوم آدم عاقلی پامیشه میره درخونه ی طرف از دیوارش بالا بکشه که چی ؟ دنبال یه فرش . _وای معصوم باز شروع نکن که اصلا حس توضیح دادن ن. ن. دارم صد دفعه گفتم نمیر اون ه آخر اسمم بچسبان بعد بگو _بیخیال معصوم. بعدم اون واصه تو یه فرش پاره و پوره و سادست

آتریسا2

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به خودش در آینه می اندازد همه چی اش کامل بود موهای فر کرده اش را توی شال فرو برد شال سفید, مانتوی سبز لجنی و شلوار کتان سفید با علامت دست یار کارگردان پایش را روی صحنه گذاشت . نگاهی گذرا به دوربین های فیلم برداری انداخت.خب مثل اینکه نقش بازی کردن شروع شد. با تعارف مجری که احساس می کرد خیلی توان مند است روی صندلی نشست