معرفی سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 12 مهر 1363
کشور: ايران شهر: بروجرد


آخرین داستان ها ارسالی

نجات یافته

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) نجات یافته نفس‌ نفس‌ زنان در تاریکی بیابان می‌دوید. گاهی با اضطراب و پر از ترس به پشت سر، نگاهی می‌انداخت. پاهای برهنه‌اش پُر از تیغ و خار و خاشاک شده بود. زخم‌های بسیار، پاهای لطیف و سفیدش را خراشیده و خون‌آلود کرده بود. با هرچه توان در بدن داشت، می‌دوید. صدای نفس‌های بریده بریده‌اش، سکوت شب سیاه بیابان را می‌شکست

چشم به راه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) داستان - چشم به راه امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چادری مندرس ساخته بود تا از گزند آفتاب سوزان تابستان در امانش بدارد، نشسته بود

کولبر

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) #داستان_کوتاه کولبر صدای هراس‌آور گلوله بار دیگر در دل کوهستان پیچید. "ادریس"، کارتن سنگین ماشین‌لباسشویی را که باید می‌برد به دوش گرفته بود و زیر فشار بار، از راه مالروی باریکی گذشت. صدای آه و نالهٔ یکی از دوستانش پشتبند، صدای شلیک گلوله، بلند شده بود؛ امّا "ادریس" از ترس سقوط

کفاش

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش های مرد افتاد... کفش بلّا! تا پارسال مرد کفاش یکی از کارگران کارخانهٔ کفش بلّا بود. اما بخاطر واردات بی رویه، ورشکست و تعطیل شد

لبخندِ علی

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟! - نه دختر خوشکلم! یادمه! - با مامان میریم برات کیک می‌گیریم! - مرسی عشقِ بابا! - زود برگرد؛ دیر نکنی، ها! ″علی″ پیشانی دخترش را بوسید و گفت: باشه بابا جون، زود میام! ″نرگس″ با شوق و ذوق بسیار، پدرش را در آغوش کشید و گونه های سوخته و بی روح اش را غرق بوسه کرد

ساخت ایران

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند. هیچ فروشگاهی حاضر به پذیرش تولیدات او نبود تا اینکه یک روز صاحب فروشگاهی به او گفته بود: تو که لب مرز

ک مثل کارخانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) sمعلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد. بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت: «پدر کار می‌کند.» «پدر در کارخانه کار می‌کند.» احمد اشک در چشم‌هایش حلقه بست. به پنجرۀ کلاس خیره شد و با صدایی خفه گفت: «کارخانه تعطیل شد! پدر از کار بی کار شد»... سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

کت و شلوار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) مجری تلویزیون با ژست همیشگی‌اش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم». و تلویزیون گزارش را پخش کرد. پشت صحنه، یکی از عوامل از مجری پرسید: «مبارک باشه! کت و شلوار نو خریدی؟!» - «آره دوخت ایتالیاس! پارچه اش پشمِ نیوزیلنده و آسترش ابریشم ترکیه

یک عاشقانهٔ بی پایان

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. نم‌نم بارانِ بهاری، مردمِ عابر را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و تعدادی هم

جوابِ رد

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) احمد از اداره به خانه زنگ زد و خبر موافقت چندین‌بارهٔ خانوادهٔ میهن‌دوست برای خواستگاری از دخترشان را به مادرش داد. قند توی دلِ سوسن خانم(مادر احمد) آب شد. با خود فکر کرد که الحمدالله دیگه این‌بار زری(دختر مورد علاقهٔ احمد) جواب بله را می‌دهد و خلاص!. احمد که کشته و مردهٔ زری است،