معرفی زهرا بارانی


زهرا بارانی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 15 اسفند 1375
کشور: ايران شهر: مشهد
zahra.b1996@yahoo.com
موسیقی و کتاب جزئی از زندگی من است و نوشتن همدم همیشگی روزها و شب هایم.
علاقه مند به سینمای کلاسیک و البته حال و هوای کلاسیک هستم.


آخرین داستان ها ارسالی

آدرس گلی

نمایش مشخصات زهرا بارانی از پلیس راه عبور کردم. در حاشیه جاده، خانه¬های مخروبه ای پیدا بود. به کوچه ای وارد شدم. ماشین در فراز و فرودهای زمین بالا و پایین میرفت و گاهی کف ماشین با زمین اصابت میکرد. باران دیشب با خاک زمین هم بستر شده و گل های نرم متولد شده بود. در کوچه، دم گل های زمین چرخ های ماشین را به اسیری

مروارید

نمایش مشخصات زهرا بارانی با صدای قطره های آب که خود را مستانه به شیشه و سقف خانه میکوبیدند از خواب پریدم. تگرگ می آمد، خبری از نور آفتاب نبود و ابرهای تیره شهر را برای خود کرده بودند. در دلم ملتی رقص کنان پا به صحن دلم میزدند. صدای تلفن خانه مانند کلاغی قارقار کرد. صدای فرهاد در پشت خط بود. لیوان آب با شنیدن کلمات فرهاد خود را زمین رساند و رودی در کف خانه جاری شد

گل نرگس

نمایش مشخصات زهرا بارانی دود اتوبوس قدیمی وارد حلقم شد. در حالی که سرفه میکردم فریاد زدم این بی صاحاب شده رو خاموش کن. راننده سرش رو که خرمنی از موهای فر بود از پنجره ی اتوبوس بیرون اورد و گفت: چی؟ چه غلطی کردی؟ از اتوبوس پیاده شد و دستمال قرمز رنگش را از گردنش کشید و دور دستش پیچاند. یک لحظه توی دلم خالی شد

او دریا بود.....

نمایش مشخصات زهرا بارانی چتر رو داخل کیفم گذاشتم. امروز بارون نیومد ولی چرا این ابرهای سیاه کنار نمیرن تا یکم نور رو ببینم. نزدیک های خونه که رسیدم صدای داد و فریاد رو شنیدم. از خونه ی ما بود. صدای فریاد های بابا به راحتی قابل تشخیص بود. صدای ناله ی ضعیف زنانه ای رو که شنیدم خودم رو به خونه رسوندم. بابا پشت

نشانه باران

نمایش مشخصات زهرا بارانی نشانه باران "خورشید ناپدید گشت. ابرها در هم غلتیدند. آسمان به میدان جنگ ابر و باد و باران مبدل گشت . به ناگاه خورشید در پشت قبای مشکی رنگ خون گریه کرد. باران امد.... شکوفه ها در هوا رقصیدند. اخه و برگ های باغ به جنون رسیدند و در ان لحظه از زمان خدا نعره ای زد و مرا از زمین به اسمان فرستد

پاییز بوی خون میدهد

نمایش مشخصات زهرا بارانی آن روز باران می آمد. دشت تشنه ی آب به وجد آمده بود عصاره ی عطرهای خوشبو را پراکنده میکرد. درخت ها نیز حال عجیبی داشتند، با وزش باد شاخک های خود را تکان میدادند و با موسیقی باران به شکل غریبی می رقصیدند. بوی خاک می امد. پنجره ها را گشودم و گذاشتم که هوای تازه با تاروپود تنم عجین شوند و سرشار شوم از مهر پاییزی