معرفی الهام کرمی


الهام کرمی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 22 مهر 1362
کشور: ايران شهر:
...."خود بودن، زیباترین بودن است"........
باور من است و به قلمی که بر احساس روان باشد،ایمان دارم.مدعی استعداد ادبی نیستم اما اونقدر مشتاق نوشتنم که هرزگاهی دستی روی کاغذ می رقصونم!
فارغ التحصیل رشته روانشناسی ام و در حال حاضر در رشته ی مهندسی عمران مشغول تحصیل هستم.در کنار داستان ،شعر هم می نویسم .هرچند مرز دانش ادبی ام،گسترده نیست ولی برای اهل ادب وادبیات ارزش زیادی قائل ام.

سپاس از وقتی که برای خوندن نوشته هام گذاشتید
همیشه برقرار و پاینده باشید...



آخرین داستان ها ارسالی

رویای مزرعه

نمایش مشخصات الهام کرمی مه از آسمان شب آویزان بود و بغض از گلوی فشرده ی من. در شهری سکوت برده که در بطن آن تف های سربالای مردم روی سقف های کاهگلی، مر ثیه ی باران می خواند، هوا سرد سرد در تاریکی مچاله شده بود.تو بودی و رویای مزرعه و من که می رفتم برای گم شدن،کم شدن،برای رفتنی بی بازگشت... هستی سمفونی مردگان فراموش شده را می نواخت

تراس طبقه ی هفتم

نمایش مشخصات الهام کرمی بغضی غریب دستان نامرئی اش را بر گلویم می فشرد و وجودم را مچاله میکرد.در را گشودم و لبه ی تراس طبقه ی هفتم ایستادم.یک نفس تا سقوط(یعنی آنقدر نزدیک به افتادن!) .عجیب بود که از سقوط نترسیدم.از پرت شدن،از افتادن، از نیست شدن... نترسیدم، و عجیب تر آنکه از سستی زمین زیر پایم ترسیدم!وحشت کردم

دیروز _ فردا

نمایش مشخصات الهام کرمی s_ دیروز پسر: من فقط تو رو دارم. دختر: منم فقط خودمو دارم. _ فردا پسر: من فقط تو رو دارم. دختر: من خودمم دیگه ندارم.

انسان های ذبح شده

نمایش مشخصات الهام کرمی رویا رو به روی آینه ایستاد و به برآمدگی شکمش خیره شد.گاه به چپ می چرخید و گاه به راست.باورش نمی شد این وجود،وجودی از تن اوست،خواسته ی اوست و در اوست.دستان سرد و لرزانش را روی شکم هفت ماهه اش کشید،آنچنان که گویی چیزی را می کاوید که هرگز باوری از آن ندارد.آخر چگونه باور می کرد تصویر درون آینه تصویر خودش باشد

خردمندان مو سیاه و مو سفید

نمایش مشخصات الهام کرمی عصري بود سياه از انديشه هايي سياه. دوراني مبهم و مه گرفته از تفكرهاي دودي و وهم آلود. دوراني كه همه را به سياهي دعوت مي كرد. سياهي كه گوياي همه چيز بود. دنيا سياه، فكر سياه، دل سياه. گويي قلموي روزگار رنگي جز سياه نداشت.چشم ها ، ديدگان، محبت ها، آه ها... چه بگويد راوي قصه ي ما كه سياه اوجي بود بر خرد و خردمندي هاي سياه

چه کسی خیانت کرد

نمایش مشخصات الهام کرمی ياس روي تختش نشسته بود و مدام ناخن هايش را مي جويد.ذهنش درگير بود.بعد از ماهها جر و بحث و دعوا بين پدر و مادرش،بالاخره مادرش دل کنده بود و رفته بود.تمام وسايلش را نيز با خود برده بود.پدرش هم در خانه نبود. او نيز رفته بود دنبال كارش. همان كاري كه به قول مادر، واجب تر از خانه و خانواده اش بود!اين غيبت هاي نابهنگام پدر همه را رنجانده بود

زامبی

نمایش مشخصات الهام کرمی آسمان چه كبود بود از بغض های فرو خورده ی نچکیده،همانند احساس آرمان، و زمين چه لهيده بود زير گامهاي پيوستگي عادت ایام،همانند غرور آرمان!آسمان و زمین و پیوستگی روزگار،قصه ی آفرینش است،نه آفریده ها.که آفریده تنها جمله می سازد،نه قصه. کلمات نقد روز و روزگار نمی کنند، که ساعت بی عقربه نه تند می گذرد و نه کُند

چشمان آبي رها

نمایش مشخصات الهام کرمی در آپارتماني بيست واحده،دختري به نام رها با پدرش در آخرين طبقه ي مجتمع زندگي مي كردند.آپارتماني هميشه شلوغ و پر رفت و آمد. آمد و شدهايي كه گويي شب و روز نمي شناخت.گويي قراردادي بود كه به ازاي رفتن هر يك تن،دو تن بيايد!ساختمان هيچ وقت آرام و قرار نداشت. رها از اينهمه شلوغي بيزار بود

سرگيجه

نمایش مشخصات الهام کرمی جمعي غافل از گذر ثانيه ها ، در بستر دلخوش تکنولوژي لميده و در حال نوشيدن لذت از پيشرفت و پيشرفت بودند. گاه بر انديشه اي ديرين مي خنديدند و گاه بر ذهنيت مدرن خويش خرسند می شدند. لحظه اي بر سنت ديروز مي گريستند و لحظه اي ديگر بر مسند روشنفكري فخر مي فروختند. يكي از آنان امروز را ريشه دوانده ي ديروزها مي دانست و خود را تا ابد مديون گذشته

آلزايمر

نمایش مشخصات الهام کرمی پونه در مطب دكتر نشسته بود و انتظار مي كشيد.دكتر هنوز نيامده بود.گويي مثل هميشه تاخير داشت! و پونه به عادت هميشگي اش عقربه هاي ساعت را با چشم دنبال مي كرد. با هر تيك آهي مي كشيد. چرا كه در اين مدتي كه به دكتر مراجعه مي كرد با تمام وجود درك كرده بود كه ثانيه ها عادت دارند در آني به دقيقه