معرفی حمیدرضا میرمعزی


حمیدرضا میرمعزی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 28 بهمن 1344
کشور: ايران شهر: قزوين


آخرین داستان ها ارسالی

دختر چهارم

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی امروز دختر چهارم مرا كشتند. شك ندارم. چون به خانه بازنگشت. و اين يعني: مرگ. مي‌دانست، مرگش چه ميزان براي ما گران تمام مي‌شود؟ پس: دختر چهارم مرا كشته‌اند. چون بازنگشت. او سالم بود. تندرست. او را كشته‌اند. ولي مهم نيست، چگونه؟ يا كجا؟ امروز درنگاهش ماجرايي غيرمعمول موج مي‌زد. و چقدر احمق بودم، نفهميدم

شتابزده

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی روزي كه به اين خانه آمدم، اندوه فروپاشيدگي همراهم بود. يكسال پيش، رنگ از زندگي من پريد و هرچه ديدم: خاكستري بود، خاكستري، خاكستري. سال‌ها رنج كشيدن همه هيچ. براي پوچ. تنها مانده بودم. سرخورده و پريشان. روزي كه به اين خانه رسيدم: نه به ديوار سفيد سنگي سلامي دادم، نه باغچه كوچك را به نگاهي مهمانی کردم

سلام سودابه ....

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی دراتاق انتظار دكتر چاووشي نشسته بود و حلقه انگشترش را مي‌چرخاند. حلقه‌اي كه در انگشت ميان دست ‌چپ داشت. نسيم خنك كولر در گرماگرم تابستان روي صورتش آرامش مي‌پاشيد و حلقه‌اش را مي‌چرخاند. دورتادور سالن انتظار مُبل‌هاي پارچه‌اي سبزرنگ. ساكت، خنك و خوشبو. آرامشي زيرپوستي درفضاي اتاق حس ميشد

تمام نميشوي رفيق....

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی از ميان تمام دستگاهها يا ماشين‌هايي كه دوروبر زندگي مارا آكنده‌اند، بعضي‌ها فرق دارند. بعضي روح دارند. براي من كه چنين بوده و هست. راديو يا تلويزيون. كامپيوتر و لپ‌تاپ‌. حتي گوشي‌هاي موبايل پيشرفته. سل‌فون‌هاي هوشمند، ماشين‌ها و البته: موتورها. براي من، حسابِ موتور با همة ديگر جداست

گوش ماهي قرمز من...

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی گاهي مسخره‌ام مي‌كنند، گاهي دلداري‌ام مي‌دهند. امّا هرگاه كه بوي دريا در جادّه مي‌پيچد، دلم شور مي‌زند. با نخستين تصويري كه بر صورت بُهت‌زده‌ام از امواج كف‌آلودش مي‌اُفتد، تشويش به اوج خود مي‌رسد و رسيدن به ساحل مبارزه‌اي بزرگ با خودِ وحشت‌زده‌ام. ديگر همه مي‌دانند: هيولاي زندگي من آب است

جستجو

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی سه سال بود كه هر روز صبح با نگراني و اضطراب از خواب بلند مي‌شد، دست و رويش را آبي مي‌زد و با عجله مي‌رفت نبش كوچه، سر محل مي‌ايستاد. هر كه رد مي‌شد، جلويش را مي‌گرفت و مي‌پرسيد: ـ لطفا نگاه كنيد. ببينيد، من خودم نيستم. باورتان مي‌شود؟ لطفا...! بعضي‌ها جا مي‌خوردند و با ابروهاي گره كرده، خود را كنار مي‌كشيدند و مي‌رفتند

اعدام مُرده‌شورهاي شهر

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی روزی‌که آقاجان مُرد، بیشتراز آن‌که اندوهگین شوم، ترسیدم. مرگ را از لباس‌های سیاه، اشک‌های سرازیر و شلوغی حس می‌کردم. تنها بودم و کسی دنبالم نمی‌کرد. ترس و اندوه دو وجه مرگ بودند، کفن و دفن جسد هزار و یک وجه دیگر. نامه، اداره، رسید، فیش، بانک، ؟؟؟ و... جایی برای آسایش نیست و راحت‌ترین

جنگلي‌ها

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی ميله‌اي نازك و تيز در مغزش فرو مي‌كردند و درد همچون شارعي سرگردان به تاريك‌ترين بخش‌هاي وجودش سَرك مي‌كشيد. وقتي آن صدايِ شوم در فضاي خانه مي‌پيچيد، تا صبح مي‌زد. تكرار مي‌شد. هربار مي‌رفت و مي‌آمد. و هربار به او مي‌رسيد، انگار ميله‌اي نازك و تيز در مغزش فرو كرده‌اند. گوش‌هايش را مي‌فشرد

فِلِر

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی آمده بود كه بماند. اين‌را از فروتني بي‌حدّش فهميدم. يعني، آنقدر آدم‌هاي جورواجور از سرم گذشته بودند كه ديگر همه را مي‌ديدم و مي‌شناختم. جدا از رفتارش، چهره‌اش صميميتي آشنا را برايم تكرار مي‌كرد. تنها دوساعت طول كشيد تا عضو ثابت خانة من باشد. زماني‌ كه براي ديگران روزها، ماه‌ها و شايد هرگز به درازا مي‌كشيد

صبح روز چهارم

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی هميشه آرزو داشت بنّا شود و خانه‌اش را خودش بسازد. آرزويي كه هرگاه به ديگران گفت، مسخره‌اش كردند و حتي تنبيه شد. پدرش آنقدر داشت كه ساختمان‌هايي بسيار بلند مي‌ساخت. براي ديگران. يك برادر و يك خواهر بزرگتر هم بودند. هيچكدام آرزويي شبيه فرزند كوچك خانه نداشتند و براي دفاع از روياهاي فرداي خود هرگز وحشتي به دل راه نمي‌دادند