معرفی فرزاد مرتضایی


فرزاد مرتضایی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 15 شهريور 1355
کشور: ايران شهر: کاشان


آخرین داستان ها ارسالی

ارواح تشنه

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی ارواح تشنه بالای سنگ قبر خودش نشسته بود و با نوک انگشتان چروکیده و پینه بسته اش به گلایول هایی که روی سنگ چیده شده بودند، آب می داد. قطرات آب به زحمت خودشان را از میان شیارهای عمیق انگشتانش بیرون می کشیدند و بعد از چند لحظه دل دل کردن، روی برگ های پلاسیده ی گل می چکیدند. دوباره دستش

ارواح تشنه

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی ارواح تشنه بالای سنگ قبر خودش نشسته بود و با نوک انگشتان چروکیده و پینه بسته اش به گلایول هایی که روی سنگ چیده شده بودند، آب می داد. قطرات آب به زحمت خودشان را از میان شیارهای عمیق انگشتانش بیرون می کشیدند و بعد از چند لحظه دل دل کردن، روی برگ های پلاسیده ی گل می چکیدند. دوباره دستش

شروع یک "من"

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی شروع یک "من" دردهایم خیلی بیشتر شده است، فشار زیادی را روی کمر و گردنم احساس می کنم، چشم هایم به سختی می بینند، نفس کشیدن سخت ترین کار دنیا شده است. نمی توانم جابجا شوم ، و گاهی هم که به زحمت خودم را از این پهلو به آن پهلو می کنم، چنان دردی در بدنم می پیچد که تا مغز استخوانم می رود

زندگی زهرماری

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی در، نیمه باز است و نسیم ملایمی که از بین آن رد می شود، نقشه ای را که با یک نخ زرد به دیوار آویزان است، پس و پیش می کند. لقمه اول را می گیرم وبه آرامی در دهانم می گذارم، مزه زهر مار می دهد، همه ی نان پنیرها مزه زهر مار می دهند. من اولین کسی هستم که مزه زهر مار را در نان و پنیر کشف کردم. البته

یک پایان بی پایان

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی چرا همیشه باید از اول شروع کنیم؟ اول روز، اول هفته، اول ماه، اول سال، اول صبح و ... این بار من می خواهم از آخر شروع کنم... امروز بیست و نهم اسفند سال نود پنج است، آخرین روز سال، می خواهم از امروز دیگر بدبینی را کنار بگذارم. می خواهم مثل روانشناس ها فقط خوبی ها را ببینم، می خواهم به خودم دروغ های شاخدار بگویم

دغدغه های جناب مدیرکل

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی دغدغه های جناب مدیرکل چند روز بود که می خواستم جناب مدیر کل را ببینم و با ایشان در باب مساله ای بسیار مهم و حیاتی که به ادامه زندگی کاریم و البته به تبع آن زندگی خانوادگیم بستگی داشت، صحبت کنم. اما هر بار که جهت عرض ادب و بیان موضوع به دفتر ایشان مراجعه می کردم، خانم منشی که به دقت

خونه تكوني

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی لبه‏هاي روسري را محكم گره زدم پشت سرم، آستينام رو بالا زدم و مثل يه سرباز وفادار آماده شدم تا خونه را مثل دسته گل كنم. - خب از كجا بايد شروع كنم؟ - قبل از اين كه دست به چيزي بزني، برو يه سمسار بيار اين خرت و پرتا رو ببر، خونه شده مثل انباري! خداييش راست مي‏گفت، ميز تلوزيون

ها

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی "ها" وقتی که بچه بودم فکر می‏‏‏کر‏دم دنیا را آدم بزرگها می‏چرخانند برای همین دوست داشتم زودتر بزرگ شوم تا من هم سهمی در چرخاندن این دنیا داشته باشم، حتی خیلی وقتها با ذهن بچگی فکر می‏کردم من خیلی بهتر از اینها می‏توانم دنیا را بچرخانم ولی حیف که کوچکم و کسی مرا به جایی حساب نمی‏کند

مشت

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی مشت حالا وقتش بود که یکبار برای همیشه کار را تمام کنم. انگشتامو محکم به هم فشردم, افکارمو متمرکز کردم, عضلاتمو سفت کردم و صورت برادرمو تصور کردم که روبروی من ایستاده بود و در حالی که صدایش را در گلو انداخته بود فریاد می زد: " راست, چپ, راست ,چپ... امونش نده...اجازه نده فکر کنه. اگه ضرباتت پشت سر هم و محکم باشه , قدرت ابتکار عمل را ازش می گیری

تحت تعقیب

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی تحت تعقیب بخاری‏های مدرسه از آن چکه‏ای ها بود، که اخیرا حسابی گردوخاک کرده‏اند و چندتا شهر و مدرسه را مشهور کرده‏اند. اگر صبح زود، مستخدم مدرسه حوصله‏اش می‏رسید و همت می‏کرد، چند دقیقه‏ای زودتر می‏آمد و روشنشان می‏کرد، که البته تاثیر چندانی هم در گرم شدن کلاس نداشت. لوله‏های